باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

چونک اخوان را دل کینه‌ورست یوسفم را قعر چه اولیترست
مست گشتم خویش بر غوغا زنم چه چه باشد خیمه بر صحرا زنم
بر کف من نه شراب آتشین وانگه آن کر و فر مستانه بین
منتظر گو باش بی گنج آن فقیر زآنک ما غرقیم این دم در عصیر
از خدا خواه ای فقیر این دم پناه از من غرقه شده یاری مخواه
که مرا پروای آن اسناد نیست از خود و از ریش خویشم یاد نیست
باد سبلت کی بگنجد و آب رو در شرابی که نگنجد تار مو
در ده ای ساقی یکی رطلی گران خواجه را از ریش و سبلت وا رهان
نخوتش بر ما سبالی می‌زند لیک ریش از رشک ما بر می‌کند
مات او و مات او و مات او که همی‌دانیم تزویرات او
از پس صد سال آنچ آید ازو پیر می‌بیند معین مو به مو
اندر آیینه چه بیند مرد عام که نبیند پیر اندر خشت خام
آنچ لحیانی به خانه‌ی خود ندید هست بر کوسه یکایک آن پدید
رو به دریایی که ماهی‌زاده‌ای هم‌چو خس در ریش چون افتاده‌ای
خس نه‌ای دور از تو رشک گوهری در میان موج و بحر اولیتری
بحر وحدانست جفت و زوج نیست گوهر و ماهیش غیر موج نیست
ای محال و ای محال اشراک او دور از آن دریا و موج پاک او
نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ لیک با احول چه گویم هیچ هیچ
چونک جفت احولانیم ای شمن لازم آید مشرکانه دم زدن
آن یکیی زان سوی وصفست و حال جز دوی ناید به میدان مقال