| سخای او که ز احسان به منعم و مفلس | هر آنچه داد بری از فتور و نقصان داد | |
| به جیب محتشمان لعل و در به دامان ریخت | به دست بی درمان سیم و زر به میان داد | |
| چو پا نهاد ز دشت عدم به ملک وجود | به جود دست برآورد و داد احسان داد | |
| فتاد زلزله در گور حاتم از غیرت | چو شخص همت او رخش جود جولان داد | |
| لب صدف پر ترجیح دست او برابر | گشوده گشت و گواهی ز بحر عمان داد | |
| به ملک مصر مگر داده باشد از یوسف | ازو به خطهی یزد آن شرف که یزدان داد | |
| ایا بلند جنابی که آستان تو را | فلک گرانی قدر از جباه شاهان داد | |
| توئی ز معدلت آن کسرئی که در عهدت | رواج عدل از ایران اثر به توران داد | |
| تو در ممالک قدس آن شهی که مالک ملک | و گر تو را ز ملایک هزار دربان داد | |
| نخست رابطه انگیزی از ولای تو کرد | مهیمنی که به ارواح ربط ابدان داد | |
| شکوه سنج تو را عالم ثقیل و خفیف | ز سطحهای فلک کفههای میزان داد | |
| خدا شناس که مادون ذات واجب را | به ممکنات قرار از کمال ایقان داد | |
| تو را به دور تو بر ممکنات فایق دید | تو را به عهد تو بر کائنات رجحان داد | |
| اگر ازین فلک تیز رو سکون طلبی | چو خاک بایدت از طوع تن به فرمان داد | |
| و گر برین کره آرمیده بانگ زنی | به او قرار و سکون تا به حشر نتوان داد | |
| کسی نظیر تو باشد که وضع پست و بلند | به عکس یابد اگر در زمانه سامان داد | |
| تواند از زبر و زیر کردن گیتی | به زیر هفت زمین جای این نه ایوان داد | |
| کسی عدیل تو باشد که گر به نوع دگر | به پایدش نسق گرم و سرد دوران داد | |
| ز فیض قرب جنابت که کیمیا اثر است | فلک به عالی و سافل خواص چندان داد | |
| که خاک رهگذر کمترین منازل یزد | بدیدهها اثر سرمه صفاهان داد |