| بیزدان که بیزارم از تاج و گاه | که چون تو ندیدم یکی رزمخواه | |
| ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ | نبینم همی نامداری سترگ | |
| دلیری که چندین بجوید نبرد | برآرد همی از دل شیر گرد | |
| ز شهر و نژاد و ز آرام خویش | سخن گوی و از تخمه و نام خویش | |
| جز از تو کسی را ز ایران سپاه | ندیدم که دارد دل رزمگاه | |
| مرا مهربانیست بر مرد جنگ | بویژه که دارد نهاد پلنگ | |
| کنون گر بگویی مرا نام خویش | برو بوم و پیوند وآرام خویش | |
| سپاسی برین کار بر من نهی | کز اندیشه گردد دل من تهی | |
| بدو گفت رستم که چندین سخن | که گفتی و افگندی از مهر بن | |
| چرا تو نگویی مرا نام خویش | بر و کشور و بوم و آرام خویش | |
| چرا آمدستی بنزدیک من | بنرمی و چربی و چندین سخن | |
| اگر آشتی جست خواهی همی | بکوشی که این کینه کاهی همی | |
| نگه کن که خون سیاوش که ریخت | چنین آتش کین بما بر که بیخت | |
| همان خون پرمایه گودرزیان | که بفزود چندین زیان بر زیان | |
| بزرگان کجا با سیاوش بدند | نجستند پیکار و خامش بدند | |
| گنهکار خون سر بیگناه | نگر تا که یابی ز توران سپاه | |
| ز مردان و اسپان آراسته | کز ایران بیاورد با خواسته | |
| چو یکسر سوی ما فرستید باز | من از جنگ ترکان شوم بینیاز | |
| ازان پس همه نیکخواه منید | سراسر بر آیین و راه منید | |
| نیازم بکین و نجویم نبرد | نیارم سر سرکشان زیر گرد |