| در نوبت بار عام دادن | باید همه شهر جام دادن | |
| فیاضه ابر جود گشتن | ریحان همه وجود گشتن | |
| باریدن بیدریغ چون مل | خندیدن بینقاب چون گل | |
| هرجای چو آفتاب راندن | در راه ببدره زر فشاندن | |
| دادن همه را به بخشش عام | وامی و حلال کردن آن وام | |
| پرسیدن هر که در جهان هست | کز فاقه روزگار چون رست | |
| گفتن سخنی که کار بندد | زان قطره چو غنچه باز خندد | |
| من کین شکرم در آستین است | ریزم که حریف نازنین است | |
| بر جمله جهان فشانم این نوش | فرزند عزیز خود کند گوش | |
| من بر همه تن شوم غذاساز | خود قسم جگر بدو رسد باز |
□
| ای ناظر نقش آفرینش | بر دار خلل ز راه بینش | |
| در راه تو هر کرا وجودیست | مشغول پرستش و سجودیست | |
| بر طبل تهی مزن جرس را | بیکار مدان نوای کس را | |
| هر ذره که هست اگر غباریست | در پرده مملکت بکاریست | |
| این هفت حصار برکشیده | بر هزل نباشد آفریده | |
| وین هفت رواق زیر پرده | آخر به گزاف نیست کرده | |
| کار من و تو بدین درازی | کوتاه کنم که نیست بازی | |
| دیباچه ما که در نورد است | نز بهر هوی و خواب و خورد است | |
| از خواب و خورش به اربتابی | کین در همه گاو و خر بیابی | |
| زان مایه که طبعها سرشتند | ما را ورقی دگر نوشتند |