| خفتم از وقت صبح تا گه شام | بخت بیدار و خواجه خفته به کام | |
| آهوی شب چو گشت نافه گشای | صدفی شد سپهر غالیهسای | |
| سر برآوردم از عماری خواب | بنشستم چو سبزه بر لب آب | |
| آمد آن ابرو باد چون شب دوش | این درافشان و آن عبیرفروش | |
| باد میرفت و ابر میافشاند | این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند | |
| چون شد آن مرغزار عنبر بوی | آب گل سر نهاد جوی به جوی | |
| لعبتان آمدند عشرت ساز | آسمان بازگشت لعبت باز | |
| تختی از تخته زر آوردند | تخت پوشی ز گوهر آوردند | |
| چون شد انگیخته سریر بلند | بسته شد بر سرش بساط پرند | |
| بزمی آراستند سلطانی | زیور بزم جمله نورانی | |
| شور و آشوبی از جهان برخاست | آمدند آن جماعت از چپ و راست | |
| در میان آن عروس یغمائی | برده از عاشقان شکیبائی | |
| بر سر تخت شد قرار گرفت | تخت ازو رنگ نوبهار گرفت | |
| باز فرمود تا مرا جستند | نامم از لوح غایبان شستند | |
| رفتم و بر سریر خواندندم | هم به آیین خود نشاندندم | |
| هم به ترتیب و ساز روز دگر | خوان نهادند و خوردها بر سر | |
| هر ابائی که در خورد به بساط | وآورد در خورنده رنگ نشاط | |
| ساختند آنچنان که باید ساخت | چونکه هرکس از آن خورش پرداخت | |
| می نهادند و چنگ ساخته شد | از زدن رودها نواخته شد | |
| نوش ساقی و جام نوشگوار | گرمتر کرد عشق را بازار |