قصه‌ی عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان بحکم جنسیت و همدلی او با ایشان

هر طرف چه می‌کشد تن را نظر بی‌خبر را کی کشاند با خبر
چونک اندر مرد خوی زن نهد او مخنث گردد و گان می‌دهد
چون نهد در زن خدا خوی نری طالب زن گردد آن زن سعتری
چون نهد در تو صفات جبرئیل هم‌چو فرخی بر هواجویی سبیل
منتظر بنهاده دیده در هوا از زمین بیگانه عاشق بر سما
چون نهد در تو صفت‌های خری صد پرت گر هست بر آخر پری
از پی صورت نیامد موش خوار از خبیثی شد زبون موش‌خوار
طعمه‌جوی و خاین و ظلمت‌پرست از پنیر و فستق و دوشاب مست
باز اشهب را چو باشد خوی موش ننگ موشان باشد و عار وحوش
خوی آن هاروت و ماروت ای پسر چون بگشت و دادشان خوی بشر
در فتادند از لنحن الصافون در چه بابل ببسته سرنگون
لوح محفوظ از نظرشان دور شد لوح ایشان ساحر و مسحور شد
پر همان و سر همان هیکل همان موسیی بر عرش و فرعونی مهان
در پی خو باش و با خوش‌خو نشین خوپذیری روغن گل را ببین
خاک گور از مرد هم یابد شرف تا نهد بر گور او دل روی و کف
خاک از همسایگی جسم پاک چون مشرف آمد و اقبال‌ناک
پس تو هم الجار ثم الدار گو گر دلی داری برو دلدار جو
خاک او هم‌سیرت جان می‌شود سرمه‌ی چشم عزیزان می‌شود
ای بسا در گور خفته خاک‌وار به ز صد احیا به نفع و انتشار
سایه برده او و خاکش سایه‌مند صد هزاران زنده در سایه‌ی ویند