سال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضل‌ترست و عزیزتر و شریف‌تر و مکرم‌تر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او

پیشه‌اش اندر ظهور و در کمون اهد قومی انهم لا یعلمون
باز گشته از دم او هر دو باب در دو عالم دعوت او مستجاب
بهر این خاتم شدست او که به جود مثل او نه بود و نه خواهند بود
چونک در صنعت برد استاد دست نه تو گویی ختم صنعت بر توست
در گشاد ختمها تو خاتمی در جهان روح‌بخشان حاتمی
هست اشارات محمدالمراد کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرین بر جان او بر قدوم و دور فرزندان او
آن خلیفه‌زادگان مقبلش زاده‌اند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هری یا از ری‌اند بی‌مزاج آب و گل نسل وی‌اند
شاخ گل هر جا که روید هم گلست خم مل هر جا که جوشد هم ملست
گر ز مغرب بر زند خورشید سر عین خورشیدست نه چیز دگر
عیب چینان را ازین دم کور دار هم بستاری خود ای کردگار
گفت حق چشم خفاش بدخصال بسته‌ام من ز آفتاب بی‌مثال
از نظرهای خفاش کم و کاست انجم آن شمس نیز اندر خفاست