| وزان پس بگویم بکیخسرو این | بشویم دل و مغزش از درد و کین | |
| بتو بر شمارم کنون نامشان | که مه نامشان باد و مه کامشان | |
| سر کین ز گرسیوز آمد نخست | که درد دل و رنج ایران بجست | |
| کسی را که دانی تو از تخم کور | که بر خیره این آب کردند شور | |
| گروی زره و آنک از وی بزاد | نژادی که هرگز مباد آن نژاد | |
| ستم بر سیاوش ازیشان رسید | که زو آمد این بند بد را کلید | |
| کسی کو دل و مغز افراسیاب | تبه کرد و خون راند برسان آب | |
| و دیگر کسی را کز ایرانیان | نبد کین و بست اندرین کین میان | |
| بزرگان که از تخمهی ویسهاند | دو رویند و با هر کسی پیسهاند | |
| چو هومان و لهاک و فرشیدورد | چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد | |
| اگر این که گفتم بجای آورید | سر کینه جستن بپای آورید | |
| ببندم در کینه بر کشورت | بجوشن نپوشید باید برت | |
| و گر جز بدین گونه گویی سخن | کنم تازه پیکار و کین کهن | |
| که خوکردهی جنگ توران منم | یکی نامداری از ایران منم | |
| بسی سر جدا کرده دارم ز تن | که جز کام شیران نبودش کفن | |
| مرا آزمودی بدین رزمگاه | همینست رسم و همینست راه | |
| ازین گونه هرگز نگفتم سخن | بجز کین نجستم ز سر تا به بن | |
| کنون هرچ گفتم ترا گوش دار | سخنهای خوب اندر آغوش دار | |
| چو بشنید هومان بترسید سخت | بلرزید برسان برگ درخت | |
| کزان گونه گفتار رستم شنید | همه کینه از دودهی خویش دید |