مثل

هم‌چو تابستان که از وی پنبه‌زاد ماند پنبه رفت تابستان ز یاد
یا مثال یخ که زاید از شتا شد شتا پنهان و آن یخ پیش ما
هست آن یخ زان صعوبت یادگار یادگار صیف در دی این ثمار
هم‌چنان هر جزو جزوت ای فتی در تنت افسانه گوی نعمتی
چون زنی که بیست فرزندش بود هر یکی حاکی حال خوش بود
حمل نبود بی ز مستی و ز لاغ بی بهاری کی شود زاینده باغ
حاملان و بچگانشان بر کنار شد دلیل عشق‌بازی با بهار
هر درختی در رضاع کودکان هم‌چو مریم حامل از شاهی نهان
گرچه صد در آب آتشی پوشیده شد صد هزاران کف برو جوشیده شد
گرچه آتش سخت پنهان می‌تند کف بده انگشت اشارت می‌کند
هم‌چنین اجزای مستان وصال حامل از تمثالهای حال و قال
در جمال حال وا مانده دهان چشم غایب گشته از نقش جهان
آن موالید از زه این چار نیست لاجرم منظور این ابصار نیست
آن موالید از تجلی زاده‌اند لاجرم مستور پرده‌ی ساده‌اند
زاده گفتیم و حقیقت زاد نیست وین عبارت جز پی ارشاد نیست
هین خمش کن تا بگوید شاه قل بلبلی مفروش با این جنس گل
این گل گویاست پر جوش و خروش بلبلا ترک زبان کن باش گوش
هر دو گون تمثال پاکیزه‌مثال شاهد عدل‌اند بر سر وصال
هر دو گون حسن لطیف مرتضی شاهد احبال و حشر ما مضی
هم‌چو یخ کاندر تموز مستجد هر دم افسانه‌ی زمستان می‌کند