دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمةالله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی و کانوا فیه من الزاهدین

بود امیری را یکی اسپی گزین در گله‌ی سلطان نبودش یک قرین
او سواره گشت در موکب به گاه ناگهان دید اسپ را خوارزمشاه
چشم شه را فر و رنگ او ربود تا به رجعت چشم شه با اسپ بود
بر هر آن عضوش که افکندی نظر هر یکش خوشتر نمودی زان دگر
غیر چستی و گشی و روحنت حق برو افکنده بد نادر صفت
پس تجسس کرد عقل پادشاه کین چه باشد که زند بر عقل راه
چشم من پرست و سیرست و غنی از دو صد خورشید دارد روشنی
ای رخ شاهان بر من بیذقی نیم اسپم در رباید بی حقی
جادوی کردست جادو آفرین جذبه باشد آن نه خاصیات این
فاتحه خواند و بسی لا حول کرد فاتحه‌ش در سینه می‌افزود درد
زانک او را فاتحه خود می‌کشید فاتحه در جر و دفع آمد وحید
گر نماید غیر هم تمویه اوست ور رود غیر از نظر تنبیه اوست
پس یقین گشتش که جذبه زان سریست کار حق هر لحظه نادر آوریست
اسپ سنگین گاو سنگین ز ابتلا می‌شود مسجود از مکر خدا
پیش کافر نیست بت را ثانیی نیست بت را فر و نه روحانیی
چست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابیده از دیگر جهان
عقل محجوبست و جان هم زین کمین من نمی‌بینم تو می‌توانی ببین
چونک خوارمشه ز سیران باز گشت با خواص ملک خود هم‌راز گشت
پس به سرهنگان بفرمود آن زمان تا بیارند اسپ را زان خاندان
هم‌چو آتش در رسیدند آن گروه هم‌چو پشمی گشت امیر هم‌چو کوه