انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

چشم تیز و گوش تازه تن سبک از شب هم‌چون نهنگ ذوالحبک
از مقامات وحش‌رو زین سپس هیچ نگریزیم ما با چون تو کس
موسی آن را نار دید و نور بود زنگیی دیدیم شب را حور بود
بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
ساحران را چشم چون رست از عمی کف‌زنان بودند بی‌این دست و پا
چشم‌بند خلق جز اسباب نیست هر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست
لیک حق اصحابنا اصحاب را در گشاد و برد تا صدر سرا
با کفش نامستحق و مستحق معتقان رحمت‌اند از بند رق
در عدم ما مستحقان کی بدیم که برین جان و برین دانش زدیم
ای بکرده یار هر اغیار را وی بداده خلعت گل خار را
خاک ما را ثانیا پالیز کن هیچ نی را بار دیگر چیز کن
این دعا تو امر کردی ز ابتدا ورنه خاکی را چه زهره‌ی این بدی
چون دعامان امر کردی ای عجاب این دعای خویش را کن مستجاب
شب شکسته کشتی فهم و حواس نه امیدی مانده نه خوف و نه یاس
برده در دریای رحمت ایزدم تا ز چه فن پر کند بفرستدم
آن یکی را کرده پر نور جلال وآن دگر را کرده پر وهم و خیال
گر بخویشم هیچ رای و فن بدی رای و تدبیرم به حکم من بدی
شب نرفتی هوش بی‌فرمان من زیر دام من بدی مرغان من
بودمی آگه ز منزلهای جان وقت خواب و بیهشی و امتحان
چون کفم زین حل و عقد او تهیست ای عجب این معجبی من ز کیست