| پیش اسرافیلگشته او عبوس | میکند صد گونه شکل و چاپلوس | |
| که بحق ذات پاک ذوالجلال | که مدار این قهر را بر من حلال | |
| من ازین تقلیب بویی میبرم | بدگمانی میدود اندر سرم | |
| تو فرشتهی رحمتی رحمت نما | زانک مرغی را نیازارد هما | |
| ای شفا و رحمت اصحاب درد | تو همان کن کان دو نیکوکار کرد | |
| زود اسرافیل باز آمد به شاه | گفت عذر و ماجرا نزد اله | |
| کز برون فرمان بدادی که بگیر | عکس آن الهام دادی در ضمیر | |
| امر کردی در گرفتن سوی گوش | نهی کردی از قساوت سوی هوش | |
| سبق رحمت گشت غالب بر غضب | ای بدیع افعال و نیکوکار رب |