اندر ستایش سلطان محمود

یکی بندگی کردم ای شهریار که ماند ز من در جهان یادگار
بناهای آباد گردد خراب ز باران وز تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند که از باد و بارانش نیاید گزند
برین نامه بر سالها بگذرد همی خواند آنکس که دارد خرد
کند آفرین بر جهاندار شاه که بی او مبیناد کس پیشگاه
مر او را ستاینده کردار اوست جهان سربسر زیر آثار اوست
چو مایه ندارم ثنای ورا نیایش کنم خاک پای ورا
زمانه سراسر بدو زنده باد خرد تخت او را فروزنده باد
دلش شادمانه چو خرم بهار همیشه برین گردش روزگار
ازو شادمانه دل انجمن بهر کار پیروز و چیره سخن
همی تا بگردد فلک چرخ‌وار بود اندرو مشتری را گذار
شهنشاه ما باد با جاه و ناز ازو دور چشم بد و بی نیاز
کنون زین سپس نامه باستان بپیوندم از گفته‌ی راستان
چو پیش آورم گردش روزگار نباید مرا پند آموزگار
چو پیکار کیخسرو آمد پدید ز من جادویها بباید شنید
بدین داستان در ببارم همی بسنگ اندرون لاله کارم همی
کنون خامه‌ای یافتم بیش ازان که مغز سخن بافتم پیش ازان
ایا آزمون را نهاده دو چشم گهی شادمانی گهی درد و خشم
شگفت اندرین گنبد لاژورد بماند چنین دل پر از داغ و درد
چنین بود تا بود دور زمان بنوی تو اندر شگفتی ممان