جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن

شب روان و همرهان مه بتگ ترک رفتن کی کنند از بانگ سگ
جزو سوی کل دوان مانند تیر کی کند وقف از پی هر گنده‌پیر
جان شرع و جان تقوی عارفست معرفت محصول زهد سالفست
زهد اندر کاشتن کوشیدنست معرفت آن کشت را روییدنست
پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد جان این کشتن نباتست و حصاد
امر معروف او و هم معروف اوست کاشف اسرار و هم مکشوف اوست
شاه امروزینه و فردای ماست پوست بنده‌ی مغز نغزش دایماست
چون انا الحق گفت شیخ و پیش برد پس گلوی جمله کوران را فشرد
چون انای بنده لا شد از وجود پس چه ماند تو بیندیش ای جحود
گر ترا چشمیست بگشا در نگر بعد لا آخر چه می‌ماند دگر
ای بریده آن لب و حلق و دهان که کند تف سوی مه یا آسمان
تف برویش باز گردد بی شکی تف سوی گردون نیابد مسلکی
تا قیامت تف برو بارد ز رب هم‌چو تبت بر روان بولهب
طبل و رایت هست ملک شهریار سگ کسی که خواند او را طبل‌خوار
آسمانها بنده‌ی ماه وی‌اند شرق و مغرب جمله نانخواه وی‌اند
زانک لولاکست بر توقیع او جمله در انعام و در توزیع او
گر نبودی او نیابیدی فلک گردش و نور و مکانی ملک
گر نبودی او نیابیدی به حار هیبت و ماهی و در شاهوار
گر نبودی او نیابیدی زمین در درونه گنج و بیرون یاسمین
رزقها هم رزق‌خواران وی‌اند میوه‌ها لب‌خشک باران وی‌اند