| عضو حر شاخ تر و تازه بود | میکشی هر سو کشیده میشود | |
| گر سبد خواهی توانی کردنش | هم توانی کرد چنبر گردنش | |
| چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود | ناید آن سویی که امرش میکشد | |
| پس بخوان قاموا کسالی از نبی | چون نیابد شاخ از بیخش طبی | |
| آتشین است این نشان کوته کنم | بر فقیر و گنج و احوالش زنم | |
| آتشی دیدی که سوزد هر نهال | آتش جان بین کزو سوزد خیال | |
| نه خیال و نه حقیقت را امان | زین چنین آتش که شعله زد ز جان | |
| خصم هر شیر آمد و هر روبه او | کل شیء هالک الا وجهه | |
| در وجوه وجه او رو خرج شو | چون الف در بسم در رو درج شو | |
| آن الف در بسم پنهان کرد ایست | هست او در بسم و هم در بسم نیست | |
| همچنین جملهی حروف گشته مات | وقت حذف حرف از بهر صلات | |
| از صلهست و بی و سین زو وصل یافت | وصل بی و سین الف را بر نتافت | |
| چونک حرفی برنتابد این وصال | واجب آید که کنم کوته مقال | |
| چون یکی حرفی فراق سین و بیست | خامشی اینجا مهمتر واجبیست | |
| چون الف از خود فنا شد مکتنف | بی و سین بی او همیگویند الف | |
| ما رمیت اذ رمیت بی ویست | همچنین قال الله از صمتش بجست | |
| تا بود دارو ندارد او عمل | چونک شد فانی کند دفع علل | |
| گر شود بیشه قلم دریا مداد | مثنوی را نیست پایانی امید | |
| چارچوب خشتزن تا خاک هست | میدهد تقطیع شعرش نیز دست | |
| چون نماند خاک و بودش جف کند | خاک سازد بحر او چون کف کند |