رجوع کردن به قصه‌ی قبه و گنج

ضد طبع انبیا دارند خلق اژدها را متکا دارند خلق
چشم‌بند ختم چون دانسته‌ای هیچ دانی از چه دیده بسته‌ای
بر چه بگشادی بدل این دیده‌ها یک به یک بس البدل دان آن ترا
لیک خورشید عنایت تافته‌ست آیسان را از کرم در یافته‌ست
نرد بس نادر ز رحمت باخته عین کفران را انابت ساخته
هم ازین بدبختی خلق آن جواد منفجر کرده دو صد چشمه‌ی وداد
غنچه را از خار سرمایه دهد مهره را از مار پیرایه دهد
از سواد شب برون آرد نهار وز کف معسر برویاند یسار
آرد سازد ریگ را بهر خلیل کو با داود گردد هم رسیل
کوه با وحشت در آن ابر ظلم بر گشاید بانگ چنگ و زیر و بم
خیز ای داود از خلقان نفیر ترک آن کردی عوض از ما بگیر