| تا به هم آییم زین فن ما دو تن | اندر آمیزیم چون جان با بدن | |
| هست تن چون ریسمان بر پای جان | میکشاند بر زمینش ز آسمان | |
| چغز جان در آب خواب بیهشی | رسته از موش تن آید در خوشی | |
| موش تن زان ریسمان بازش کشد | چند تلخی زین کشش جان میچشد | |
| گر نبودی جذب موش گندهمغز | عیشها کردی درون آب چغز | |
| باقیش چون روز برخیزی ز خواب | بشنوی از نوربخش آفتاب | |
| یک سر رشته گره بر پای من | زان سر دیگر تو پا بر عقده زن | |
| تا توانم من درین خشکی کشید | مر ترا نک شد سر رشته پدید | |
| تلخ آمد بر دل چغز این حدیث | که مرا در عقده آرد این خبیث | |
| هر کراهت در دل مرد بهی | چون در آید از فنی نبود تهی | |
| وصف حق دان آن فراست را نه وهم | نور دل از لوح کل کردست فهم | |
| امتناع پیل از سیران ببیت | با جد آن پیلبان و بانگ هیت | |
| جانب کعبه نرفتی پای پیل | با همه لت نه کثیر و نه قلیل | |
| گفتیی خود خشک شد پاهای او | یا بمرد آن جان صولافزای او | |
| چونک کردندی سرش سوی یمن | پیل نر صد اسپه گشتی گامزن | |
| حس پیل از زخم غیب آگاه بود | چون بود حس ولی با ورود | |
| نه که یعقوب نبی آن پاکخو | بهر یوسف با همه اخوان او | |
| از پدر چون خواستندش دادران | تا برندش سوی صحرا یک زمان | |
| جمله گفتندش میندیش از ضرر | یک دو روزش مهلتی ده ای پدر | |
| تا به هم در مرجها بازی کنیم | ما درین دعوت امین و محسنیم |