| تا جهان لرزان بود مانند برگ | در شمال و در سموم بعث و مرگ | |
| تا خم یکرنگی عیسی ما | بشکند نرخ خم صدرنگ را | |
| کان جهان همچون نمکسار آمدست | هر چه آنجا رفت بیتلوین شدست | |
| خاک را بین خلق رنگارنگ را | میکند یک رنگ اندر گورها | |
| این نمکسار جسوم ظاهرست | خود نمکسار معانی دیگرست | |
| آن نمکسار معانی معنویست | از ازل آن تا ابد اندر نویست | |
| این نوی را کهنگی ضدش بود | آن نوی بی ضد و بی ند و عدد | |
| آنچنان که از صقل نور مصطفی | صد هزاران نوع ظلمت شد ضیا | |
| از جهود و مشرک و ترسا و مغ | جملگی یکرنگ شد زان الپ الغ | |
| صد هزاران سایه کوتاه و دراز | شد یکی در نور آن خورشید راز | |
| نه درازی ماند نه کوته نه پهن | گونه گونه سایه در خورشید رهن | |
| لیک یکرنگی که اندر محشرست | بر بد و بر نیک کشف و ظاهرست | |
| که معانی آن جهان صورت شود | نقشهامان در خور خصلت شود | |
| گردد آنگه فکر نقش نامهها | این بطانه روی کار جامهها | |
| این زمان سرها مثال گاو پیس | دوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس | |
| نوبت صدرنگیست و صددلی | عالم یک رنگ کی گردد جلی | |
| نوبت زنگست رومی شد نهان | این شبست و آفتاب اندر رهان | |
| نوبت گرگست و یوسف زیر چاه | نوبت قبطست و فرعونست شاه | |
| تا ز رزق بیدریغ خیرهخند | این سگان را حصه باشد روز چند | |
| در درون بیشه شیران منتظر | تا شود امر تعالوا منتشر |