| کدیهی میکنم سبک بشنو | خبر عشق میدهم بگرو | |
| نفسی با خودم قرینی ده | که به میزان نهند با زر جو | |
| تو نوی بخش و بندهی تو کهن | کهنم را به یک نظر کن نو | |
| پیشهی کیمیا خود این باشد | که مس تیره را ببخشد ضو | |
| کرمت را بگوی تا بدهد | درخور شام بنده روغن عو | |
| ای دل آن شاه سوی بیسویی است | خلق هرسو دند تو کم دو | |
| فکر مردم به هر سوی گرواست | تو بلاحول فکر را کن خو | |
| بیسوی عالمی است بس عالی | شش جهت وادییست بس درگو | |
| کار امروز را مگو فردا | تا نه حسرت خوری نه گویی لو | |
| چشمکت میزند رقیب غیور | چشم ازو بر مگیر لاتطغو | |
| شمس تبریز! خضر عین یقین | وارهان خلق را ز عینالسو |
□
| قصابی سوی گولی گوشت انداخت | چو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت | |
| یکی ران دگر سوی وی افکند | بگفتا گاو مردهست این زهی گند | |
| خدا بخشید آنچ اسباب کامست | تو گفتی چیست این؟ خود داد عامست | |
| کنون شد عام کان با تو بپیوست | نجس شد چونک در کردی درو دست | |
| نسازد گول را بخل و سخاوت | که گردد هر دوش مایهی عداوت | |
| گریز از گول اندر سور و ماتم | چو عیسی ای پدر والله اعلم |