داستان خاقان چین

وزان پس بگویم بکیخسرو این بشویم دل و مغزش از درد و کین
بتو بر شمارم کنون نامشان که مه نامشان باد و مه کامشان
سر کین ز گرسیوز آمد نخست که درد دل و رنج ایران بجست
کسی را که دانی تو از تخم کور که بر خیره این آب کردند شور
گروی زره و آنک از وی بزاد نژادی که هرگز مباد آن نژاد
ستم بر سیاوش ازیشان رسید که زو آمد این بند بد را کلید
کسی کو دل و مغز افراسیاب تبه کرد و خون راند برسان آب
و دیگر کسی را کز ایرانیان نبد کین و بست اندرین کین میان
بزرگان که از تخمه‌ی ویسه‌اند دو رویند و با هر کسی پیسه‌اند
چو هومان و لهاک و فرشیدورد چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد
اگر این که گفتم بجای آورید سر کینه جستن بپای آورید
ببندم در کینه بر کشورت بجوشن نپوشید باید برت
و گر جز بدین گونه گویی سخن کنم تازه پیکار و کین کهن
که خوکرده‌ی جنگ توران منم یکی نامداری از ایران منم
بسی سر جدا کرده دارم ز تن که جز کام شیران نبودش کفن
مرا آزمودی بدین رزمگاه همینست رسم و همینست راه
ازین گونه هرگز نگفتم سخن بجز کین نجستم ز سر تا به بن
کنون هرچ گفتم ترا گوش دار سخنهای خوب اندر آغوش دار
چو بشنید هومان بترسید سخت بلرزید برسان برگ درخت
کزان گونه گفتار رستم شنید همه کینه از دوده‌ی خویش دید