| گر نبینی کشتی و دریا به پیش | لرزها بین در همه اجزای خویش | |
| چون نبیند اصل ترسش را عیون | ترس دارد از خیال گونهگون | |
| مشت بر اعمی زند یک جلف مست | کور پندارد لگدزن اشترست | |
| زانک آن دم بانگ اشتر میشنید | کور را گوشست آیینه نه دید | |
| باز گوید کور نه این سنگ بود | یا مگر از قبهی پر طنگ بود | |
| این نبود و او نبود و آن نبود | آنک او ترس آفرید اینها نمود | |
| ترس و لرزه باشد از غیری یقین | هیچ کس از خود نترسد ای حزین | |
| آن حکیمک وهم خواند ترس را | فهم کژ کردست او این درس را | |
| هیچ وهمی بیحقیقت کی بود | هیچ قلبی بیصحیحی کی رود | |
| کی دروغی قیمت آرد بی ز راست | در دو عالم هر دروغ از راست خاست | |
| راست را دید او رواجی و فروغ | بر امید آن روان کرد او دروغ | |
| ای دروغی که ز صدقت این نواست | شکر نعمت گو مکن انکار راست | |
| از مفلسف گویم و سودای او | یا ز کشتیها و دریاهای او | |
| بل ز کشتیهاش کان پند دلست | گویم از کل جزو در کل داخلست | |
| هر ولی را نوح و کشتیبان شناس | صحبت این خلق را طوفان شناس | |
| کم گریز از شیر و اژدرهای نر | ز آشنایان و ز خویشان کن حذر | |
| در تلاقی روزگارت میبرند | یادهاشان غایبیات میچرند | |
| چون خر تشنه خیال هر یکی | از قف تن فکر را شربتمکی | |
| نشف کرد از تو خیال آن وشات | شبنمی که داری از بحر الحیات | |
| پس نشان نشف آب اندر غصون | آن بود کان مینجنبد در رکون |