لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطه‌ی عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی

تا به هم آییم زین فن ما دو تن اندر آمیزیم چون جان با بدن
هست تن چون ریسمان بر پای جان می‌کشاند بر زمینش ز آسمان
چغز جان در آب خواب بیهشی رسته از موش تن آید در خوشی
موش تن زان ریسمان بازش کشد چند تلخی زین کشش جان می‌چشد
گر نبودی جذب موش گنده‌مغز عیش‌ها کردی درون آب چغز
باقیش چون روز برخیزی ز خواب بشنوی از نوربخش آفتاب
یک سر رشته گره بر پای من زان سر دیگر تو پا بر عقده زن
تا توانم من درین خشکی کشید مر ترا نک شد سر رشته پدید
تلخ آمد بر دل چغز این حدیث که مرا در عقده آرد این خبیث
هر کراهت در دل مرد بهی چون در آید از فنی نبود تهی
وصف حق دان آن فراست را نه وهم نور دل از لوح کل کردست فهم
امتناع پیل از سیران ببیت با جد آن پیلبان و بانگ هیت
جانب کعبه نرفتی پای پیل با همه لت نه کثیر و نه قلیل
گفتیی خود خشک شد پاهای او یا بمرد آن جان صول‌افزای او
چونک کردندی سرش سوی یمن پیل نر صد اسپه گشتی گام‌زن
حس پیل از زخم غیب آگاه بود چون بود حس ولی با ورود
نه که یعقوب نبی آن پاک‌خو بهر یوسف با همه اخوان او
از پدر چون خواستندش دادران تا برندش سوی صحرا یک زمان
جمله گفتندش میندیش از ضرر یک دو روزش مهلتی ده ای پدر
تا به هم در مرجها بازی کنیم ما درین دعوت امین و محسنیم