| از همه اوهام و تصویرات دور | نور نور نور نور نور نور | |
| بهر تو ار پست کردم گفت و گو | تا بسازی با رفیق زشتخو | |
| تا کشی خندان و خوش بار حرج | از پی الصبر مفتاح الفرج | |
| چون بسازی با خسی این خسان | گردی اندر نور سنتها رسان | |
| که انبیا رنج خسان بس دیدهاند | از چنین ماران بسی پیچیدهاند | |
| چون مراد و حکم یزدان غفور | بود در قدمت تجلی و ظهور | |
| بی ز ضدی ضد را نتوان نمود | وان شه بیمثل را ضدی نبود |