| هین مکش هر مشتری را تو به دست | عشقبازی با دو معشوقه بدست | |
| زو نیابی سود و مایه گر خرد | نبودش خود قیمت عقل و خرد | |
| نیست او را خود بهای نیم نعل | تو برو عرضه کنی یاقوت و لعل | |
| حرص کورت کرد و محرومت کند | دیو همچون خویش مرجومت کند | |
| همچنانک اصحاب فیل و قوم لوط | کردشان مرجوم چون خود آن سخوط | |
| مشتری را صابران در یافتند | چون سوی هر مشتری نشتافتند | |
| آنک گردانید رو زان مشتری | بخت و اقبال و بقا شد زو بری | |
| ماند حسرت بر حریصان تا ابد | همچو حال اهل ضروان در حسد |