حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مرده‌ی او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و ناله‌ی او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

امرء القیس از ممالک خشک‌لب هم کشیدش عشق از خطه‌ی عرب
تا بیامد خشت می‌زد در تبوک با ملک گفتند شاهی از ملوک
امرء القیس آمدست این‌جا به کد در شکار عشق و خشتی می‌زند
آن ملک برخاست شب شد پیش او گفته او را ای ملیک خوب‌رو
یوسف وقتی دو ملکت شد کمال مر ترا رام از بلاد و از جمال
گشته مردان بندگان از تیغ تو وان زنان ملک مه بی‌میغ تو
پیش ما باشی تو بخت ما بود جان ما از وصل تو صد جان شود
هم من و هم ملک من مملوک تو ای به همت ملک‌ها متروک تو
فلسفه گفتش بسی و او خموش ناگهان وا کرد از سر روی‌پوش
تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد هم‌چو خود در حال سرگردانش کرد
دست او بگرفت و با او یار شد او هم از تخت و کمر بیزار شد
تا بلاد دور رفتند این دو شه عشق یک کرت نکردست این گنه
بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیر او بهر کشتی بود من الاخیر
غیر این دو بس ملوک بی‌شمار عشقشان از ملک بربود و تبار
جان این سه شه‌بچه هم گرد چین هم‌چو مرغان گشته هر سو دانه‌چین
زهره نی تا لب گشایند از ضمیر زانک رازی با خطر بود و خطیر
صد هزاران سر بپولی آن زمان عشق خشم آلوده زه کرده کمان
عشق خود بی‌خشم در وقت خوشی خوی دارد دم به دم خیره‌کشی
این بود آن لحظه کو خشنود شد من چه گویم چونک خشم‌آلود شد
لیک مرج جان فدای شیر او کش کشد این عشق و این شمشیر او