نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

خفتم از وقت صبح تا گه شام بخت بیدار و خواجه خفته به کام
آهوی شب چو گشت نافه گشای صدفی شد سپهر غالیه‌سای
سر برآوردم از عماری خواب بنشستم چو سبزه بر لب آب
آمد آن ابرو باد چون شب دوش این درافشان و آن عبیرفروش
باد می‌رفت و ابر می‌افشاند این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند
چون شد آن مرغزار عنبر بوی آب گل سر نهاد جوی به جوی
لعبتان آمدند عشرت ساز آسمان بازگشت لعبت باز
تختی از تخته زر آوردند تخت پوشی ز گوهر آوردند
چون شد انگیخته سریر بلند بسته شد بر سرش بساط پرند
بزمی آراستند سلطانی زیور بزم جمله نورانی
شور و آشوبی از جهان برخاست آمدند آن جماعت از چپ و راست
در میان آن عروس یغمائی برده از عاشقان شکیبائی
بر سر تخت شد قرار گرفت تخت ازو رنگ نوبهار گرفت
باز فرمود تا مرا جستند نامم از لوح غایبان شستند
رفتم و بر سریر خواندندم هم به آیین خود نشاندندم
هم به ترتیب و ساز روز دگر خوان نهادند و خوردها بر سر
هر ابائی که در خورد به بساط وآورد در خورنده رنگ نشاط
ساختند آنچنان که باید ساخت چونکه هرکس از آن خورش پرداخت
می نهادند و چنگ ساخته شد از زدن رودها نواخته شد
نوش ساقی و جام نوشگوار گرم‌تر کرد عشق را بازار