معجزه‌ی هود علیه‌السلام در تخلص ممنان امت به وقت نزول باد

عضو حر شاخ تر و تازه بود می‌کشی هر سو کشیده می‌شود
گر سبد خواهی توانی کردنش هم توانی کرد چنبر گردنش
چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود ناید آن سویی که امرش می‌کشد
پس بخوان قاموا کسالی از نبی چون نیابد شاخ از بیخش طبی
آتشین است این نشان کوته کنم بر فقیر و گنج و احوالش زنم
آتشی دیدی که سوزد هر نهال آتش جان بین کزو سوزد خیال
نه خیال و نه حقیقت را امان زین چنین آتش که شعله زد ز جان
خصم هر شیر آمد و هر روبه او کل شیء هالک الا وجهه
در وجوه وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو
آن الف در بسم پنهان کرد ایست هست او در بسم و هم در بسم نیست
هم‌چنین جمله‌ی حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات
از صله‌ست و بی و سین زو وصل یافت وصل بی و سین الف را بر نتافت
چونک حرفی برنتابد این وصال واجب آید که کنم کوته مقال
چون یکی حرفی فراق سین و بیست خامشی اینجا مهمتر واجبیست
چون الف از خود فنا شد مکتنف بی و سین بی او همی‌گویند الف
ما رمیت اذ رمیت بی ویست هم‌چنین قال الله از صمتش بجست
تا بود دارو ندارد او عمل چونک شد فانی کند دفع علل
گر شود بیشه قلم دریا مداد مثنوی را نیست پایانی امید
چارچوب خشت‌زن تا خاک هست می‌دهد تقطیع شعرش نیز دست
چون نماند خاک و بودش جف کند خاک سازد بحر او چون کف کند