| هم درین نحسی بگردان این نظر | در کسی که کرد نحست در نگر | |
| آن نظر که بنگرد این جر و مد | او ز نحسی سوی سعدی نقب زد | |
| زان همیگرداندت حالی به حال | ضد به ضد پیداکنان در انتقال | |
| تا که خوفت زاید از ذات الشمال | لذت ذات الیمین یرجی الرجال | |
| تا دو پر باشی که مرغ یک پره | عاجز آید از پریدن ای سره | |
| یا رها کن تا نیایم در کلام | یا بده دستور تا گویم تمام | |
| ورنه این خواهی نه آن فرمان تراست | کس چه داند مر ترا مقصد کجاست | |
| جان ابراهیم باید تا به نور | بیند اندر نار فردوس و قصور | |
| پایه پایه بر رود بر ماه و خور | تا نماند همچو حلقه بند در | |
| چون خلیل از آسمان هفتمین | بگذرد که لا احب الافلین | |
| این جهان تن غلطانداز شد | جز مر آن را کو ز شهوت باز شد |