آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن

نه چو کنعان کو ز کبر و ناشناخت از که عاصم سفینه‌ی فوز ساخت
علم تیراندازیش آمد حجاب وان مراد او را بده حاضر به جیب
ای بسا علم و ذکاوات و فطن گشته ره‌رو را چو غول و راه‌زن
بیشتر اصحاب جنت ابلهند تا ز شر فیلسوفی می‌رهند
خویش را عریان کن از فضل و فضول تا کند رحمت به تو هر دم نزول
زیرکی ضد شکستست و نیاز زیرکی بگذار و با گولی‌بساز
زیرکی دان دام برد و طمع و گاز تا چه خواهد زیرکی را پاک‌باز
زیرکان با صنعتی قانع شده ابلهان از صنع در صانع شده
زانک طفل خرد را مادر نهار دست و پا باشد نهاده بر کنار