داستان خاقان چین

بیزدان که بیزارم از تاج و گاه که چون تو ندیدم یکی رزم‌خواه
ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ نبینم همی نامداری سترگ
دلیری که چندین بجوید نبرد برآرد همی از دل شیر گرد
ز شهر و نژاد و ز آرام خویش سخن گوی و از تخمه و نام خویش
جز از تو کسی را ز ایران سپاه ندیدم که دارد دل رزمگاه
مرا مهربانیست بر مرد جنگ بویژه که دارد نهاد پلنگ
کنون گر بگویی مرا نام خویش برو بوم و پیوند وآرام خویش
سپاسی برین کار بر من نهی کز اندیشه گردد دل من تهی
بدو گفت رستم که چندین سخن که گفتی و افگندی از مهر بن
چرا تو نگویی مرا نام خویش بر و کشور و بوم و آرام خویش
چرا آمدستی بنزدیک من بنرمی و چربی و چندین سخن
اگر آشتی جست خواهی همی بکوشی که این کینه کاهی همی
نگه کن که خون سیاوش که ریخت چنین آتش کین بما بر که بیخت
همان خون پرمایه گودرزیان که بفزود چندین زیان بر زیان
بزرگان کجا با سیاوش بدند نجستند پیکار و خامش بدند
گنهکار خون سر بیگناه نگر تا که یابی ز توران سپاه
ز مردان و اسپان آراسته کز ایران بیاورد با خواسته
چو یکسر سوی ما فرستید باز من از جنگ ترکان شوم بی‌نیاز
ازان پس همه نیکخواه منید سراسر بر آیین و راه منید
نیازم بکین و نجویم نبرد نیارم سر سرکشان زیر گرد