| هر طرف چه میکشد تن را نظر | بیخبر را کی کشاند با خبر | |
| چونک اندر مرد خوی زن نهد | او مخنث گردد و گان میدهد | |
| چون نهد در زن خدا خوی نری | طالب زن گردد آن زن سعتری | |
| چون نهد در تو صفات جبرئیل | همچو فرخی بر هواجویی سبیل | |
| منتظر بنهاده دیده در هوا | از زمین بیگانه عاشق بر سما | |
| چون نهد در تو صفتهای خری | صد پرت گر هست بر آخر پری | |
| از پی صورت نیامد موش خوار | از خبیثی شد زبون موشخوار | |
| طعمهجوی و خاین و ظلمتپرست | از پنیر و فستق و دوشاب مست | |
| باز اشهب را چو باشد خوی موش | ننگ موشان باشد و عار وحوش | |
| خوی آن هاروت و ماروت ای پسر | چون بگشت و دادشان خوی بشر | |
| در فتادند از لنحن الصافون | در چه بابل ببسته سرنگون | |
| لوح محفوظ از نظرشان دور شد | لوح ایشان ساحر و مسحور شد | |
| پر همان و سر همان هیکل همان | موسیی بر عرش و فرعونی مهان | |
| در پی خو باش و با خوشخو نشین | خوپذیری روغن گل را ببین | |
| خاک گور از مرد هم یابد شرف | تا نهد بر گور او دل روی و کف | |
| خاک از همسایگی جسم پاک | چون مشرف آمد و اقبالناک | |
| پس تو هم الجار ثم الدار گو | گر دلی داری برو دلدار جو | |
| خاک او همسیرت جان میشود | سرمهی چشم عزیزان میشود | |
| ای بسا در گور خفته خاکوار | به ز صد احیا به نفع و انتشار | |
| سایه برده او و خاکش سایهمند | صد هزاران زنده در سایهی ویند |