حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة

تا شود بر تنت این جبه‌ی شگرف سرد هم‌چون یخ گزنده هم‌چو برف
تا گریزی از وشق هم از حریر زو پناه آری به سوی زمهریر
تو دو قله نیستی یک قله‌ای غافل از قصه‌ی عذاب ظله‌ای
امر حق آمد به شهرستان و ده خانه و دیوار را سایه مده
مانع باران مباش و آفتاب تا بدان مرسل شدند امت شتاب
که بمردیم اغلب ای مهتر امان باقیش از دفتر تفسیر خوان
چون عصا را مار کرد آن چست‌دست گر ترا عقلیست آن نکته بس است
تو نظر داری ولیک امعانش نیست چشمه‌ی افسرده است و کرده ایست
زین همی گوید نگارنده‌ی فکر که بکن ای بنده امعان نظر
آن نمی‌خواهد که آهن کوب سرد لیک ای پولاد بر داود گرد
تن بمردت سوی اسرافیل ران دل فسردت رو به خورشید روان
در خیال از بس که گشتی مکتسی نک بسوفسطایی بدظن رسی
او خود از لب خرد معزول بود شد ز حس محروم و معزول از وجود
هین سخن‌خا نوبت لب‌خایی است گر بگویی خلق را رسوایی است
چیست امعان چشمه را کردن روان چون ز تن جان رست گویندش روان
آن حکیمی را که جان از بند تن باز رست و شد روان اندر چمن
دو لقب را او برین هر دو نهاد بهر فرق ای آفرین بر جانش باد
در بیان آنک بر فرمان رود گر گلی را خار خواهد آن شود