ریرا > شعر کهن > مولوی > مثنوی معنوی > دفتر دوم از مثنوی > گمان بردن کاروانیان که بهیمهی صوفی رنجورست
| چونک صوفی بر نشست و شد روان | رو در افتادن گرفت او هر زمان | |
| هر زمانش خلق بر میداشتند | جمله رنجورش همیپنداشتند | |
| آن یکی گوشش همیپیچید سخت | وان دگر در زیر کامش جست لخت | |
| وان دگر در نعل او میجست سنگ | وان دگر در چشم او میدید زنگ | |
| باز میگفتند ای شیخ این ز چیست | دی نمیگفتی که شکر این خر قویست | |
| گفت آن خر کو بشب لا حول خورد | جز بدین شیوه نداند راه کرد | |
| چونک قوت خر بشب لا حول بود | شب مسبح بود و روز اندر سجود | |
| آدمی خوارند اغلب مردمان | از سلام علیکشان کم جو امان | |
| خانهی دیوست دلهای همه | کم پذیر از دیومردم دمدمه | |
| از دم دیو آنک او لا حول خورد | همچو آن خر در سر آید در نبرد | |
| هر که در دنیا خورد تلبیس دیو | وز عدو دوسترو تعظیم و ریو | |
| در ره اسلام و بر پول صراط | در سر آید همچو آن خر از خباط | |
| عشوههای یار بد منیوش هین | دام بین ایمن مرو تو بر زمین | |
| صد هزار ابلیس لا حول آر بین | آدما ابلیس را در مار بین | |
| دم دهد گوید ترا ای جان و دوست | تا چو قصابی کشد از دوست پوست | |
| دم دهد تا پوستت بیرون کشد | وای او کز دشمنان افیون چشد | |
| سر نهد بر پای تو قصابوار | دم دهد تا خونت ریزد زار زار | |
| همچو شیری صید خود را خویش کن | ترک عشوهی اجنبی و خویش کن | |
| همچو خادم دان مراعات خسان | بیکسی بهتر ز عشوهی ناکسان | |
| در زمین مردمان خانه مکن | کار خود کن کار بیگانه مکن |