بیان استمداد عارف از سرچشمه‌ی حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمه‌ی باقی دایم سست شود کاری ز درون جان تو می‌باید کز عاریه‌ها ترا دری نگشاید یک چشمه‌ی آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید

حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد ازین کاریزها
تو ز صد ینبوع شربت می‌کشی هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی
چون بجوشید از درون چشمه‌ی سنی ز استراق چشمه‌ها گردی غنی
قرةالعینت چو ز آب و گل بود راتبه‌ی این قره درد دل بود
قلعه را چون آب آید از برون در زمان امن باشد بر فزون
چونک دشمن گرد آن حلقه کند تا که اندر خونشان غرقه کند
آب بیرون را ببرند آن سپاه تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان یک چاه شوری از درون به ز صد جیحون شیرین از برون
قاطع الاسباب و لشکرهای مرگ هم‌چو دی آید به قطع شاخ و برگ
در جهان نبود مددشان از بهار جز مگر در جان بهار روی یار
زان لقب شد خاک را دار الغرور کو کشد پا را سپس یوم العبور
پیش از آن بر راست و بر چپ می‌دوید که بچینم درد تو چیزی نچید
او بگفتی مر ترا وقت غمان دور از تو رنج و ده که در میان
چون سپاه رنج آمد بست دم خود نمی‌گوید ترا من دیده‌ام
حق پی شیطان بدین سان زد مثل که ترا در رزم آرد با حیل
که ترا یاری دهم من با توم در خطرها پیش تو من می‌دوم
اسپرت باشم گه تیر خدنگ مخلص تو باشم اندر وقت تنگ
جان فدای تو کنم در انتعاش رستمی شیری هلا مردانه باش
سوی کفرش آورد زین عشوه‌ها آن جوال خدعه و مکر و دها
چون قدم بنهاد در خندق فتاد او به قاهاقاه خنده لب گشاد