باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

شحنه‌ی عشق مکرر کینه‌اش طشت آتش می‌نهد بر سینه‌اش
که بیا سوی مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زوتر باز گرد
گرد این بام و کبوترخانه من چون کبوتر پر زنم مستانه من
جبرئیل عشقم و سدره‌م توی من سقیمم عیسی مریم توی
جوش ده آن بحر گوهربار را خوش بپرس امروز این بیمار را
چون تو آن او شدی بحر آن اوست گرچه این دم نوبت بحران اوست
این خود آن ناله‌ست کو کرد آشکار آنچ پنهانست یا رب زینهار
دو دهان داریم گویا هم‌چو نی یک دهان پنهانست در لبهای وی
یک دهان نالان شده سوی شما های هویی در فکنده در هوا
لیک داند هر که او را منظرست که فغان این سری هم زان سرست
دمدمه‌ی این نای از دمهای اوست های هوی روح از هیهای اوست
گر نبودی با لبش نی را سمر نی جهان را پر نکردی از شکر
با کی خفتی وز چه پهلو خاستی که چنین پر جوش چون دریاستی
یا ابیت عند ربی خواندی در دل دریای آتش راندی
نعره‌ی یا نار کونی باردا عصمت جان تو گشت ای مقتدا
ای ضیاء الحق حسام دین و دل کی توان اندود خورشیدی به گل
قصد کردستند این گل‌پاره‌ها که بپوشانند خورشید ترا
در دل که لعلها دلال تست باغها از خنده مالامال تست
محرم مردیت را کو رستمی تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی
چون بخواهم کز سرت آهی کنم چون علی سر را فرو چاهی کنم