| ضد طبع انبیا دارند خلق | اژدها را متکا دارند خلق | |
| چشمبند ختم چون دانستهای | هیچ دانی از چه دیده بستهای | |
| بر چه بگشادی بدل این دیدهها | یک به یک بس البدل دان آن ترا | |
| لیک خورشید عنایت تافتهست | آیسان را از کرم در یافتهست | |
| نرد بس نادر ز رحمت باخته | عین کفران را انابت ساخته | |
| هم ازین بدبختی خلق آن جواد | منفجر کرده دو صد چشمهی وداد | |
| غنچه را از خار سرمایه دهد | مهره را از مار پیرایه دهد | |
| از سواد شب برون آرد نهار | وز کف معسر برویاند یسار | |
| آرد سازد ریگ را بهر خلیل | کو با داود گردد هم رسیل | |
| کوه با وحشت در آن ابر ظلم | بر گشاید بانگ چنگ و زیر و بم | |
| خیز ای داود از خلقان نفیر | ترک آن کردی عوض از ما بگیر |