انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا

می‌بباید تاب و آبی توبه را شرط شد برق و سحابی توبه را
آتش و آبی بباید میوه را واجب آید ابر و برق این شیوه را
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم کی نشیند آتش تهدید و خشم
کی بروید سبزه‌ی ذوق وصال کی بجوشد چشمه‌ها ز آب زلال
کی گلستان راز گوید با چمن کی بنفشه عهد بندد با سمن
کی چناری کف گشاید در دعا کی درختی سر فشاند در هوا
کی شکوفه آستین پر نثار بر فشاندن گیرد ایام بهار
کی فروزد لاله را رخ همچو خون کی گل از کیسه بر آرد زر برون
کی بیاید بلبل و گل بو کند کی چو طالب فاخته کوکو کند
کی بگوید لک‌لک آن لک‌لک بجان لک چه باشد ملک تست ای مستعان
کی نماید خاک اسرار ضمیر کی شود بی آسمان بستان منیر
از کجا آورده‌اند آن حله‌ها من کریم من رحیم کلها
آن لطافتها نشان شاهدیست آن نشان پای مرد عابدیست
آن شود شاد از نشان کو دید شاه چون ندید او را نباشد انتباه
روح آنکس کو بهنگام الست دید رب خویش و شد بی‌خویش مست
او شناسد بوی می کو می بخورد چون نخورد او می چه داند بوی کرد
زانک حکمت همچو ناقه‌ی ضاله است همچو دلاله شهان را داله است
تو ببینی خواب در یک خوش‌لقا کو دهد وعده و نشانی مر ترا
که مراد تو شود و اینک نشان که به پیش آید ترا فردا فلان
یک نشانی آن که او باشد سوار یک نشانی که ترا گیرد کنار