| یکی بندگی کردم ای شهریار | که ماند ز من در جهان یادگار | |
| بناهای آباد گردد خراب | ز باران وز تابش آفتاب | |
| پی افگندم از نظم کاخی بلند | که از باد و بارانش نیاید گزند | |
| برین نامه بر سالها بگذرد | همی خواند آنکس که دارد خرد | |
| کند آفرین بر جهاندار شاه | که بی او مبیناد کس پیشگاه | |
| مر او را ستاینده کردار اوست | جهان سربسر زیر آثار اوست | |
| چو مایه ندارم ثنای ورا | نیایش کنم خاک پای ورا | |
| زمانه سراسر بدو زنده باد | خرد تخت او را فروزنده باد | |
| دلش شادمانه چو خرم بهار | همیشه برین گردش روزگار | |
| ازو شادمانه دل انجمن | بهر کار پیروز و چیره سخن | |
| همی تا بگردد فلک چرخوار | بود اندرو مشتری را گذار | |
| شهنشاه ما باد با جاه و ناز | ازو دور چشم بد و بی نیاز | |
| کنون زین سپس نامه باستان | بپیوندم از گفتهی راستان | |
| چو پیش آورم گردش روزگار | نباید مرا پند آموزگار | |
| چو پیکار کیخسرو آمد پدید | ز من جادویها بباید شنید | |
| بدین داستان در ببارم همی | بسنگ اندرون لاله کارم همی | |
| کنون خامهای یافتم بیش ازان | که مغز سخن بافتم پیش ازان | |
| ایا آزمون را نهاده دو چشم | گهی شادمانی گهی درد و خشم | |
| شگفت اندرین گنبد لاژورد | بماند چنین دل پر از داغ و درد | |
| چنین بود تا بود دور زمان | بنوی تو اندر شگفتی ممان |