قسمت هفدهم

خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو

اگر برون دهم از دل محبتی که مراست

نباشد جز با بتان مرا اقراری

اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم

پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

تا بر سر من سایه‌ی کج کرده کلاهی است

کای دل مسکین، چرا اندر چنین تاب و تبی؟!

نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش

سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا

زین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند

تا نفسی داری و نفسی بکوش

زودتر می پیر گردد مرد شاب

بگسسته شد ز خیمه‌ی پیغمبران، طناب

نفسی از نفس بازپسین خوش‌تر نیست

هردم می‌رسیدشان بار و خفیر از درم »

که من دیروز خسرو بودم و امروز فرهادم

میان عاشقان آثار برگو

که شاخش بگذرد از جمله افلاک

کسی که او متعلق نشد بقلابی

موجب حبس کی بود وام قمار ای صنم

هست جان او، بر تن آریدش

تا بدانند که سنگین‌تر از این باری نیست

کانکس که بنگ خورد، دهد مغز او دوار

مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

که دمم آتشین نشد ز دم پاسبان تو

بگو کی بود یا خود کو مرکب

باید که ز مرگش نبود هیچ مخافت

گردون چو گو به حجله‌ی طارم برآورم

شوق پیدا غم نهان من است

تا در جگرم خار جگرجوش تو افتاد

از توبه دگر مجو کیایی

مناسب نیست در دشت دل مردم چریدنها

ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن

ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من

رخ نهاده پیش اسب او و شهمات آمده

حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

فلک دانش بی‌اختر شد

آن فیض که از خنجر جلاد من آمد

میذن چاکوس کالی تو یالی

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

پیش شاه عشق و لشکرهای او

زین‌سان که از بهار در و بام تازه شد

همچنان هیچ نگفتیم که صد چندینست

مریخ همچو دیده‌ی شیر نر؟

این اشارت به جان خرید از شیخ

تیغ جفا به گردن من از قفا نهاد

ذوالبهجة والید الکریم

صد نشان از آشنائی بیش در سیمای او

در پختن این شیران تا مغز پزان گشته

سرحلقه‌ی رندان خرابات جهانیم

که گدا گر بکشندش نکند ترک گدائی

وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم

حرکت را به عاشقان بگذار

خسته شو تا ببری لذت درمانی چند

و یا دمعة العین ما ترکدی؟

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

که حریف او شدستم که در ستم ببست او

از آن گشتی تو مسجود ملایک

که همه عمر نه مشتاق لقای تو بود

خویش را فی‌المثل ار مرغ بپر گردانم

حکم او را به دل فلک منقاد

خط آزادی مرغان گرفتار آرند

بین الحرفاء و المغانی

ای چشم پر در این همه عرض خزانه چیست

کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو

کرده آسوده از اراده مرا

نام من محو کن و نامه بیارم برسان

خدمت ما را برسان بی‌درنگ

این همه ناخوش کلام و تلخی گفتار

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

از دوری رهست این، یا خود ز خیره‌رایی؟! »

عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو

برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند

پس از آن دم اناالحق ز جهانیان برآید

هر روز دعا گوی توام من همه ساله

مژده‌ی سرو و گل و سوسن و نسرین آرند

من مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زندست

ز ترکان سمن ساعد نگاری کرده‌ام پیدا

نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان

در باغ روزگار خجالت کشیده‌ایم

بر من ای دلبر بی مهر و وفا چیست بگو

یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم

جان برد تحفه‌ی جانان عاشق

که خون بی گنهان را به هیچ نشمارند

بازش ز دم خوشت نواده

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

ای بی‌خبر از چاشنی جان جریده

هر که این‌جا بیشتر در دل تمنا بشکند

چون آدمی طمع نکند در سماحتش

ورای این چه توان گفت ماورای ورا

که کردی بدین گونه زر گستری

کز درختش دیگران گل های رنگین می‌برند

ماه دراعه‌ی خود چاک برای تو زند

چنان سوزم که جز بوی وفایت ناید از دودم

ز لا کی رست بگو عاشق بلادیده

در آخر هم شود مانند اول

روح قدسی را چه داند اهرمن

این پرده بزن که یار دیدم

وی عقل قوی! خموده شو درسر

زخمی که پر دلان به صف جنگ می‌خورند

من اگر حرف کژم تو قلمی

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

زهی لطف و زهی احسان و دارو

وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم

خونی که فروشدست با شیر

نبات از شکرستان می برآرد

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

مگر آن سلسله جعد معنبر گیرند

ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو

شد نفس‌گیر ز غم خوش نفس گیرا داشت

خلعت و تشریف و مکافات من

در تنور آتشین ز اندیشه‌ی نان نیستم

قامتش بین برده دست از نارون در خوش خرامی

هر چه پروانه بود بسپارم

ساخته گاهی به برد سوخته گاهی ز حر

آهی که عاشقان به سحرگاه می‌کشند

که هریک را ذقن‌بر، طرفه چاهی

کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی

هم جمله عقل گشته هم عقل باده داده

بگویی در زمان استغفرالله

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

تو نفس با او ز هجران می زنی

ز اشتیاق حبیب در میدان

کی مشام خلق را مشکین و مشک افشان کند

لقلب بعد شرب المنکرات؟!

کرده حسنت بر زمین و آسمان عرض سپاه

هزاران شمع بر بالا به امر او است سیاره

می‌چکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع

بر آن کو یافت درمان میبرم رشگ

و لا تفجر و لا تهجر و الا تبتس تندم

مثل خورشید دان تو نور حبیب

تا به پیمانه‌ی ما ساقی دوران چه کند

سودای دگر دارد مخمور خدایی

بلیل مظلم و الله هادی

که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره

رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

زین میان چون تیر پرتابم ببر

هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

نجوم المعالی تستقیم و ترجع

نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی »

راست برقامت او خلعت سالی و مهی

فلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو و الغفران

بار کسی نمی‌شوم و بار می‌کشم

بر گوی این ترانه هذا نصیب لیلی

که از این جور و جفا بیزارم

قدی است ناخمیده و جعدی است نابسود

مرا در میان بلا می‌گذارد

وی سرو از قعر زمین، خوش آب کوثر می‌کشی

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله

دلم گشوده ز گفتار می‌شود، چه کنم

الا به کسی گویی کو را المی باشد

نیست از هستی خویشم خبری

وز ورع شهوتش فروماند

مهل که دامنم از خون دیده که ماند

یا مسکرالعقول، یا هادم‌الوقار

از خس و خاشاک پل بر روی جیحون بسته‌اند

راه سپاهان برگو برگو

در اشک و آه شد صرف، یکسر وجود ما را

چون جام می نام لبش یاقوت جاندار آمده

چنین آیینه روشن خریدم

زیرا به خانه‌ی گیتی، مهمان ماحضرم من

چه کنم با دلی که پر خون است

نی بسته‌ی منازل و پالان و استرند

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

از کبر و ناموس و حیا هم در خلاء پا کوفته

بیدرد را خیال که مخمور باده‌ایم

که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم

بر جایگه فسرده بسی ره بریده‌ام

وز زبان بنفشه و سوسن

عاشق آن است که این نکته مسلم دارد

ازین نان و ازین شربا نمانی

ز دهر می‌کند امسال غالبا بی‌خم

از دل خویش میوه برچیدن

صائب تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟

که شبها شد که محتاجم بخوابی

سر نگر کاندر لگن می آیدم

سوی دیر مغان کشید عنان

کار ایشان آفرین بر قوت بازوی دوست

فیک وارتج لسان العرب العرباء

تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت

چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او

تا پای به دامن نکشیدند عزیزان

تو گر ترش بنشینی قضا چه غم دارد

وقت اگر آمد دم از تریاق زن

لوح محفوظ عشق می‌خوانم

بیرون کسی نرفت که در شهر بند تست

دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی!

سر زلفت که شد بر بستن زنار من باعث

نه سر خواهیم و نی سامان و می‌رو

راه سخن به هرزه درایان نمی‌دهیم

پشت بر آتش مذاب مکن

صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم

خیمه‌ی اجلال بیرون زد به عزم ارتحال

ندانم این چه متاع و چگونه بازار است

زیرا کمال آمد، دیگر نماند خامی

می‌برد در عزت از رغم تو بر گردون مرا

ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری

به امر «فاستقم» می‌داشت قامت

چون تو پسندی سعادتست و سلامت

وانگه ازین دو پرده برون پرده‌در زیند

غافل از هر نام و ننگی بودمی

کز دو نفس بیش نیست اول و انجام صبح

لسانی و قلبی عنه لیس بزائل

تشریف استغنا مکن بر قد من کوته دگر

کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو

شنو پس خویشتن را نیک بشناس

شغل جهان کجا و ما ما ز کجا و مشغله

آن سو که کشد آن کس ناچار چنان رانم

مفتتح در مضاجع ایشان

بس تن مزن که عطسه سبک درگذشتنی است

شش جهت وادییست بس درگو

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

ما را به قضا چه می‌فریبی تو

لب ز حرف تلخ شستم، غوطه در شکر زدم

تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم

درگذر زین هر دو در زنهار او

پاسخ پنج بچه‌ی مکتب ؟

تا بر سر من شور تمنای تو افتاد

کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد

سلمان جابری که خداوندگار اوست

تا ز جست و جو روم در جوی تو

از چه دایم در کشاکش چون کمان افتاده‌ایم؟

در دین وفاداران کفرست شکیبائی

فلسفه برخواند قضا داد جدایی به فنم

بلعجب هنگامه بین در محشر کبرای او

کان روی و مو زهر سحر و شام خوش‌تر است

خوب شود، رسته شود از بدی

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

رونق آفتاب‌ها از مه بی‌زوال تو

اندیشه‌ی سر شمع سحر هیچ ندارد

جور مزدور می‌برد استاد

هم از خشکی هم از دریا هم از گوهر فرو ماندم

زبون چون کبوتر به چنگ عقاب

مجلس اصحاب قال مجلس شور و شر است

ترجیع کن گرین بنوشی

بگذرد از خون خود گر بگذری بر خاک او

وز خانه عاریت برون جه

بیابد علم و رای و فهم و تدبیر

دست من گیر و چو بادم بخراسان برسان

و روحنا کما تری فی درجات و دول

شده سرخوش به نغمه‌ی قوال

انگشت کسی کارگشای دگری نیست

کیف تجوز و ترجی، تعرض عنی لملالی

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

یقین را از گمان گویم زهی رو

ولی کردی به نادانی فراموش

مرده‌ای بینی که با دنیا دگربار آمدست

واحسرتا ز عشق تو حاصل بمانده

نقب‌ها کردن پدید از خار تر در خاره سنگ

تا نگویند که سودای بتان دردسر است

برجاک ما یرجی و یذوب بالبواری

هم خود شوی ز جانب من عذرخواه خود

تو این نه‌ای و آن نه‌ای با این و آن آمیختی

زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد

چو خورشید در قرطه‌ی آسمانی

همچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم

کار مجنون مشوشی باشد

گر چشم تو بر کشته‌ی خونین‌کفن افتاد

لیک آستان درش لازم بود درگاه را

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

می‌رسدم خلعت و اعزاز نو

به لبهای میگون شبیخون زنیم

اگر می‌بنددم ور می‌گشاید

ره به سر می‌نشد قلم برسید

دو خارش چون دو رمح آهنین دم

آفاق را کشید به زیر نگین مرا

سرور از آنی تو، که تو سروری

گمان به حوصله صورت آفرین دارم

او بوسه دهد بر ساغر من

یک چند هم به مصلحت عشق کار کن

اگر پیوسته چون چشم بتان در طاق محرابی

زشتش کنی نغزش کنی بردری از مرگ و سقم

سوی این بوستان زنگاری

سینه‌ای نیست که آماجگه تیرش نیست

در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

ای جان تو ز هیچ کس نزاده

در زخم می‌نمایم، چون تیغ جوهر خویش

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

کز عشق به سینه آتشینیم

راحت مخلوق جست و رحمت خالق

ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را

پیش لب نوش تو حلقه بگوش است قند

ز هر طرف سوی میدان به سر دویده چو گویت

چو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه

چون جرس آوازه‌ای در کاروان داریم ما

میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

خیره شده هر دیده نادان هم و دانا هم

برد از جا به جا و حال به حال

چون تن بی‌جان از او تنها بماند

شد همه آب و زخم آثار نیست

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

زهی دریغ و ندم لا اله الا الله

روز ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس

نقشی که آن نمی‌رود از دل نشان توست

باز بر آریم شکم ای غلام

موکشان سوی جلوه‌گاه عیان

مدهش توبه، کز مصادره جست

خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا

گل ز شاخ آهسته بیرون آر و بر شمشاد ریز

کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه

نتیجه هست فرزند، ای برادر

بشکست قدر شعر چو للی جوهری

همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم

به هرچه برگذری، اندهی کند بدرود

در صفاتش خلل نشاید یافت

ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی

خالی مباد عرصه این بزمگاه از او

وگر عقار نداری از او عقار بجو

ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

اگر چه طایفه‌ای زهد را سپر گیرند

کان زمان در چشم ما چون آمدی

به چنگ یکی لعبتی خوش لقا

غم خورم، غم، که کار بازی نیست

صد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم

در نرد دوستی که مساویست کوه و کاه

من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او

ز «بی یسمع و بی یبصر» نشان یافت

اگر جانان دلش خواهد چه باشد ترک جان کردن

تا نداند دهان سلام علیک

سوخته، چون ز شمع، پروانه

که حواس تنت به بند آید

صورت گرگی بر اهل هوا

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده

زیر بار غم ایام خمیدن به بود

وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

پسته و عناب شکر بارم اینک می‌رسد

اگر فریسه‌ی کبر است یا شکار ریاست

پهلوی سیمین‌بران کردن نشست

کم تباکا علی اخوانی

که کشته‌ی تو ازین بیش خون‌بها دارد

حدیث خرکمان گویم زهی رو

از خاک چو نی گر چه کمربسته دمیدیم

اشکم ببین ز لعل تو نایب مناب می

آمیخته همچو شهد و شیریم

وین چنین تحفه‌ها بپردازم

راه حی بنی سلیم گرفت

حیلة اعدائک فی‌المکمن

دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند

وین طرفه که آن بی‌چون اندر دل بنهفته

که نبود فربهی مانند آماس

چند شاید به صبر پنهان داشت

گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

به هم بر بسته از گل دسته‌ی دهقان این بستان

وز غم ایام بی‌اندیشه دید

بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می‌داند؟!

مگر از قضا مددی شود که به محتشم قدری رسد

تا سرکه نفروشی دگر پیشه کنی حلواگری

که او را صد جواهر در گلیم است

زند زبانه چو شمع آتش دلم ز دهن

من در پی ماه تو چو سیاره دوانم

لحظه‌ای دیرتر شدی مایل

راه بالات مینماید راست

قرار غم الحق دهد بی‌قراری

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ز احوال جهان سیرم ز احوال فلان برگو

گر از هستی تن وجان تو پاک است

با او نتوان گفت وجود دگری بود

وقت بیماری شکرباری بود

باز خواهم بر سر این داستان آرم تو را

کمتر از صد به اندکی سال‌ام

سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او

امروز نیست بر من مست ای صنم گرفت

وگر به خار رسد پا به کندنش منشین

وز آنجا باز بر عالم گذر کرد

ترک کونین کن ار حضرت مولی طلبی

بجه ز رق جهانی به جرعه‌های رقیق

بشر را اشتیاق هند بس است

بر من از خامشی نگیرد خشم

نه ز شیره است این می به خدا، و نی مویزی

در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم

باقی این را بودمی بی‌خویشتن گویان شده

هر جا که می‌رویم به کاشانه‌ی خودیم

بنگردم که صبغه اللهم

کامروز به عشق اندر هندوی تو می‌بینم

رفت در خاک نجف و ز هر غمش آسوده جان

پر هنر کرده کیسه‌ی مردی

چو تو فارغی ز گندم، چه کنی در آسیابی؟!

که آتش از دهنم سر برآرد از اعراض

کت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده

ز هر دو جانبش قعر جحیم است

نیرزد گرد نعلین گدائی

بزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم

سر دشمن چو گوی از ضرب چوگان

حاضر او بس، که بیحضوری تو

یارب زد وقودا سبحان من یرانی

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

کجاست دخل سلیمان و مکسب موران

نعل بیتابی در آتش جویبار زندگی

چه مجلسست کز او های و هو نمی‌آید

نیک و بد آنجایگه معذور شد

خویشتن را طلب، مگر یابی

همه دیدی، نمیشوی نالان

مژده‌ای مست که من آب تو و نان توم

این گنه بنده می‌کنم یا تو

به قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده

ولی از دیدنش می گردد استغنا فراموشم

هر ذره ز خاک من مسکین که ببوئی

گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم

مگر از بلایی رفاهی برآید

از توکل عظیم دور افتد

خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا

که دارد در سر زلف تو مسکن

خاک سیه بر سر این باقیان

که هر یک آیتی هستند باهر

من چشم بر تو و همگان گوش بر منند

هر دم از انسی نو و دردی نوش دندانه‌ای

کرده حسن عروس فکر نگار

گر نخواند خطی، از آن چه خطر؟

ازین منزلم من، تو زان منزلی

زنند تیر که در سنگ خاره کارگر آید

که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن

گریبانی به دست خود دریدن

نه دل من که دل خلق جهانی ببری

که گمان داشت که ما زان علل فاسده‌ایم

بدانسان آسمان را لرزه بر تن رعشه بر اعضا

روز و شب شعر می‌بری به بیاض

بر خاک او سر می‌نهم، هم سر بود زان متهم

دریادلی بجوی دلیری سرآمدی

فی مسکننا و نعم مسکن

فرو خوان آیت «تبلی السرائر»

به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم

در پهلوی پهلوان ما باش

رفت و جوی خون روان از دیده‌ی پیر و جوان

جز به ثنایش نتوان کرد صرف

حسن در ما ننماید چو به زیر گردیم

سگ تصرف آن دلبرم که برده ز جایت

اگر چه جامه دراز است هست قد کوتاه

چون غنچه تا به کنج دل خود خزیده‌ایم

اگر آگه شدی از حسن رخ گلروئی

تو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم

آشکارا و از نهان جستن

تا کند علم خویشتن در گور

کای عاشقان و کم زنان، اینک سعادت در کمین

کجا بود به فروغ ستاره پروایی

شمار ریگ هر جایی ز عشقش هست آواره

دستی نفشاندیم و سبکبار نگشتیم

نمی‌دهیم و به شوخی همی‌برند از پیش

در آن عزمم که در چشمت نشانم

که دل و جان به حسن او نگذاشت

جای نادیده چون نهی پایی؟

کزان سنگ خارا کشیدش برون

شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست

رو به من آورید هین ها الذین آمنوا

تلخی به حریفان نچشاندیم و گذشتیم

نباشد صورتی را این معانی

زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف

گلی که از نفسش طبع دهر مشکین بود

از وکیلان بد تباه شود

که من رفتنی‌ام تو سالار نو

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

که بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه

که شد فسرده دل صائب از سخن بی‌تو

حالا به عشق روی او روزی به پایان می‌برم

زانکه با هستی خود می‌نتوان آنجا شد

تشکر به نور بصر می‌فرستم

کم فتد قانون حکم او درست

که او را به خوبی ستاید رسول

خوش زود شد جهانگیر زین سان تنک سپاهی

هر لحظه‌ای شکلی دگر از رب اعلا آمده

به ذوق صحبت یار یگانه بیرون آی

مو بر وجود من چو سر نشتر آمده

نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم

به تن و جان خویش کی نگرد؟

بدر لا اله الا الله

همه نام ایرج بد اندر نهفت

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

بازگشا تو خوش قبا آن کمر از میان تو

ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من

شکری ده از لب یاقوت فام

این به دست من برآید گر تو فرمانی دهی

حضرت صاحب زمین و زمان

تو بدان، آنچنانکه میدانی

بهر موی بر تازه رنگی دگر

خنده زد کاین خود نخواهد شد ولی آن می‌شود

خواهی که کنی شکار برگو

گر چه در ظلمت نهان چون آب حیوان مانده‌ام

از دوا روی بتاب و الم از دست مده

کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم

الی بلدة فیها جیبی ثاویا

کیست؟ خلوت‌نشین دل با خلق

به سر بر ترا افسر و زیر گنج

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

در خزان بین تاب تابستان نو

برو از بهر او چشم دگر جوی

شب سودای سعدی را مگر فردا نمی‌باشد

کز زلف تو یک موی نشان می نتوان کرد

تا جز سوی این ره سوی دیگر نگراید

که نگردد ازین لقب مفهوم

در نام جستن به گردان سپرد

ز دوستان چو رسد نامه‌ای به حضرت تو

همی‌کشند نهان نور از بصیرت او

هر چند ساقیی و شرابی ندید کس

تو نور جنانی و حور جنانی

چو گل بی‌حلق و بی‌لب می چشیدم

اندر آن مرغزار شد پیدا

دست او باشد از خیانت دور

بتازی تو اروند را دجله خوان

بجز از خاک درش با که بود بازارم

چون رستی از این حطام برگو

بر امید گوهر نایاب و از خود می‌رود

بر باد شد آن چه رفت هیهات

جام جم از دست جانان می‌خورم

باده‌ی عشاق ناچشیده و مست

متفق گشته سر او با جهر

پدر بر پدر بر همی داشت یاد

ذوقی از طبع سخنگوی تو دارم که مپرس

گردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله

صائب خمیرمایه‌ی بتخانه‌ایم ما

ورای عاشقی فتوی نیابی

برای دید این لذت کز او شهوت شود حامل

اندر سرم شکست خمارم را

بهر کاری همی شدند شتاب

درین کار موبد زدش داستان

تخم محبت است که در دل بکارمت

یکی ساغر از آن خمار از این سو

چو دانستی برو خود را برانداز

زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت

که کوی عاشقان پیشان ندارد

هر نظر او به روی دیگر دید

خم شود از بار هر دو، گردنت

برو روشنی اندر آورده روی

که آرد بر سر نطقم بلائی

بگو در گوش من ای دل چه می‌تازی به سوی او

هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند

شب رحیل که گفتیم ترک جان گرامی

اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم

همه کام او برآید اگر از درش درآیی

پیش او پشت بر زمین باشد»

یکی نامور پاک خوالیگرم

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

با آفتاب معرفت در سایه شاه آمده

یکی چو صائب آتش‌زبان نمی‌باشد

گر تو قدم می‌نهی تا بنهم چشم راست

گر به صد زاری نوایی می زنی

که: بمانی تو در زمانه مقیم

جز به دل در طریق دین نروند

نهادند یکسر به ضحاک روی

به نیم نکهتی از عنبرین گیاه تو گردم

چستند در این ره و چه کاره

ما در سواد عالم، چون شعر انتخابیم

از وصل مژده‌ای بمن ممتحن رسان

خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم

چنگ خدا محو کند نام جنگ»

در دو عالم بود نشانه‌ی خیر

ازان ژرف دریا نیامدش باک

که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

بی‌نخوت و ناموسی این دم دل ما را جو

وز او هر گوشه‌ای میخانه‌ای شد

کور نداند که چه بیند بصیر

نمک بده ز لبت کز دلم کباب درآمد

چون بلبل و گل به باغ ما هم

کین خمارش به از خمار شکن

سرت گردد آشفته از داوری

بود بی سامان سری بر تن همان گیرم نبود

ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده

که پیشتر ز تو مردان چها گذاشته‌اند

که چو رفتی نتوانی که دگر باز آئی

دیدم یکی یوسف رخی گفتم به غفلت ذابکم

طوری به باد رفت کز آن اخگری نماند

گردد از این و آن فسادپذیر

سه دختر گزین از نژاد مهان

زین در نتواند که برد باد غبارم

بوسه‌ای یا کنار پوشیده

که شد با نقطه‌ی وحدت مقابل

سودی به مساکین رسد آخر چه زیانت

یارب چه دروغ است این با ما نکنی دانم

که در وی با نیش خرم زید با عمر جاویدان

به خدایی که قادرست و غفور

کریمی بدو یافته زیب و فر

چون نباشم کز کف آن زلف پریشان می‌رود

که یک دم صبر کن ای تیزگام

صائب به گلشنی که شد آواز ما بلند

هر دم از مجلس ما روی بکاشانه مکن

به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک

اهل گیتی تن‌اند و ما عصبیم

کز کتاب و ز سنت افتد دور

ز آلودگی پس بپالودشان

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

گر چه کردم من بیان از سلسله

چرا گشتند یک ره نیک بنگر

سر این دارم اگر طالع آنم باشد

چون توبه نمی‌سازی دل با دگری سازد

تیز روتر ز سیر برق از رعد

ترک این سفره و نواله دهد

به نزد سخن سنج فرخ مهان

سیل اشگ من ز ماهی تا به مه خواهد شدن

دور مبادا سایه جانان

از لب برون نرفته به غماز می‌رسد

دمبدم لعل پاره‌ی جگری

تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

به هر طرف کشیده تارهای او

این چه رفتن بود؟ بمیر، مرو

دگر پاکدامن به نام ارنواز

عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

صد جای آسمان را تو دیدیی دریده

درآمد همچو رند لاابالی

مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت

از بهر یک ترک ادب از سجدگاه آویخته

لقب جسم تو جهول نهاد

بر دلش صد زخم رنج و غم رسید

ازین طبع سنگ آتش آمد فراز

نگه او اثر عفو گناهست امشب

چون چنگ شده تن‌ها هم پشت به خم کرده

عرض سوی عدم بالذات ساعی است

برطرف جبهه یا خم آن ابروی دوتاه

رقصان همی‌رویم به اصل و نهال گل

ای هر جایی کجات جویم

به کدامش زبان ستایی تو؟

بخفتم شبی لب پر از آفرین

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

سیر شد کون و مکان از طوی تو

به عقل خویش این را زان جدا کن

اجلم می‌کشد و درد فراقش سبب‌ست

همه کون و مکان را لامکان دید

هاتف به چه رو می‌کندم باز ملامت

«لی مع‌اللله وقت» از آن دلست

بود تا بود هم بدین یک نهاد

ذوق شیرینی تواند بردن از طبع مگس

تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی

به مانندی کند تعبیر معنی

که تن ضعیف نهاد است و عمر بی‌بنیاد

رو که کلیدی نبود در مدنگ

از اندیشه‌اش شومتر، پیشه‌اش

میل معنی به عشق باشد و بس

کمر بر میان بست و بگشاد دست

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

بالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله

نماند در جهان یک نفس ممن

مغنی را بگو تا کم سراید

فی‌الجمله نه اینم و نه آنم من

شد زبون شیری چو او در چنگ این روباه آه

خالی از پرده نمایی روی خویش

دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

کز باده‌ی وصلت شدم راضی به یک پیمانه هم

تو نیز با من بی‌دل ز جام و ساغر گو

دل من روی او در خط او دید

خواجو از آن دو نرگس مخمور مستشان

یا رب که چه لاله زار داریم

دری از عالم صفا عشاق

در درون اندیشه‌ای می‌کرد نیک

نیایش کنان رفت و بردش نماز

خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن

همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو

به من پوشیده شد این راز مشکل

مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

در سراپرده‌ی معظم عشق

اندر این بیغوله جان می‌آمدی بر سر مرا

زین فضولان راهزن بگریز

فراوان بدو اندرون داستان

جز جامه که کرد ازان بدن حظ

به پیشم باده خوکرد من نه

نگنجد در مقام «لی مع الله»

سرو بر جای فرو ماند ز بی‌اندامی

کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق

از لطف، می ز جام همی خواستی پرید

تا دهم شرح عشق دیرینه

برید و به رشتن نهادند روی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

ای بر سر ما غمت دویده

جهانی معنی اندر لفظ اندک

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

برتر از هفت آسمان گفتن

برسانی بیار در محمل

نور او را یکی ندید از صد

همه عنبر و زعفران سوختند

چون بی‌خودان به نعره‌ی مستانه جویمت

هست ز آفتاب جان قوت جست و جوی او

شبی به ذوق مناجات کردگار مخسب

باده صاف خور ار زانکه صفا می‌طلبی

ماییم به حسن لطف ماییم

ز مدح غیرت ماه تمام خواهم کرد

روشنش دار روی و می‌بین فاش

نشاید زدن جز به فرمانش گام

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

دید ملک دیده گریان من

دیدها دریای گوهربار باشد صبحدم

من چنان زار بگریم که به باران ماند

خوش خوش از آن میانه مرا در میان کشید

یا طارق اللیل جن انت ام غول

همه زرقست و شید قاف به قاف

بکشت و به سرشان برآهیخت پوست

که نقد وصل دامن دامنم در دامنست امشب

بهار جان که بدادی سزای صد بهمن

آهن از تاب او به جوش آید

بخت خواب آلود را بیدار نتوانست کرد

خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم

سگ کویش بر آدمی بگزید

دیده روشن کند کراماتش

همان را گزیند که بیند همی

که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

می‌دهدشان فر نو شعشعه گوهر او

چه طرف از لعل من بربندی آخر؟

گر تو بالای عظامش گذری وهی رمیم

ز یک‌یک سنگ گورستان دریغا

رفت محمدعلی نوجوان

گر چراغی درآوری یاریست

چه دانیم راز جهان آفرین

این خسروی و سلطنت بی زوال بین

در گوش فتنه دردمد هر لحظه‌ای مکاریی

جنبش او را چو بی‌قرار کند

گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

جان را ز تو گوشمال خواهیم

چرا روز و شب حلقه بر در زنیم؟

تافت یکسر به سوی بحر، عنان

که از کار گیتی بی‌اندوه بود

با این گدا حکایت آن پادشا بگو

کو است اصل فتنه‌های تو به تو

و زان پس پیش گیرم کار دیگر

همین قدر که ببوسند خاک پایی را

من بی تو دریده پیرهن باز

بازی کودکان همی خوانند

ملک دنیا به کاردان بگذار

به دست یکی بنده بر کشته شد

تن بی‌قبا که به روی سر بی‌کلاه دارم

فان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه

خرج آن جمله از خراج یتیم؟

بنور شمع جهانتاب می‌کند بازی

کز اول گفت بی‌گفتار بودیم

ز مدح شاه چو سر خوش شدم چه جای نبیدم

صبر بر وی کی بود امکان مرد؟

کسی کش ز جنگ آوری بهر بود

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

چه باده‌هاست از او مال مال در دیده

تیر آن شست بر نشانه‌ی تست

صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم

بس هویدایی از آنی بس نهان

پرواز بلند کی توانی؟»

جز به جان فرزند را پیوند نیست

ز هرگونه گردن برافراخته

مانند خرقه پوشان دامان خرقه شوئی

بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله

بزن و دست ظلم کن کوتاه

بتش نشانی بر آتش نشانی

چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم

کار ایران با خداست

آنکه عیب و هجا تواند دید

همی مشک با می برآمیختند

که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول

ببر انکار از او و دم اقرارش ده

خود را نگاه دار، که بر قلب می‌زنی

چون می‌روی اندر طلبت جامه درانند

بنمای رخ از دل خرابم

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

تا نگردی ز پا و سر فانی

بباید بر شاه رفت آوری

کمر بستم به سختی ترک آن نازک میان کردم

بنمود به هر طورت الطاف احد خنده

زانکه ناقوس را زبان بسته

لطفی بکن و کار مرا به بتری کن

اندر پس پرده راد باشیم

محض لطف است و عین اخلاص است

گاه ناچیز و گاه هست شوی

یکی زر تابوتش اندر کنار

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

ای جفا و جور تو به ز لطف دیگران

که چو ماء العسل بلیسی دوغ

خار بردارم اگر دست به خرما نرسد

قصه چه کنی بدین درازی

از گردش قرنها پس افکند

چون فرشته نه چاشت خورده نه شام

تو گفتی مگر ایرجستی به جای

هزارم سوزن الماس در پیراهن است امشب

طوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا

ابر زمستان گذشت و باد بهاری

و انفاس عیسی از دم رهبان طلب کنی

ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم

از سر سوز عشق با او گفت:

به نظرهای خاص پیوسته

بدیدند هول نشیب از فراز

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

به سوی کهربا آید یقین کاه

وین تر و خشک و گرم و سرد از چیست؟

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

بر من امروز به اقبال غمت آسان شد

کمترین جنبش تزلزل در زمین و آسمان

عارف خویش بین نکو نبود

که گیتی جوان گشت ازآن یکسره

برق عالم سوز دارد صد خطر از خار و خس

بر طلعت خورشید و مه و زهره فزود او

نور او عکس بر تو اندازد

من جان به باد بر دهم آن لحظه چون حباب

به هنگامه بتان آرم ز رقصش مغتنم باشم

یکی کامران و یکی خر چران

سوزن او تعلق و پندار

فرسته فرستاد زی شاه چین

کام دشوار به دست آوری از خودکامی

با تو شود ساکن نعم السکن

شاخ طوبی خطاب « طوبی لک»

یار ما غایبست و در نظرست

در پرده‌ی حسن دلنوازان

که دست درفشانت عار دارد از زرافشانی

دیدن عجز از آنکه شکر خداست

بدریدش از هول گفتی جگر

ز ایشان به غمزه‌ی تو نشان آورد کسی

تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشه

اوست آبی که زرع ازو خیزد

در سر کارخانه‌ی یزدان نمیرسیم

در دلالت عین برهانت کنم

امتناع از قیاس اوهام است

ساخته گلزار، مصلای من؟»

کش از مهر بهره نبود اندکی

چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست

نی بود و نی بیاید چون من در این زمانه

زرد شد بعد از آن و تخم افگند

دلش از دست ببردند و به زنار برفت

لیکن ایشان در صفت از هر دو عالم برترند

پشت شاهین ترازو خمد از بار نقود

شد به هم آمیخته شیر و شکر

لعل شکرخند شکرخای تو

چون فشاند با دگرد از موی عنبر بوی او

بر جای اسب لاغری هر سو بیابی گله‌ای

تا مگر پرده را براندازی

زاه سحرم نگر نشسته

نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم

گشت از من نهفته کلفت ناک

تخت را در زیر پای ناکسان!

یا بیخ مرا برکن، یا خاک مرا زر کن

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

آن ساحر و آن گره گشا کو

در هوای تو ماه قندیلی

جز سر عشق هر چه بگویی بطالتست

نه مهی است آنجایگاه و نه کهی

فروزان شمسه‌ی ایوان شاهی

چونکه خرسند شد به خرده‌ی خود

برگ سبزی است که از باغ محبت چیدم

کاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه ایست

که فارغ است سر زلف حور از شانه

تا نباید به دست رفتن و دوش

نیک نام آنکو ببدنامی برآید نام او

گهی میزان بی‌سنگم گهی هم سنگ و میزانم

سرشک ابر از جیحون گذشته

طفل موالید به خواب عدم

ما پنبه نهاده‌ایم در گوش

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

بود ساقی و مطرب و ساغر او

آسیابان بر آب بلیان کوه

هر کجا خیمه زنی اهل دل آن جا آیند

قدری فوت شد از بهر قضا می‌آید

خدایگان خواقین نامدار آمد

چشم این از مردمک پر نور شد

چه احتیاج که بر آتش افکنند سپندی

که تو فردای قیامت نگرانش باشی

یگانه باش و بجز قصد آن یگانه مکن

یقین شناس که: بر قتل خود شتاب کنی

به زور رستم تقدیر و زخم دست قضا

به جان تو مده بیش انتظارم

بلا حول آواره دیو رجیم

ماند نامش کتابه‌ی افلاک

تا تو چه سرنگون زان ذقن آورده‌ای

اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی

الا که صوفی گوید آن پیش آر آن را ساعتی

تن را به غربت افکن و دور از دیار دار

که شرط نیست که با زورمند بستیزند

طاق و ایوان به چه تا گنبد دوار کنی

اگر از سعی تو این مرده‌ی من زنده شود

در سخن آید اثر آن پدید

کز اشتیاق دانه ندیدیم دام او

منکر جاه جم وحشمت دارا گشتم

باغی درآیی کاندر او نبود خزان را غارتی

که بود پای‌بند دستاری

که با شکردهنان خوش بود سال و جواب

همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم

در دفتر عنایت نواب نامدار

ور سلوکست سر گذشته‌ی تست

ارغوانی رنگ ما را زعفرانی می‌کند

درد عاشق نشود به به مداوای حکیم

ما را همه مهر بر دهان نه

تا مرا رخ به سایه و سوییست

از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس

جمله را گور گاهواره کند

غلام شاه ابراهیم غازی

پرورش میکند به مایه‌ی شرع

گر تو محو صورتی، من مات صورت آفرینم

افتد به فکر او که چرا همنشین ماست

ز آنک قرارش ندهد جنبش موج مددی

تو هیچ سوز نداری، مگر نه صاحب دردی؟

نظر کن در خم گیسوی ترکان

چون رقم محو تو و اثبات توام

بیعش کند به یک دو سه پولی که در خور است

بر وی از شرح حالشان رقمی‌ست

نیست مرا جرات سال و جوابی

که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

جاهش به چه کار آید با جاه و جلال تو

به عروج و به باز گشتن تو

ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

هرگز به مرکب و به عنان باز ننگریم

قدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست

خشم گیرد به چاهت اندازد

حلال کرد به ما بر حرام کرده‌ی رب

شوی چو گرم چه با جان این گیاه کنی

زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو

چه این دوران زیرین و چه نزدیکان بالایی

خوش گفتگوئی خوش ماجرائی

بیابد حال خویش اندر بیانم

او به مفتاح تیغ تیز گشود

شد مه و خورشید را منزل هلال

گفتا ز چشم کافر سحر آفرین من

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

در شهر ما نگذاشتی یک عاقلی فرزانه‌ای

خون شود در تن از حرارت هضم

من خود به رغبت در کمند افتاده‌ام تا می‌برد

آن است تورا در دو جهان مونس و معبود

حیدر دل با ذل عطاکوش

کار ما گریه و نیاز بود

بر نخواهم داشت دست از آستینت

زبان گر دست پیدا دار و آهنگ نصیحت هم

تعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه

نیست باب نجات جز دانش

نه چون قضاة زمان، قاضی به صدق و صفا

ز تعجیل دلم رست و ز تأخیر بجستم

در به روی خیربندان بر رخش بستند در

وز نصیحت حل شود هر مشکلی

تا به کام دل بگیریم روزگاری

که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

که سر سرنوشتت را فروخوانم به جان تو

به کسی از تو رافتی نرسد

طاقت پیکان نداری سخت چون جوشن مباش

دل ز بار این و آن افشانده‌ایم

بر خرد بچه ماند به ماهتاب و کتان

زان بدین اعتبار شد خلوت

خانه‌ی شهری بسوخت جلوه‌ی جانانه‌ام

که نیائی و تقاضای تو نتوان کردن

زنم لبیک و می‌آیم بدان کعبه لقای تو

قصاب کوی به ز تو داند بهای دل

خورده هر جامی ز دست ساقی شوقت جمی

شرحی کن شرحی کن بر وفق میعادم

الا ای به خلق آیت رستگاری

گوی مه بود و سلامان آفتاب

روی چو مهش گفت که ما صبح امیدیم

غزلی وسوسه فرماتر ازین می‌باید

چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می‌شو

که می‌ترسم که: خود طاقت نیاری

می‌بینم و هر دو بی‌ثباتست

چو چوگانش به خدمت بر سر آورد

شهباز همتم نکند پستی اختیار

واحدی، لیک مجمع اضداد

دوستان را هی به دل خون پیاپی می‌کنی

طمع مدار که دیگر کمر توانی بست

پروا نباشدم به نظر در خصال تو

وآن کس که شراب را مزیده

که هم روزی شهید آید به تیغ کافران غازی

ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی‌دارم

آن ظالم سیه دل خون‌خوار را بکش

نیست جز لا اله الا الله

گر بر حدیث واعظ می‌کردم اعتمادی

مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند

لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده

بولهلب در زبانه‌ی سخطم

خلاف همت من کز توام تو می‌باید

گر به خوبی گل بهاری تو

که سیری نیست ابر دست او را از درم باری

قدر خود را مهل، بزن گامی

هزار نفع پی این ضرر توان کردن

دست ز کار می‌رود حلقه کش رکاب را

چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

حاصل رنج خود بپاش و بپوش

روضه‌ی خلد بیدلان نیست بجز لقای تو

آنچ کرد اندر دل و جان‌های مشتاقان صیام

صعوه با باز است یار و گرگ با میش است رام

فیض بالا را حکیم آمد لقب

بر کام خود رسیدم اما ز خاکساری

هر که غارتگری باد خزانی دانست

ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته

باز دان از هزار آن صد را

اگر بالین نباشد آستان هست

سیر شدی ز خود مگر خون تو جوش می‌زند

بریده بر قد او خلعت بزرگی و شان

بل فنایی که ما و من برود

گلی که بلبل مسکین کشید زحمت خارش

که از دیر التفاتیهای آن ناوک فکن میرم

ز هر چیزی که می‌ترسی مجیر است او مجیر است او

ضرورتست که روراست میروی به جحیم

خون جگر فرو چکد گر بفشاریم کفن

زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف

ز جذبه‌ی فرد میان هزار یکه جوان

جان او بر فلک سوار نشد

که غیرت مه تابان و سرو آزادی

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پس عمر ما بی‌حد بود ما را نباشد غایتی

یار او کرده نور ایمان را

ندانی آب کدامست و آبگینه کدام

کار من دلخسته نیاز است چگویم

همچو احسان دگر یاران چرا هر ساله نیست

نبرد دیو فتنه در چاهت

مجمر نکرده ز آتش خود با سپند خویش

تا به آن مرتبه تاخیر به ساحل برود

کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو

جان گرامی بود، مرنجانش

بیدلان انده خورند اما نه چندین

اگر چه در کف آن شیر زاریم

پیر و برنا را به کام اژدها خواهم کشید

جمله را یک جا فراهم آورید

طرفه دامی به ره گبر و مسلمان شده‌ای

کمینه ذره خاک در تو بودی کاج

اکنون بزنیم او را داری من و داری تو

تا ترا بیند و شود بتو شاد

عجب نباشد اگر مست تیغ زن بکشد

عطار کجا افتد یک ذره سزاوارش

بماند در دهن انگشت تیشه‌ی فرهاد

چهره بی‌عشوه شاهد و دلبند

شد کمال بندگی سرمایه‌ی چندین ملالم

یک شمع چون در انجمن پرتو به جمهور افکند

کنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو

جهد کن تا سبق بری به سلام

زرم ز چهره و سیم مذابم از دیده

بسرشته و بر رسته سغراق الستیم

وام تاجر در میان و مال دیوان بر کنار

به که داری خانه‌ی او را تهی

گفت سهل است ار شبی بوسی لب نوشین من

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

بی‌دست و بی‌پای آمده چون ماه خوش خرمن شده

چه موجبست که خدمت نمیکنی به نیاز؟

با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست

صورت محض است صنم چون کنم

لیک نرنجی که نیست غیر جهان آفرین

رفتی آن صورت به سر حد عدم

تا خود برفت از یاد من کیفیت نالیدنم

قدری دل پرآتش و چشم پر آب را

تنی تن کجا ماند میان جان و جانانه

جهد آن کن تا: مگر نامت بماند جاودانی

که در تابند ازو آشفته حالان

به تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم

که برده ریشه فرو در زمین کاشانم

بازت از خاک زنده داند کرد

نه طالب جنت شو نه مایل رضوان باش

یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل

ماندم به جهان من مشکل تو

یا چه چیزی که هیچ رنگت نیست؟

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

هر گره مشکل‌گشایی یافتم

نصرت او را علی موسی جعفر ضمان

شرف نفس؟ خلق خوب نهاد

کردی فتاده دیدم دنبال کاروانی

به دو اقلیم دل از سحر روان ساخته است

هر کی آن دارد دریافت که آنیم همه

ور مدبرست، رنج زیادت چه می‌بری؟

به ناز خویش و نیاز من شکسته چه نازی

شوم صیاد مرغان دام گیرم

که خاک پای او تاج سر هفت آسمان آمد

باغ شود بر دل نظاره داغ

تا با تو نیامیزم کی شاد شود کامم

بازآید و از کلبه احزان به درآیی

همچون جوزا بنشین بنشین

بی‌تو تاریک نشستم، تو چراغ که شدی؟

طاق ابروی تو بی شائبه وسمه و سیم

سر زنم دایم و تو در بسته

نوید آور نوید و شادی آورد

مرغ سحرخیز و فغان در فغان

ماه رویان همه را پرده‌نشین باید کرد

قاصدی را کز اشارت می‌فرستم سوی او

تا که بیفزاید صفرای من

خانه سازی، به داد کوش نخست

خنده بر عقیق یمن مزن

و فی وجودک دنیاه باطل و محال

شاهبازی تو و بدخواه سیه بخت غراب

از بن هر موی تراود برون

پس چرا قاتل به فکر خون بهای من نبود

عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم

چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه

دلیران این چنین بتها شکستند

وین آتش دل نه جای آبست

خورشید سایه‌ای را گر در نظر نیامد

در تن دهر سقیم او کرد عیسی‌وار جان

کی ز درویش آید این کردار؟

تو درآوری به دامم تو درافکنی به شستم

من چو واقف گشتم آن خاموش گردیدن چه بود

ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری

سگ به از زن، که او سترگ بود

که تا از آن بت بیدادگر بخواهم داد

وز نظر من نگر تا تو ببینی جمال

که کار به این مشکلی کردی آسان

بر ره افگندنت ز زشتی توست!»

ما خاک گشته‌ایم و نیاید صدای ما

عیش خوش در بوته هجران کنند

که عشقی به ز صد قنطار برجه

صنع او آفتاب سازد و ماه

وان که هوادار توست بازنگردد به تیر

صد شمع ز روی یار درگیرم

ماهی عجب رسید به پابوس آفتاب

اضطراری‌ست نام آن، دریاب!

من که در روضه‌ی دل تازه نهالی دارم

اظهار کردن غم پنهان چه احتیاج

خمار نرگس مخمور تو نسازیده

حدیث بوده و نابوده گفتن

او به دیگر کس دهد چیزی دگر

هر که نه عاشق ریشش برکن

با در گردون اساس او مساس

چون به پرسش رسد فرومانی

این خداوند جاودانه زیاد

صدف سینه حافظ بود آرامگهش

گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو

گشت اجزاش روشن و بسته

خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود

جان تو بر شمع سرافشان کند

نشان ز فرش چنین و خبر ز عرش چنان

بر زمین بگذرد، بدوزندش

زان که همه در جمال یوسف عیسی دمند

کشور دانائی صد نکته دان برهم زند

تو ببین در چشم مستان لطف‌های عام او

وندرو نقش کل رقم کردم

هم بلطف عام او امید باشد عام را

خور او نور بود چونش به نان بفریبم

این نبات مفت بود از زهر قاتل تلخ‌تر

آدمی از سه اسم بیرون نیست:

بکردار عبیر بیخته بر صفحه‌ی مینا

ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو

ور کمر یافت، خود اسیر شود

چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

دردا که درین صد غم غمخوار نمی‌بینم

شود از موج خون دشمنان شبدیز او گلگون

پای او هم ز بند بگشادند

چه خوشه‌ها که نیندوخت عقد پروینش

که ز زیر لب برآن بت ندمیده‌ام هنوزش

یک تو شدم از توی خوش تو

رخ نپوشد، کفن بپوشانش

که جهان یکدم و آندم بجز از این دم نیست

پرخون شده صحرا و ره ره گشته خون آشام دل

هر دو را تا به انقراض زمان

در نهان آدمی شناس شده

کش سینه سپر نکرده باشم

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

صدق گو گر گریبانش پس پشت است بدریده

بس شگرفی، که چشم بد ز تو دور

خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش

مرا جدا نفکندی ز غمگسار دریغ

که ز آصف صفتی عز سلیمان دارد

تا که باقیست شب چه روز بود؟

اگر چه آفت کالای صبر و تاب منی

می‌بست یار چون به میان از شتاب تیغ

کز بهر خاکی چرخ را سقا و چاکر ساختی

در کف چوب و مار و موش افتد

مرا این در ازل بر سر نوشتست

غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم

گاو زمین ز جای رود از هراس آن

صورت زیبات تماشا کنی

دل شهری ز پی ملتمسی می‌آید

که چون به شعشعه‌ی مهر خاوران گیرد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

گر پس اندیشیست، اینک گفتم از پیش، ای جوان

نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم

هر ذره اگر شود زبانی

به سامع نکته‌ای می‌کرد اعلام

بایدت در جهان چو نوح سفر

خواهم زیان خویش و نخواهم زیان او

هم خود فکنم ناوک هم خود سپرت گردم

یک دم نمی‌یابد امان از عشق و استسقای تو

کنند او را چو مروارید در گوش

گوئیا بیهوش دارو در شراب انداختست

تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم

آلهی بود تاجری را بقا

بهر چه با مرده شوم همنشین؟

مهر از تو برنگیرم گر می‌کشی به کینم

گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند

دل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده

خاک آن خانه و آن خانه خدا باش، ای دل

چون زهره و یارا نبود چاره مداراست

تافته را نیز متاب ای غلام

در دم رساندش به فلک آفتاب‌وار

بسته کافوری عمامه بر سرش

تو که در بادیه با مرکب لنگ آمده‌ای

دام رهم کند دگر جعد عبیر سای را

سوی عیاران رند و صد دغا آموخته

که اساس ولایتست و ظفر

پشه‌ای با باد نتوانست زیست

نماند حیله حال و نه التفات به قال

امجد و اشجع به کمال و توان

رو طلاقش بده، که مهرت نیست

فیروز شود روزم، فرخنده شود فالم

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

تا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی

که روزی قصه‌ی خود بر تو خوانم

در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست

صعب است که بعد از من ماتم نکنی دانم

ببر ارمغانی به نواب خانی

بکشیدم که می‌شوم لاغر!»

گریختند حریفان سفله از کویش

که تیغ می‌دهد این ترک بی‌محابا را

خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته

بیشه و کوه و راه اشتر و خر

بشهر خویشم اگر آشنا بود غم نیست

گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم

پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین

از دلت این بیخ هوس کنده‌گیر!

در پای گل نشستن، وان گه گلی نچیدن

فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی

که اندر دین همی‌تابد اگر از اهل دینی تو

بار دیگر بما گذاری کن

که در محبت رویش هزار جامه قباست

که تورا شمع جهان می‌یابم

ظلم را بر ملک عیش ترک و تازی ترکنار

کیسه‌تهی مانده ز لعل و زرست

من که تن داده‌ام از چرخ به هر آزاری

رفته است شعور تو ز اشعار تو پیداست

پس از آن بانگ می‌زنی که ز مردار یاد کن

شد چهره‌ی زرد من در نیل و بقم رفته

کند ابروی تو سرداری مستان پیوست

کی گرد دیگ گردم آخر نه کفچلیزم

از عقاب و صعوه خیزد بانک و زنهار از عقاب

نی ز شما طاقت تنهایی‌ام»

دست پرورده‌ی دارای صف آرای منی

مظهرش آینه طلعت درویشان است

چشم دل پرک زن انوار تو انوار تو

گفت : از چگونه بگذر، تا دیده برگماری

اگر بازآمدی بخت بلندم

خستگی عشق را هیچ دوا ساختن

وعده کردی به این فقیر نژند

بافتی زنجیره‌ای از مشک تر

خسته دلی در قفای قافله باشد

که آنچه در نظرم بود محتمل کردی

بر هر مسی که برزد زر شد به ارجعوا

ز وفا راه در فتوت برد

کانست که دلها همه سرگشته‌ی آنست

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

سراغ یوسف من کن ز بنده و آزاد

درش از احترام باز کنند

فرق نتواند نمود از طایر بستانیم

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

دید مرا که بی‌توام گفت مرا که وای تو

روز نومیدی تویی یارم، خداوندا، ببخش

حلال باشد خونی که دوستان ریزند

چون صفوت دین دارد گو درد قلندر کش

دردیدند یاران گریبان جان

نیست، ز آن عشق، نقش هستی بست

همت پیر خرابات کند تعمیرم

که جهان کنم فدایت که یگانه جهانی

فاعجبوا من مسکر مستکثر الرای الرزین

از محبت تمام بی‌بهرند

در میان حکمت یونانیان

کف به کف یار دهم در کنف غار روم

روح قدس گر زند از بیضه سر

غنچه‌وش لب به بسته از ناله

به جز بی وفایی و نامهربانی

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

صد جان و دل فزود رخ جان فزای تو

گر ایشان را به آب خود بخوانی

صد دل به زیر طره طرار بنگرید

تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من

همچو افراخته تیغ علی عمرانی

خوابت از چشم خون‌فشان بر بود،

درد همه خستگان دوا کردی

فلک این نوع که بر رغم من محزون است

زمانی کودک و گه شیرخواره

کند از دیده خواب غفلت دور

برتر از چرخ برین منزل و ماوای منست

ای مستی هر جزوم ای داروی هر دردم

که تو از من ببری روزی سی نان خواره

نیست از بیست و هشت حرف بدر

آماده‌ی ملامت یک شهر دشمنم

بود میل دل من سوی فرخ

بهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده

بی‌چه و چون و خواب و خورد بود

گو من به فلان زمین اسیرم

وز بلندی دست در اسرار کرد

خصمت اگر کند سپر از قبه‌ی قمر

همچو گنجش رها مکن در کنج

چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن

از در و بام سرای تو دروغ

همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو

چه توان کرد چون تو خود کردی؟

می‌ندانم پای از سر، سر ز پای

بی‌تخت و کلاه کیقبادم

هرچه طبع مبدعش می‌آفریند در کلام

گر چه طاعت بود، گنه شمرند

هرگز نکند شیر قوی پنجه به آهو

اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی

ز آتش روی چو تو شیرین ذقن

چون تواند دلت که خشم کند؟

که بود پیش دوست مقدارش

آخر ز هر دو عالم خود را ببین که چندی

بستان از من این بلای سیاه

پخته را یک نفس تمام بود

بیچاره مجرمی که جدایی است کیفرش

پیش رقیبان همچو غریبان نیست بدادم جز به مدارا

وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان

ز بند هر غمی آزاد می‌باش

مفارقت کند از تن روان خطیبانرا

می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم

زخم کهن جراحت در التیام تو

خاک شو، تا به آستان برسی

شادی از گلشن صحرای به من

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی

وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان

وگر مهرم روانت را بسوزد

ور روی بگردانی در دامنت آویزد

زنده‌ی یادگار نام تو اند

ز زلف مشگمویان هم برد بیرون پریشانی

گر چه رامند، لیک تند شوند

سر کرده‌ی مصیبت و سر خیل ماتمم

سر مجنون نباشد بر سرش ناچار می‌آید

که او ز اشارت ابرو رسد به دنباله

سفر کجا کنی، ار قصه‌ی زیان شنوی؟

عهد نشکستیم و از ما برشکست

جای آن هست اگر می نروم

همه مدرک همه زیرک همه قابل همه مقبل

که با من بیگناه این کینه داری

آتش ز سرم شعله کشیده‌ست و خموشم

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

از نهیب قهرمان آمیخته

وین عمارت به عدل باشد و داد

به زیر هر خم مویت دلی پراکندست

طوطی گرفت غاشیه‌ی دلنواز تو

ره امید به دستش دهد گشایش کام

عزم این مر مخالفان را بند

ساقی فکند کاش به دریای شرابم

کرد از سپاه دغدغه تاراج ایمنی

ماه مرا سجده کنان سرمست هر فراره‌ای

که جز ندامت و بی‌حاصلی نشد حاصل

دل جمعی پریشان می‌توان یافت

از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم

یک فرد را به معدلت او نیافرید

که این چون گنج شد یا آن چو مارست؟

تا از این پیشه چه پیش آید و این شیشه چه زاید

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

ای از عدمی ما را در چرخ درآورده

ز کین خنجر گرفتی، یاد می‌دار

سخن بگفتی و قیمت برفت لل را

بحر در تو نور کار اینجا بود

از کمال احتجابش خواند ناموس زمان

گر چه با او سخا کنی و کرم

افتادگان دام تو فارغ ز گلشنند

تا به شمشیر اجل فارغ ز بار سر شوم

کز آن آهن ببافیده‌ست جوشن

کز بهر یک قراضه دندان چو گاز داری

دل شکسته برآن زلف پرشکن چه خوشست

باش در کوره روم در کانم

رشته‌ی مهرت رجال‌الله را حبل‌المتقین

که قایم شد برین معنی دلایل

سر سودای تو دارد دل سودازده‌ام

مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو

سیرت این به سیر آن بسته

یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را

زیرا که تو را چون الف افتاد میانی

دستمزد نکو فرستادی

شب چو بیگه شود بخوابانش

این ظلم سر نمی‌زند از هیچ کافری

باید که سجده‌ی تو کند هر که آدم است

تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری

از منی من چو بر آمد دمار

چه التفات بود حضرت سلاطین را

در سایه آن شسته و دروای دمشقیم

سبط جعفر اشرف ذریه موسی‌الرضا

گزیده میوه‌ی باغ الهی

همچون شتر به دست ندیدم زمام خویش

که سالکان درش محرمان پادشهند

درم بزند سری نکند که سر نبرد کس از سر او

به مسما ازین دو اسم رسی

از یاد برفت سرو بستانم

تا جز تو کسی محرم اسرار نماند

که غیر وعده نخواهد به قرض خواهان داد

من از جان هم نمیترسم، دگر چیست؟

اگر قبول کند خاک آن سر کویم

که در رهت دل امیدوار بسیار است

همچنین به خون چکان دل در نهان بگریسته

بدر آوردنش ببر رنجی

عاشق باختیار پذیرد گزند را

چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال

وای ازان مفتی احکام رسول

پند استاد ناشنیده همه

هر سری کز دم شمشیر تو افتاده نبود

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

هله تا از سعادتت برهد اوی او ز او

من دلش میکنم فدا، جان نیز

یک بارش از سر کرم ای دوست دست گیر

تو مرا در عشق تر دامن نهی

قابل خسروی و خاقانی

خلق حشوند، جمله بارز اوست

دست غیب آید برون از آستین تازه‌ای

که کارم از تو به زاری و اضطراب کشید

فلک‌ها را بدرد آه روزه

صورتی نحس و جامه‌ای پاره

قرب سالی از پی این کار شد

چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم

ز حیرت دیده‌ی افلاک خیره

مرغ آن بام و شمع این بومست

در نظر گاهی چنان گاهی چنین شد

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو

مرا نادیده خود زان دست بودی

که بر من بیش از او بار گرانست

اگرش خال تو محک نبود

غصه به تاراج رفت قصه به پایان رسید

ازین بهتر نظر می‌کن به حالم

چو به زهر خو گرفتم چه طمع ز انگبینم

لیک چون رفته فروپای تو در گل چه علاج

مال یتیمان بمخور دست به فریاد مده

کو شود تشنه و نداند گفت

زانکه در هر طرفش ناله و بانگ جرسیست

قصد شاخ تازه و تر می کنم

زانجا که شوخ طبعی آن نکته‌پرور است

از زیر دستت خاسته، صد چون جنید و چون سری

که صاحب دهن تنگ و لعل نوشینی

باد و هر چیزی که باشد زین قبیل

زو باغ زنده گشته و در کار آمده

کرد بر من سرای را چون گور

یا به قعر اندربرد ما بر کران آسوده‌ایم

گوی صفت بی سر و پا مانده‌ایم

کلک عاجل را ز فکرم بر زبان

زن از پیش او بازگشت و ببرد

تا خلایق همه دانند که بی‌تقصیرم

که از بیرون در این خانه گر بگشاد نگشاید

هر دم بدو گوید دلم داری چو بنده چاکری

به نه حجره‌ی آسمان تاخته

پای بندانرا ز شست نیکوان باشد گشاد

چو پیش آهنگ چون تو نور باشم

رخش به آرامگه حور عین

برفتند با گرزهای گران

تو پنداری کزین اندیشه رستم

مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

هر چند هر دو خاک یکی رنگ بد عمو

مگردانم از درگهت ناامید

هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست

گه چهره‌ی آفتاب سودم

نه همین آب و دانه می‌خواهم

دلیران و گردان خنجرگزار

به خار سر کن و فارغ ز سیر بستان باش

فردا که گردد این نم از سرگذشته آبی

خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او

صافی او شد که مایه شرفست

آبروی قدح و رونق خمار برفت

ماه رخان قندلبان سیم ساق

وان آصفی که می‌کندش چرخ احترام

به پیش سپهبد خرامید تفت

به غیر من که شب و روز با غم تو قرینم

رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود

بی‌گه شد زود بیا خانه خمار تو کو

گهرهای روشن‌تر از آفتاب

حیفست که طوطی و زغن هم قفسانند

چه کوهی و چه کاهی چون پای‌بست باشی

کز دل آمد بر زبان بادا زبان ما سیاه

کله یافتی چند پویی براه

تا گذاری به سر گوشه‌نشینان کردی

که این رطل گران در پی خمار بی‌کران دارد

هذا بقاء فی البقا هذا نعیم سرمد

ز چشم جهان روشنی بود دور

می‌ندانی این که آتش گاه کیست

اشارت کرد سوی تو کز انفاسش چشیدستم

ازین شیرین‌تر آبی هم چشاند

سر تاجداران و پشت مهان

بام تو زیر پر بود هر سو که می‌پریدم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

چه کنم من عذار گل که ندارد عذار تو

چو بالین گوران به گوران نگار

من مست از او چنان که نخواهم شراب را

تدبیر کنم وجهی گر هیچ زرم نبود

به آب خضر مبدل شود تراب سراب

بدین راه دشوار با باد و گرد

مستان تو آسوده هم از ننگ و هم از نام

آفتاب عالم آرا از غبار آمد برون

وی خدا را بی‌زبان پنداشته

تا قیامت برو بخفتد مست

من ندارم تاب، دست از من بدار

نفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم

چون تیغ خویش را کند آن سرور امتحان

چه در شب چه در هور گیتی فروز

زخم دل عشاق ز مشک ختن تو

وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

بوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته

شکوه سکندر بدو گشت باز

با گمان افتم و گر خود به یقین می‌گذرد

چنین لب خشک و تر دامن از آنم

حکمت او چون برد بیرون علل را از علیل

فگنده برو سایه پر همای

کسی تا درد نشناسد نمی‌داند دوای من

صلاح نیست که گویم خریده است به چندش

تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او

کرد بر تشنگان گل افشانی

ز پیش می‌روی اما نمی‌روی از یاد

تا که بترسانمش از ستم و از وبال

غلام حلقه به گوش فدائی خان است

جز از من کسی را نخوانند گرد

عجب این است که در دایره‌ی امکانی

آنجا که باز همت او سازد آشیان

ولیکن با طهوران خانه خانه

نه سعیی نمود آنکه آن گنج یافت

که مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد

کوکبه‌ی زلف تو تأثثیر کرد

باز در عهد تو اسیر حمام

بر و یال فربه میانش نزار

کسی صبور ندیدم در این بلا جز تو

برهم خورد اگر دو جهان باک از آن مدار

ای چو صبا بالطفی نی چو صبا خیره دوی

که نارد چنان هیچ بازیگری

پرهیز کجا چشم توان داشتن از مست

چو اندیشه بی‌شکوت و گفتار بگردیم

کز شرف قبله‌ی قبایل شد

به پاس اندرون نیز بیدار باش

که به خاطر هوس آن لب شیرین داری

که سهل باشد اگر یار مهربان داری

جان شد گرو ای کاشکی گشتی دو صد چندان گرو

آب تا بیش جست کمتر یافت

دگر به شرم درافتادم از محقر خویش

که سبک روح‌تر از آنی تو

نصرتش شاخ است و فتحش برگ و اقبالش ثمر

دم چرخ بر ما همی بشمرد

دردا که یکی همت مردانه نکردی

ز ما سوا نشد و ماسوای من مجروح

در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو

بری حاجت از هر چه آید به کار

افکنده است چون سر زلفت سپر بر آب

ما از تو چریم ما چه دانیم

از محرم تا محرم می‌کشید

سزد گر جفا بیند از روزگار

هم نکته طرازم من و هم قافیه گویم

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده

سر جودره بر سر زین فکند

جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت

من چشمه‌ی دل به بحر پیوستم

این دو مصراع سزد از بنده

سپاه و سپهبد پذیره شدند

هم با تو می‌کشم می، هم با تو می‌نشینم

که اینجا کلک خود در جنبش آرد

خون همه را در ساغر من

به سختی و آهن دلی چون جهان

خاک بر فرقش که این کس مرد نیست

که در این مقام عشرت من از آن جمع فردم

شدی باز در پیکر مرغ بسمل

برنجیدت این خسروانی دو پای

وز عارض گلگونش در دامن نسرینم

خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

چه باشد گر کم آید خشک نانه

بیفتاد الانی به یک تیر او

روی تو بینم که ملک روی زمینست

جز در درون سینه نیابی سفینه‌ای

که مبادا بمیرم از شادی

تو گفتی که خورشید شد ناپدید

وه که خمر عجبی بود و خمار عجبی

دل رفت ز جا گویا داری خبر از جائی

تا توانیم فهم آن کردن

ز ما یادگاری که ماند توی

بشکر خنده بگشاید دهان را

که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم

بلیغ لفظ و معانی رس و بدیع بیان

همش زور باشد هم آیین و فر

خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری

که رای پیر از بخت جوان به

در دست طوی پا آبله کن

ز دهلیز دوزخ برون آمده

هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست

کان که از خود محو، از ما شد پدید

همه ذخایر بحر و همه دفاین کان

دل آگنده و کینه ساز آمدم

ما رهیان را شب و روز این دعاست

ز بهر چهره‌ی گلگون برای چشم سیاه

تا مرد شود عنینه من

همانا که عالم همان عالمست

دل بیمار مرا در غم تیمار بسوخت

که عیسی شکرها دارد ز مریم

اقلیم سخن به حیرتی داد

جهانی سراسر برآمد به جوش

شب روشن گذر از سینه‌ی سوزان من کردی

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

غیرت الا شده بر مغز لالا کوفته

نمانم در آن بوم گردنکشی

که می‌نیایدت از حسن وصف در اوهام

روی از روی تو نگردانم

باد ز هر گوشه‌ای هم خبری می‌کشد

خروشان و جوشان و پیلان دمان

به همین مایه که نادیده خریدار شدیم

همت فرس زین می‌کند من می‌روم تنها برون

خلعت نهاده بهر او تا برکشد او قامتی

تولا بدو مرده و زنده را

حلقه‌ی سنبل مشکین تو عطارانرا

نور شود جمله روح عقل شود بی‌عقال

سینه‌ی ما را چرا چندین حجامت می‌کنند

ز گردان و از رستم سرفراز

بی راهبر به کوی محبت قدم مزن

به شیوه نظر از نادران دوران باش

نیکولقا آنگه شود کید لقای آشتی

بجز مغز کوبی ندانست چیز

ز آمدن رفتن پری وارش

بگو تا خویش سرگردان ندارد

دلبرم را چون بری دیدی ز من، خوارم مدار

پیمبر زنی بود سیندخت نام

دوستان را نتوان کشت بدین آسانی

به لب مجال سخن غمزه سخنگویش

کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین

چو آن خوبتر گفتی آن خوبتر

گفت این سر سبک امروز ز دستی دگرست

کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل

طرفه نبود گر به میکائیل سرغوتم برند

دگر دست گژدهم جنگی به پای

که به پیرامن شمع این همه پروانه نبود

دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن

راست گویم نور یزدان آمده

پر افکند سیمرغ در کوه قاف

ور ببندی سر به در بر می‌زند

گر به وصلیش بی نیاز کنی

سجودکرد، که هوش از سر امام ببرد

دو اسپ گرانمایه و تیزتاز

نوش داروی دل خسته معین کردم

بر سر خود بیختی خاکستر بی‌غیرتی

باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی

دیده باشندت ترا با حالها

که ترا قصه‌ی درازست و مرا پروا نیست

من شدم از دست و حیران می روم

سر زلفش برآشوبد، دهان تنگ دربندد

چگویید و با من چه پیمان کنید

با هر قضیه خوش دل با هر بلیه شادم

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

چون می‌نبیند اصل را ای کاشکی اعماستی

وین بشر با دو مخالف در عذاب

عشق باز اکنون که یار از دست رفت

کز دل و جان عاشق زار توام

که گرش نیم شبی راه دهم سیل براند

برآمد ز هر دو سپه دار و رو

هرچه داده‌ست بدو، در خور او، وز در اوست

سر کیوان به چوب حاجیان بارگه بشکن

اندر دریای بی‌کناره

امتحان حق کند ای گیج گول

گفت از من حاجتی خواه‌ای خلیل

چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم

که بی‌رویت نمی‌خواهد بقا را

همه خون شدی دشت چون رود آب

که در خاطر خیال آن پری رخساره می‌کردم

حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر

عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو

عکس لطف آن برین آب و گلست

اگر حلال نباشد حرام برگیرم

که عدد را قفا نمی‌دانم

طلب کن سدره‌ای، کش منتها نیست

ز دست چپش لشکر آمد پدید

آن هم از طالع برگشته گره شد به گلوی

دل شوق گرم دارد ارنی ز لن ترانی

ده مرده شکر خوردی بگذار یکی مرده

حلیه‌ی آن جان طلب کان بر سماست

میان لاغر او در کنار کم ز کمست

فرهنگ ده هزار فرهنگ

او نیز برون آمد نادان، ز که پرسیمت؟

کشیدندش از جای پیش نهنگ

که ز من دل شده این انده و اندیشه مراست

هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

و اغتنم الفرض و خل السنن

که سمن‌زار رضا آشفته است

چندین چه داری در غمان مر عاشق مشتاق را

گفت خلوتخانه‌ی جانان نمود

ورنه چون موی تو این کار نمی‌گشت دراز

دل ما پر امید و ترس است و باک

که غیرت خدمت رندان نکرده‌ایم ثوابی

سر گران لب پر گله گل رد عرق نرگس به خواب

به از این خیر نباشد بجز این کار مرو

بود بر مضمون دلها او امیر

زانکه باب عاشقی با بی خوشست

که در تسلیم ما چون مردگانیم

ز کفر و دین می‌صافی، بیامیز و بهم در کش

ز مهراب دادش فراوان درود

ز شستی خورده‌ام پیکان که جان می‌رقصد از تیرش

تو را در حال مشتاقان نظر باد

کز جهت توست همه جنگ من

بعد فردا شد خرف رسوای خلق

چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم

که چون بادی به عالم بر وزیدیم

آن سست وفا بود که از دام بجستت

کجا خاک و آبست گنج منست

تا تازه بهارت را آسیب خزان آید

گرچه بر عصمت ما هر دو جهانند گواه

ذکر جفا بس است هی شکر کن از وفا بگو

گفت تاجا چیست آخر کژ مغژ

یک لحظه تن بزن که بخسبد که خسته است

چونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف

کانچه بر راه صوابند خطا نیز کنند

منوچهر سرتاسر آن کین کشید

که به یک جلوه آن صورت تصویر شدم

بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام

کاندر آن عمرت غم امسال و یاد پار کو

هم کند بر من سرایت علتش

مه را لب و دندان شکربار نباشد

کز میان تو هر زمان گفتم

تو سلطانی، ز لطف خود نظر می‌کن به کار ما

برآمد ز آرام و از خورد و خواب

گل به سر خواهی زدن از گلبن بستان عشق

که خوش دارد او شیوه‌ی شیونم را

ستاده گیر به انصاف و داده گیر غرامت

گاه لنگان آیس و گاهی بتاز

اگر چه مهر تو در آسمان نمی‌گنجد

زان دام مقبلان را از کفر می رهانم

گوش بر ره، چشم بر در، تا که فرمان کی رسد؟

بمانند با فره‌ی موبدان

آتش بزن این بیشه سوزنده‌ی شیران باش

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

کز نسیمش دلم از بند غم آزاد کند

گشت آزاد و بر آن دیوار رفت

بل چو قضا آید اختیار نماند

صد مشعله در سپاه افکنده

دم از محبت او می‌زنی، بسوز و بساز

چنین گفت کای گرد زرین کمر

آفرینهای خواجه داری یاد

که سر در کلبه‌ی من زد کله بر آسمان سائی

دل در خیال و چشم به راه از فراق یار

پیش چشم بسته کش کوته‌تگیست

و افتاده من دلشده از دیده بغرقاب

اگر در بسته باشد رفتم از بام

عقل این سخن شنید و برمن پیام داد:

به تیمار اغریرث آغشته بود

باید قدم فروغی از این گلستان کشید

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

بگو: چون اوحدی داری وفاداری، که خود داند

طفل را آنجا ندیدم وای دل

ملخ آن قدر ندارد که بگیرد بازش

آن خون از آن نهاد به روی و به دیده باز

تا نهد سر در جهان از دست دل

یکی نو جهان پهلوان را بدید

خدا نکرده گر امشب خطا رود تیرم

نام او سلطان دل را نقش خاتم هم چنان

هرگز روا مدار که: بر کافری کنند

واتخذنا الحبل من اخلاقهم

هر که شد همقدح باده گساران الست

پرنقش چرا مثال چینیم

هر که شد چون اوحدی فرمان برت

همم بخت نیکی و هم بخردیست

یک روز نبودم که نبودی به گمانم

حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

بسوزم، که از بهر جانت نباشد

یاتی الموت تموتوا بالفتن

چه جای زمزمه عندلیب و سجع حمام

زره زلف چند پیوندی

جانم چو زنگی در طرب، زان باده‌ی چون زنگ شد

زمان تا زمان آورد کاستی

که آب دیده ز شادی رسید تا کمرم

این دل ویران که هست ملک سلیمان عشق

به طیره گفت که: اوحدی، دراز مکش

آن حسن نام و حسن خلق و ضمیر

گر چه کارم بی می و میخانه می باشد خراب

چون سنگم و چون آهن در سینه شرر دارم

بانگ زن آن دلیل را، تا صفت نجف کند

سرانجام نوذر گرفتار شد

به خون دلیر نشد دلبر سپاهی من

همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید

مگر این صید سراسیمه، که لاغر زده بود

تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر

تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد

نه به یک دردی همه معذور باش

دل می‌رود پیاده، ازان اوفتاد باز

ز خوشاب بگشاد عناب را

پنبه‌ی غفلت برون آور ز گوش

خوش آن یاری که از وی این قدر امداد می‌آید

دست بگیر و به میانش مبر

منزل جانهای بالایی شوی

تا از ارپای بر آتش بسوز

از همه خلق بریدم به تو برچفسیدم

اندکی کمتر، که بسیارم همی باید گریست

ولیکن همه موی بودش سپید

لیکن ز سر لبت هیچم نشد خبری

که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری

بهر مویش خریداری برآید

هست در گلخن میان بوستان

یرسم المنظور قتلی ارتضی فیما امر

از آتش معرفت بسوزانیم

چنین زنده به بوی آنم اینجا

که بد ژرف بین و فزاینده رای

خون گریه کند چشم تو بر حال تباهم

در انجمن نصیحت موری چه حاجت است

رختی به دکان نمی‌توان برد

با بهشتی در حدیث و در مقال

او درون شد بیش و کم این بود بس

چو جوهرها بیاری اندر این دل

تا ازو ذره‌ای بجا باشد

نخواهد شدن رام با هر کسی

نیکو ز بزم رفتی و نیکوتر آمدی

این کرامت همره شهباز و شاهین کرده‌اند

گر زانکه باز گوید فردا، ز من نباشد

دیده‌ام آثار لطفت ای کریم

به بوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد

در دو عالم زین قبل افسانه‌اند

و آن دل، که غم تو خورد، جانست

چه زاید جز از شیر شرزه به جنگ

راز عشاق چرا بر سر بازار بود

که بند کرد در آن زلف عنبرین ما را

ستم‌هایی، که دیدم از فراق یار،بنویسد

تا زنم با دشمنان هر بار لاف

وز وصال دوست می‌نازد به نقد

دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم

همه نه ممن و نه نیز کافر

به خواب و به آرام بودش نیاز

دست مرا نمی‌رسد نوبت میوه‌چیدنی

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

ای پریچهره، نگویی: به چه عاقل کنمش؟

آتش قهرش دمی حمال تست

چاره من دعاست می‌خوانم

کز سود کردن تو نبود مرا زیانی

ورنه که خواست کردن درویش را رعایت؟

همه راز دل پیش ایشان براند

آفاق را گرفته‌ای از خم به خم کمند

می‌کند لطف ولی لطف غضب مانندی

زین پس طواف ما و در می‌فروش باز

لحن هر مرغی بدادستت سبق

که هست روز و شب اوراد من دعای شما

من سوی تاج و کمر می نروم

کس این شیوه فریاد و زاری نداند

بتابد ز دیهیم او بخردی

برو از دیده وامق نظر در حسن عذرا کن

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

در عهد تو بی‌نیازم آورد

تا که در آب سیه خوردند غوط

خیالت از در و بامم به عنف درگیرد

بر خطش سر نهاده می‌آید

پیاله چشم مست باده‌خوار است

ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

حسن تو بی‌حد، عشق من افزون

چراغ خویش روشن کن که اینجا باد می‌آید

ولی رخ تو کجا التفات مال کند؟

راه نتوانند دیدن ره‌روان

کان جگر خسته‌ی دل سوخته حالش چونست

ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک

باز دانست دلم کو به چه کار آمده بود؟

چه بر سام و بر زال زر همچنین

بر چشم خود فرشته کشد خاک راه تو

ذاک دعوای و ها انت و تلک الایام

در شهر عاشقان خود پایان نبود شب را

وآن دگر از پوششش می‌کرد کم

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

مرتد دین باشی ار تو محرم آن دم نباشی

کشیدی از کفم دست و کفایندی چو مارم دل

فرستد همی ماه کابلستان

که من ز چشم حریف افکن تو مدهوشم

هر سخنی که زد رقم دست به دست می‌رود

همچو آوازه‌ی سعدی که ز شیراز آید

یا لقب غازی نهی بهر نسب

گر ز روی امتحان معبود تو

چو آفتاب جهان بی‌حشم زهی اقبال

به ازین هیچ کار نتوان یافت

برآید یکی تیغ تیز از نیام

ما در این گمان کانچه می‌کند، آسمان گردنده می‌کند

یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

گریزان شوی چون خدنگی برآید

تاج شاهان را ز تاج هدهدان

پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند

بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان می‌افکند

اوحدی نیزت غلامست، ای پسر

به سیندخت بگشاد لب بر سخن

خون دلم از دیده شد روانه

بگذر ز چاره‌ام که گذشتست کار ازان

غرور حسن که: باشد بر اوحدی گذرت

خلق کی بینند غیر ریش و دلق

مهره‌ی مهر برافشاند و دغا کرد و برفت

در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم

خر بسی خر در خلاب انداختست

به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

کامیاب از لب جان پرور جانان نشوی

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

عزیزی گویدم رحمت بر او باد

ناگرفته مر ورا بگرفته دان

ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید

از پی درمان شدم ای جان من

چو مظلومان بخاهم داد هیلا

به زدگاه بر پیش کوه اسپروز

با وجودی که مرد صد سیهیم

ز نکته پروری گوشه‌های ابرویش

دست خودم بود که بوسیده‌ام

بر کمان کم زن که از بازوست تیر

بنده دارد این متاع آن جایگاه

چرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمی‌دانم

کین تنور چون پر شد سنگ هیزمست اینجا

که گفتی زمین را بسوزد بدم

که وصال تو چو تویی دست دهد بر چو منی

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

پرده از روی بر انداخت که: بارست امشب

نه از خراش خار و آسیب حجر

بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر

کندر آن حضرت نباشد بار ما

بگفت آنچ دانست و دید و شنید

من از گریه فرهاد روی زمینم

گیرم ز ابردست طبیبان دوا چکد

دل خسته‌ای که امروز اندر عذابت افتد

گرد پای حوض گشتن جاودان

که هر که هست درین روزگار یار خودست

اگر من جان دهم یا جان ستانم

ترسد از آنکه راز ندارد نگاه دل؟

بیامد برش چون هژبر دمان

تا شد خم ابروی تو محراب سجودم

که بر این چشمه همان آب روان است که بود

اوحدی را همچو خاک ره مکن خوار، ای پسر

دیده از جان جنبشی واندک اثر

شمع می‌بینم که اشکش می‌رود بر روی زرد

تا روز حشر باز ستاند ز تو جزای

آرزوی خویش در کنار نگیرد

گشاید بی‌آزار گیهان خدیو

کز غمزه کار خنجر و شمشیر می‌کنند

به بین بر لشگر غم می‌کنم آخر ظفر یا نه

بت پرستم من، که دادم دل بلات

ها انا ادعوک کی تسعی الی

از وصال شمع شرحی باز گفت

و اندر آتش همچو روغن می روم

همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشب

چو تندر خروشید و افشاند دم

که هم آیین و هم آیینه صاحب نظری

حبذا دجله بغداد و می ریحانی

تو نیز پرسشی بکن به بیش و کمی مرا

آب هم او را شراب ناب گشت

من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش

رسته‌ام از جهان فانی باز

مرده‌ی ما خود نیرزد شیونش

برون برد آنجا ببد روز هشت

هرگز به سیر نقش و نگارم نیامدی

این کهن ویرانه گویا لایق تعمیر نیست

که با درد عشقت قرینیم باز

خویشتن را اندکی باید شناخت

هیچ مهر خواجو نیست ماه نیمروزی را

بدان آرد که گویندت که مردک

روی در لوح الف لامم کند

که سالار بد بر سپاه پشنگ

بینم گنه خویش و نبینم گنه تو

از حلقه وصل تو برون باد

مصقله‌ای کرد و به جانان سپرد

که ترا زنده کند وان زنده کو

گر چه از صاحب دلی خیزد به شیدایی کشد

اندر دو جهان همدم عطار نبودی

وز پی هجران به یک دگر برساند

سراپرده‌ی شاه زابل نبود

کنون ز طره‌ی او زیر چنگ شاهین باش

از سبک دستی آن شعبده پرداز مرا

لطفی بکن، به دوست رسان این خروش را

زانک در حرص و هوا آغشته‌ایم

هیچ کس این درد را درمان ندید

عدل‌ها جمله غلامان چنین ظلم و ستم

شاه را بر بندگان بهتر ز انعامی نباشد

گفت نور غیب را یزدان چراغ

بالله ار بود دعا را اثری بهتر از این

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

دل برباید، مگر دیده بدوزد لبیب

تا طلب یابی ازین یار وفا

که سعدی ناپدیدست از حقارت

شما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمایید

فسح نصاری گشته گم در عید بسیار شما

گفتم از گردن برون انداختم

گشت از ره بیداد ولیکن به درنگم

شعله‌ی آتش سوزنده به کاهی نکند

گفتن چه سود؟ چونکه نباشد سخن نیوش

تا نیندازد شما را او بشست

مردم دیده دست ازو شستست

یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم

گذشت عمر چو تیری که از کمانی رفت

سوی زندانش ز علیین کشید

بی تو ریزد همه دم گوهر اشکم به کنار

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

تا چون خبرت گوید، عین خبر او باشد

از دوار چرخ بگرفتیم ما

اندیشه جان و بیم سر نیست

می خورم وز ستمت می‌میرم

پای روش داشت، چون در پی فرمان نرفت؟

هر کجا کشتیست آب آنجا رود

تیزهوش آن که در این پرده نه بشنید و نه دید

ای دل وحشی که این صیاد وحشی‌گیر نیست

آخر به روز عشق صبوری کجا بود؟

چیست بر ما بنده فرمانیم ما

بنه پیش او رخ که شاهی خوشست

که از دردی آب و گل من بی‌دل در این پستم

تن آشفته دل ز جان برداشت

این چنین کن گر کنی تدبیر و عزم

یا غم ایام را یک باره از بنیان بکن

کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

بر آستان تو ممکن نمی‌شود گذر ما

که بود زاغی ز من افزون به فن

راضیم گر بی خطایی می‌زند

دو کون به یک زمان بسوزد

و گرنه دل ننهد بر وصال ما امروز

ابلهی آوردت اینجا یا اجل

از خود خبرش نیست نه از کیف و نه از کم

از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست

تا باز پرسمش خبری از مقال دوست

دختر او چرب و شیرین‌تر بود

حیرتم در قلم قدرت بیچون خداست

تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم

دلهای گریزنده در آن چاه بگیرید

سر بنه شکرانه ده ای کامیار

مو به مو با خبر از عالم سودای توام

فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

ازان دلدار حاصل شد

چون مذکر نیست ایابش چون بود

سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت

بلکه بدان بنگری که زر بربایی

رحم کن بر ما، که مسکینیم و دل‌تنگ، ای پسر

ماش گردانیم گرد چشمها

کاین نشه را شنیده‌ام اما ندیده‌ام

شهباز پرور آمده در آشیان حسن

ستم، که نرگس مست تو در ولایت کرد

کو سپس رفتست بس فرسنگها

لاله را دل بر گل و نسرین بسوخت

دو دستک می زنم کز جان بسستم

یا سینه‌ای، کزان سر زلف به خم نسوخت؟

چون بجد جویی بیاید آن بدست

هر کاو نشد نشانه‌ی تیر بلای تو

یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

در چه بندد دل خویش؟ از تو اگر باز آید

پس دوان شد تا بسازد کار را

نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم

آن داغ سیه بر دل خون خوار نهادند

جهت سر تو بگرفتم و سودا بنماند

خویشتن را بر ندانم می‌زنند

که سر زلف دراز تو کند پامالش

بوی پیراهنی از مصر به کنعان برسان

زلف کمند افگنش قصد کمینم کند

گویی بوبکرست و این هم مثل او

هیچ با رویم نیاری ای اله

من از این بی‌خبری سوی خبر می نروم

به چنین روی نکو دیده مکن باز، ای دل

مرد زندانی ز فکر حبس جست

من بنده‌ی خطاب تو با صد هزار گوش

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

که اندازه‌ی بحر و کان برنگیرد

کز گزافه دل نمی‌جوید پناه

اینست که بی‌وفا و بدخوست

نه جان نژند گشتی نه دل اسیر بودی

عشق تو، راستی، دل ما را نکو گرفت

تا چو نحلی گشت ریق او حیات

من خوشم با ناامیدی تا تویی امیدگاهم

خوشم کز سگ یار باری ندارم

گر چه سوز سخنم در در و دیوار گرفت

چونک جانداران بدید از پیش و پس

ای عزیزان هر که مرد او را ز کرمان چاره نیست

دلم حیران کز ایشانم عجب یا خود من ایشانم

به روزش مرنجان و رازش بپوش

این چه می‌گویم مگر هستم بخواب

آه ار نگیردم غم او در تباه خویش

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

داد ازان دلدار بستانم، نشد

زشت گرداند لطیفان را به چشم

داند شکر که دفع مگس بادبیزنست

از غمم هر که حال من داند

غیر از جگر سوخته توفیر چه باشد؟

این زمان در ره در آ چالاک و چست

که قیامت مثل از قامت دل‌جوی تو بود

نبود در عدم آوازه‌ی وجود هنوز

مرا از پاسبانان چه؟ که بیدار خراباتم

در دعا و شکر کفها بر فراشت

ای شه ملک اصطفا وی لقب تو مصطفی

رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک

آن روز که من جویم شهریش بها باشد

آتشی بود و چو هیزم شد تلف

گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

از کشش چون نیست سودی، پس مکوش

از حوادث تو بشو این دوست را

تا وجودم هست خواهم کند نقشت در ضمیر

گر نیم من به غمت شاد از تو

تا در اندازم به پایت هر چه هست

خون ما را می‌کند خوار و مباح

غوطه در بحر بزن گوهر گم گشته بجوی

خیمه با محتشم از لاف برابر زده است

هرگز آن نامه نخوانی، که درو نام منست

عقل و حس را سوی بی‌سو ره کجاست

خیز و باز آی علی‌رغم بداموز امشب

ز دست این به دست آن بدین دستان همی‌گردم

چون توان از عشق ببریدن با کراهم دگر؟

سوی من آرید با فرمان مر

تا بدانند خلایق که چه آیین دارم

ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم

بر سر راه تو چون خاک شوم پست امروز

چون انار از ذوق می‌بشکافتم

از ما چرا بیگانه‌ای ما نیز هم بد نیستیم

آنچه از رویت به روی دوستداران می‌رسد

همه تحصیل که کردیم فراموش آید

من ز ادب دارم شکسته‌شاخیی

کاشفته دلی در خم گیسوی تو دارم

کتاب عاشقان را یادگاریهای من بینی

که سر در پایت اندازیم،اگر باشد سر جنگت

که برون آب و گل بس ملکهاست

گر زلیخا بر تو اندازد نظر

حرف‌ها شستیم و اندر ابجدیم

آن روز که در کیسه او زر بنماند

ما نمی‌خواهیم اسباب و فراغ

کز چشم سیه فتنه‌ی صاحب نظرستی

کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید

غم بی‌فایده چندین، که جهان چندان نیست

بر فزاید بر طراز آفتاب

حق علیمست که لبیک زنان اندازم

در چنین بادیه نتوان رفتن

گر پای خسته گردد رفتن بسر کن، ای دل

چون بود آدم که در غیب او صفیست

ابر بهاری را نگر، باد خزانی را ببین

کی در مملکت امن و امان بگشاید

بر ما عجب نباشد اگر پیرهن قباست

بی‌تو و بی‌بادبیزن سر نکرد

خواب خوشتر آیدت تو خوش بخفت

تا درافتی در میانه لا نسلم لا نسلم

گفت که: می‌آورند چند قطاری دگر

کودک آن طبلک بزد در حفظ بر

برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

نستدن جام می از جانان گران جانی بود

چون همه طومار ما اسم و مسمای اوست

پیشت آید هر طرف گرگ قوی

همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست

چهره‌ی خورشید چون ز زیر برآورد

سر بنهادند زیرکان به بلادت

پیش بی‌دولت بگردد او ز راه

معنبر طرات شام غریبان

نیست جز بر چشم مردم مشت خاکستر زدن

زان روز بوی غالیه دارد صبا هنوز

پیش پاشان می‌نهد هر روز بند

سایه پرورد سهی سرو خرامان تو باد

من خازن چرخ لاژوردم

آن رخ چو پرده براندازد

اندکی پیش آ ببین در گرد مرد

گشاده باشد چندین حصار و آمده شاد

تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری

تا گرفتار نگردی به هوا چون ذرات

وز پی من رفت بر هفتم فلک

زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست

اندرین واقعه بر دار کشی

گر مسخر می‌کنیم، از این و آن اندیشه نیست

هم برینجا خواجه گویان زینهار

تو در میان بت کج کلاه من باشی

خاطر نشان خود که تو را در خیال نیست

کز ضرب تیر عشق برو صد شکست نیست

جای آن بو نیست این سوراخ زیر

مور در صدر امیری آمدی

چه چاره چون به حکم آن شبانیم

این پرده بین، که بار فراق تو ساز کرد

هم ذکی داند که او بد بی‌هنر

آهنگ خون مردم صاحب نظر کنی

بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد

چو بر صحیفه‌ی مینا ز زر تخته نقوش

می‌کنم او را به جان و دل عروس

مرگ آمدنیست دیر و زودم

هر دمی کان ز تو بر می‌آید

کم نشد مهر من از دوری و افزود، بیا

لیک کو خود آن شکست عاشقان

که ازو زر ساو گشت گیا

نالیدن طایر شب آهنگ

هر کجا می‌آیم آن صورت مقابل می‌رود

از حسد میرد چو بیند برگ او

تو پنداری درای کاروانیست

چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک

سیلاب ازین دو دیده‌ی همچون ارس مرا

ریش خود بر کنده یک یک لخت لخت

این مست دل سیه را من هوشیار کردم

گردنان را بی‌خطر سر می‌برید

تازه خواهی کرد با من عهد انبازی دگر

من ازیشان زخم و ضربت خوردمی

ماجرای عشق از اول تا به پایان گفته‌اند

چشم جان خویش بینا چون کنی

سخن اوحدی عجب تر بود

در چه سودند انبیا و اولیا

که به صد روح مکرم ندهم

کرد آشتی چنان که مرا هم خبر نکرد

گوشه‌ای گیر، که بسیار دویدی، ای دل

صبح آمد شمع او بیچاره شد

من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت

یا بیا یا بده تو داد تعال

شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد

یک دعا املاک بردندی بکین

چون رند نظرباز شدی حادثه بین باش

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

چون ماه آسمانی، ای آسمان زمینت

زانک تخمست و برویاند خداش

که در ایام گل از باغچه غوغا نرود

یک شکرم ده که خموش توام

با سر زلف دلستانت خوش

خوش همی‌خوانند ز آزادی قصص

با همه ذوق ساکنم، با همه شوق خامشم

به آن بیگانه خو هم گفته حرف آشنا از من

که هیچ بار نگفتی: دل که بود؟ که خستم

عاقلان کی جان کشیدندیش پیش

ممنم کافر شمرد و کافرم ترسا گرفت

من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم

آن کس که واقفست او بر غیب و بر شهادت

از چه بسته گشت بر تو پیش و پس

جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

به اختیار که از اختیار بیرون است

در چشم شکار ما نمی‌آید

از لباس و از دخان و از غبار

گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم

بس برهنه این چنین زان می‌زیم

نداد آن و دشنامها داد نیز

روزی من بود کشتم نک جواب

فغان شامگه و گریه سحرگاهش

خیال طرفه غزال دگر نکرده هنوز

به حق رو آور و ترک نسب کن

دست من بر بسته بود از دست تو

آری غریب نیست مگر کم گرفته است

پیش جمع تو نشاید که پریشان میرم

حاجتش بود، به آوازه‌ی انعام برفت

سر به سجده بر زمینها می‌زدند

که نرفته‌ست چرا جان گرامی ز تنم

تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

دیگر به داغ هجر خود ما را نرنجاند مگر

دید و می‌بیند هویدا و خفا

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

تو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق

که چند نوبتم این ناوک از جگر بگذشت

که نظاره کردمی اندر رحم

تا ندهم جان به تمنای تو

کاول قدم درین ره کوی مجاز باشد

ور نگویم، عاشقی خود میکند اظهار خویش

چونک جاهل شاه حکم مر شود

وین تن خاکی ز چشم افتاده چون لنگر در آب

تافته از ماه غیب پرتو نور کمال

سهل گیرد کار برخمار ما

کو بود چون صبح کاذب آفلی

یک شهر جگر خسته‌ی آن نرگس بیمار

جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

کین نه کوهیست که سوراخ کند فرهادش

در خلل ناید ز آفات زمین

بیا که چشم و دهان تو مست و میگونست

گفتیم مگر که کیمیا گشتیم

بده، ای محتشم حسن، به درویش زکات

می‌دوید از جهل خود بالا و پست

که ز فرمانبریش بر همه فرمان دارم

خار در پا رفته راه تمنای تو من

چو نوبتش به من آید کمان و تیر شود

کاندرون پشک زادند از سبق

بالاش نگویم که بلای دل و دینست

ز صیدم چون نبد شادی شدم من صید و وارستم

بس نبود این درد و رنج عشق هر باری که هست؟

رب ادنی درخور این ابلهان

چون گوش جگرسوختگان بر اثر راک

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

بعد ازین حال ندانست که انکارم کرد

گفت فرعونش بگو تو کیستی

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

بیرون ز دو کون این و آن باش

چون نامه بدو نموده باشد؟

که چه می‌گویند آن اهل کرم

چنگ بکوب و نی بزن، بوسه ببخش و می چشنان

یکی شراب خورد دیگری رود از هوش

خواجه بهر مشتری جوهر به بازار آورد

هفت اندامت شکایت می‌کند

چنین که زلف تو بر آفتاب می‌گردد

در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم

باشد که بعد ازین برهیم از ضلال خویش

بس بمالید اندرین دستارخوان

هر چه به من داده‌ای وام ادا کرده‌ای

خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود

بر قامت هر بدن نباشد

در صف آ ای قلب و اکنون لاف زن

تا در دو جهان شوی به یک رنگ

بر آرزوی رویت راه سحر گرفته

این دل آشفته سرگردان تراز گوی شماست

مرگ و رنجوری و علت پاگشا

ساغر به کف و سبو به دوشم

ز گوشه‌ها نظری گر نه در کمین دارد

دست از طمع بدار و به فغفور می‌نگر

زر نسوزد زانک نقد کان بود

درس بی‌کاران غفلت گفته‌ام

مرحله‌های نه فلک هست یقین دو گام دل

تشنه‌ام، خود را در اندازم به آب

که سقط شد اسپ او جای دگر

کان حلقه‌های گیسو، شد حلقه‌های گوشم

با خاک آستانه این در به سر بریم

دیوانه ساز بر خود یاران عاقلم را

هر طرف غولیست کشتیبان شده

تا خون دل مجنون از دیده نپالاید

چون مرغ به پر نخواهم آمد

خوارم نتوان کرد که افتاده و پستم

کودکان این ماجرا را واصف‌اند

کتش خرمن پروانه‌ی بی‌پروائی

به دل از مصر جمالش خبر معشوقی

راه هوست به بال ما نیست

آن سخن را او به فن طرحی نهد

هم برون از هرسه این نیکو بود

تو هر آنچ پیشم آری چه کنم که برنتابم

من بعد کام باشد، کان جمله گام بود

گفت آن خنده نبودم از نبرد

که گول زاهد مردم فریب را نخورم

همچو حافظ بنوش باده ناب

من چنانم کز خیالم باز نشناسد عسس

علم بود و دانش و ارشاد سود

مرد ره عشق نیست کش غم ننگست و نام

زان صد هزار حیرت اندر نظر نموده

ز خان و مان خود آواره گشته

که همی‌ترسند از تخت و کلاه

بی واسطه‌ی رنج به گنجی نرسیدم

دل عاشقان خوان یغماست گوئی

پیش آن رخ عجب ار گوش به پندش باشد!

نه گل آنجا ماند نه جان و دلش

کاب او دمبدم از رهگذر ما می‌ریخت

تو منکر می‌شوی لیکن هزاران ترجمان اینک

در پرده‌های تیز فغان در کشیده‌اند

پاسخ خصم و بکن دفع عدو

خواهش خامی، خیال باطلی

وفای عهد من از خاطرت به درنرود

چو دیدی جور آن دلدار دیگر

دست گیر ای دست تو دست خدا

بر من آسانتر بود کسیب مویی بر تنش

سر مردان کامل در کنب بود

اوحدی را در دل مسکین خدنگی دیگرست

بس پذیرفتی تو چون نقد درست

مگر به کیش تو خون ریختن ثوابستی

که در عالم به دشمن دوستی خود را علم کردی

مستست و نمی‌داند، هشیار کنش، یارب

حمله بینی بعد از آن اندر زحام

کز کمان نرم زخمش سخت باشد تیر ما

کز مذلت سوی اعزاز آمدیم

با دیگری مگوی، که ما را به فال نیست

که صواب او شود در دل درست

درد از خدا بخواه و خواص از دوا ببین

که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی

هنوز هیچ کسی را تمام باور نیست

زود کایشان ریش خود بر می‌کنند

آتش که به زیر دیگ سوداست

در میان این و آن درمانده حیران چون کنم

هر خانه را که جز هوس او بنی کند

که من از خوفی نیارم پای کم

تو که معجزات عیسی همه در کلام داری

انداخته سایه‌ی الهی

گرش دین و دنیا زیان شود

لشکر اندیشه را رایت شکست

اما نظر بطلعت منظور خوشترست

گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف

ناله‌ی بلبل مگر نیست به دندان گل؟

زیر لب طعنه‌زنان بر کار شاه

یا ناله را بگو گذر از سنگ خاره کن

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

بنشین، که روز فتنه به از احتزاز نیست

ملک گیرم یا بپردازم بدن

تا نگیرم در قیامت دامنت

دلی دیگر ز یغما می‌درآرد

بسیار سنگ طعنه که بر جام جم بزد

کی تواند آب و گل صفوت خرید

فریاد اگر به محشر دامن کشد ز دستم

جنبش این تیر چه پرزور کمانیست

رستم جان گشت زبون، ای خرد زال، بیا

بی لب و دندان ولی را ناله‌هاست

سخت فارغ بود ایاز و برقرار

کز ذوق آن گنه را بسیار توبه کردم

ذره‌ای در هوس او به هوایی برسید

پای‌کوبان جان برافشانم برو

تا نجستم ز کمند خرد دوراندیش

گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش

هرگز،مگرآن نغمه که پشتی و پناهیست

گفت می‌بینی جعاشیش عرب

نظر به روی تو شاید که بردوام کنند

در صحبت خود ندیم غولم

به شربت عرق بید کز شکر بچکد

یاد ناورد او ز حقهای نخست

قابل تربیت مهر درخشان نشود

به لطف عام‌سازی سرخ‌رو در سلک اغیارم

همی دانم که: درمانم تویی بس

هستی‌اش در هست او روپوش شد

زمانی از تو خالی نیست تا هست

بسوزا هستیم گر بی‌تو هستم

به نیاز من نباشد، که برت چو خاک پستم

وین دعا را هم ز تو آموختیم

آگاه نیی کز پس هر بوسه کناریست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

گوش بر مرحمت و چشم به دیدارم هست

ننگرد عقلش مگر در نادرات

مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را

تا بود هر دم گرفتاری دگر

کهربا را چه تفاخر که پی کاه شود

زان رسن قومی درون چه شدند

مستند به حدی که شراب از تو نخواهند

اگر بیند به تنگم کار بر من تنگ‌تر گیرد

کشتی بر آوریم به ساحل یکی شود

چونک بد یعقوب می‌بویید بو

بدو چشم آب فشاندست و بمژگان رفتست

گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم

کی شنود عاشق دردی پرست؟

ورنه مرگ اینجا کمین بگشایدت

ذکر تو بر زبان من، مخفی و آشکار هم

غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود

زهی! از جست و جوی من، که چون آسوده‌ای دیگر!

مثنوی هشتاد تا کاغذ شود

که ترک هر دو جهان گفته‌اند و درویشند

که سلطان جهان‌افروز دارالملک جانی تو

گو: همی کن، من بدین افسانه نتوانم نشست

که زمانی جانت آزاد از تنست

گیسوی گره گیرش همواره به تاب اولی

اهلیت سلطانی صد انجمنستش

ور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا

پس تو ناصح را مثم می‌کنی

اگر چنانکه ندانی بپرس چوگان را

ار آن ترک خطایی من چه دانم

کاهل حدیث عرض سخن میدهند و طول

چون کند تن را سقیم و هالکی

که در سرای مغانم نمی‌دهند پناه

چشم عنایتی به من دردنوش کن

بر گرفتم ازان جمال نقاب

میر سنقر را زمانی چشم داشت

آهنگ شب دراز دیجور

تقدیر چنین بود و قضا نیست به دستم

خواهید که بازش بدرم هیچ مپرسید

گفت بجهم در پناه ایزدی

که مه نو بکشد بر سر خورشید کمان

دیده که جوینده بود عشوه‌ی ممتاز را

که هر جایی که این حاضر بود ناچار خوش باشد

در جهان جز مردم دیده‌فزا

برفشانیم جان بجان شما

از شاهد و از برده بلغار رهیدیم

که چو من بدرد دوری همه ساله زار بادا

العجل ای حشربینان سارعوا

شهری متحیرند ما هم

گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

وفایی که جستیم باری نکرد

صد زمین و چرخ آوردی برون

چندان که تو می‌دری ندیدم

در تو نگاه کردن در نور ماهتابی

اندک اینست که می‌بینی و بسیار اینجاست

عقل او پرید در بستان راز

زان که دیری است که هم صحبت هشیارانم

وقت جورت شادمانم گاه لطف اندر هلاک

که او خراب شود گر بدین نشان بچکد

ناسزایم را تو ده حسن الجزا

گاه گاهی نام خواجو بر زبان می‌آمدت

من تشنه بدم نمی‌غنودم

گویی نسیم در حرم او چه می‌کند؟

که دوانند اولیا آن سو سمند

با دوست هر ستم که تو بیداد گر کنی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

کامروز زمانه نوبت ماست

می‌فتد در خانه‌ام از معدنم

یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست

شد محو اگر چه نامور بود

وآنکه از جانی بترسد نیست مرد

تا بود ممکن که گردانی اسیر

که وقت رفتن او جان نمی‌رود ز تنش

چو سر از خاک برداری نبینی جز لقای من

بی روی او مکن، که نمازیست بی‌حضور

در ربود آن موزه را زان نیک‌خو

همچو باد صبا جهان بگرفت

ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام

خاک در تو گشت و بدان آستان رسید

تا رهانم عاشقان را از ممات

آنجا که همه سود بجویند زیان باد

طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری

بی‌گنه زنجیر بر پای چنار انداختند

تا ز رحمت گردد اهل امتحان

گر بکشد بنده‌ایم ور بنوازد غلام

روز محشر گلستان خواهد بدن

پراکنده باشد به تعبیر عشق

خمرش از تبدیل یزدان خل شود

چشم و سرمست غرور ای صنم

در جنون بس که سر سلسله‌ی جنبانی داشت

این چنین جان دادنی ارزان نبود

خایفان را ترس بردارم به حلم

روشنت گردد که چون خون خورده‌اند

کمین نقشش منم درهای و هویم

من نتوانم نهاد سر، مگر آنجا که پاست

تا که شد ملعون حق تا یوم دین

پنداشتم که مست تو هشیار می‌شود

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

الا کسی که پایش در دام عشق باشد

لیک آن جمله سه خام پخته‌خوار

برو ای خواجه که این درد به درمان نرود

گرم گردون حیران می بسوزد

هم به پایان برد می‌باید سر این رشته را

درهم آید خرد گردد در نورد

گر اشتیاقی ترا مو به مو شماره کنم

زور اثر قوت بازوی تو دارد

جام آفتاب رخ شود و باده زهره وش

عاشقان را هست بی سرمایه سود

غبار هستی فرهاد کوهکن بنشست

تو مرا نیز از او پرس که گوید چه کسستم

عاشقان را کام دل جستن خطاست

آن رسول حق و نور روح را

زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمایی

جمال دولت محمود را به زلف ایاز

روزی اگر ببینمش اندر کنار، مست

می‌نمایی دار و گیر و امتحان

چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر

تا کی دانم مگر نمی‌دانم

تا گرانی چند گویندم که: مردی فاضلست

گر به ریگی گوید او کاریم ما

عقل پنداشت که از کرده پشیمان شده‌ایم

ز محتشم که غلام درم خریده‌ی اوست

گرنه کرامت بود، دیو و سلیمان یکیست

مر مرا گشته به صد گونه دلیل

نسیم یوسف مصری که آرد پیر کنعانرا

ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم

این خود چه طلسم و چه نگارست؟ ببینید

کامدند ایشان ز ایوان بلند

دیدم قیامتم را از قد خوش قیامی

هر کسی پنج روز نوبت اوست

به دست بر قدحی پر ز باده باید رفت

غرقه‌ای اندر سفر یا ناجیی

گو میایید که ما صید فلان گردیدیم

چون تو دانی که مهربان توام

سکونت مجوی از مجانین عشق

قوت ارواحست و ارزاق نبیست

در کار گریه‌ای که نیامد به کار من

اگر یک لحظه گردون خوی آن بیدادگر گیرد

هر دم حکایتی به زبانی همی کند؟

بسته بودی در میان زرین کمر

هر سحر پیرهن غنچه قباست

نوبهارت وانماید آنچ من کاریده‌ام

وقت آنست که بی‌عین و اثر خواهد شد

غرقه‌ی آن نور باشد دایما

تا نرسیده بر نشان تیر دعای عاشقان

طالب چشمه خورشید درخشان نشود

کنون وقت آمد انعام و احسان و تفضل را

فقر و خواریش افتخارست و علوست

روزی طبیب بر سر بیمار بگذرد

خاصه که پیش اندر است راه درازم

مرغی نمی‌دانم که او این جا نریزد بال را

جرعه جرعه خون خورم همچون زمین

در هوس بوی تو، شهری خونین جگر

چه مرغی کز نسیم صبح دم بر آشیان لرزد

زر خالصست و باک نمی‌دارد از محک

همچو تیرانداز اشکسته کمان

خموش باش که این لحظه وقت پند تو نیست

به من بنگر که من اسرار گشتم

از دل من شاخ پر گزند بر آرد

باشد از سودا که رو ادهم بود

یا هم آغوش صبا یا هم نشین شانه باش

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

کز حدیث پوشیده زود دردسر خیزد

کاندر آن کار ار رسد مرگت خوشست

پیش وجودت نتوان گفت هست

آن نیکویی که با دل او دلنواز کرد

هر که باشد شیرگیر آسان بگیرد یوز را

که شود کور و کر از تو مستوی

دیده‌ی یاقوت فشانت دهند

به باده تا به ابد ازخمار مستی دوشم

بر اهل معنی کمالی نداشت

می‌نماییمت مگرد از عقل و داد

که از بلبل عجب دارم اگر برگ و نوا دارد

هر روز پیغامی دهد این عشق چون پیغامبرم

که اندر کشور خوبان جفا بر بی‌درم باشد

هر چه چیزی بود چیزی از تو یافت

گریه‌ی مینا نگر، خندیدن ساغر ببین

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

بچه پرسی که از کجا گوید؟

کافر ار گشتم دگر ره بگروم

تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست

دل چو خون شد من چه بردارم ز تو

باد برجست و در نثار آمد

گوهرت پیداست حاجت نیست این

یعنی که در این معنی خلقی به گمان داری

آویخته مرغی ز طنابیست معلق

دلم بیرون نخواهد شد، که در جانست قلابش

کرد دست فضل یزدان روشنم

که با لب تو دلم را محبتی جانیست

خیمه‌ها بر ساحل اعظم زنیم

قصه‌ی من با رخش بیرون ز دل‌پرداز چیست؟

می‌ربایی این قدر را از سگان

در خیل غلامانت یک روز حسابم کن

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

بخواهد ماند جاویدان سواد رق منشورش

المش چون شفا بنگراید

معشوقه ملول و ما گرفتار

که سلطانی مقام بنده نبود

که این فتوحم از آن باده‌ی مغانه نمود

تا کلهیت آید از این هفت برد

کز قهر دشمنش را در قعر چاه کردم

گداخت جان ز غم آنگه نوید جانان داد

تا ننالم به خدایی ،که سمیعست و بصیر

کارها چون به کارساز رسد

این روشنست کز نظر ناتمام اوست

نکوگو را و بدگو را نمی‌دانم نمی‌دانم

از عشق تو کمترین نشانست

چاره‌ی چند مستمند کنند

گهی سپه برد از باختر سوی خاور

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

در زمستان خود نمی‌جوشید رز

همه غث و سمین دولت و دین

گر چه بیش از صبر درمانیش نیست

کین بدادم ز بیم آن از تو

دفع ندانست کرد تیغ قضا را

فغفور همی حمل فرستدش به درگاه

روز گشت از در نشاط و طرب

باغ دولت سبز گردید از بهار بی‌خزان

کان دگر خانها دو در دارد

کی به کفار تست حاجتمند

گر به درویشی رسد بوئی ز سر جوش شما

من کی شکار دامم من کی اسیر شستم

که بار افتاده‌ای این جا ز زیر بار برخیزد

واثقم زیرا که با من هم بدین گنبد دری

تسخیر می‌توان کرد شهری به یک اشاره

روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده

دشمن خویشتن پسندانست

حاصل روزگار هیچ نسخت

از سلحداران خار آزرده‌اند

غرق دریای آتشین دیدم

پند بی‌فایده در دل نکند کار مرا

با ثبات دولتت کردی پناه

بالا گرفت کارم در منتهای پستی

ز کویت وانگیرم پا اگر تیغم زنی برسر

فتنه در آمد ز خواب، عربده بیدار شد

گرد کره‌ی زمین روانست

باز بیند چمن و طرف گلستان درخواب

چو لطف عاریت را واستانم

جان دهیم از برای شاهد شنگ

ولیک من نه حریفان خواب خرگوشم

تا بهار سنبل ریحان و نسرینش تویی

از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

برقعی بر روی ماه انداختند

کبک و بط و تیهو و سمانه

هم در آیینه توان دید مگر همتایت

در ز چشم درفشان بگشاده‌ای

کغشته شد به آب محبت خمیر ما

همچو روز و شب جهال متاع رستست

دل شهری همه بر آتش سودا فکنی

گیرد اگر به فرض تو را در بر آفتاب

باین خرقه در زن، که زنار ماست

خویشتن را شریک ملک شمرد

چه زمزمه‌ست مگر بانک زخمه عودست

پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم

گویی مگر به سیم کشیدند بابها

آز هم در زمان ز فاقه برست

هم در ثنای او همه رندان پاک‌باز

به یک شکر ز تو دلخسته‌ای بیاساید

ترا فرمان قرایی، مرا فرمان عشق آمد

فرو شوید ز روی شب سیاهی

نمی‌باید دل درمندگان خست

جز بر سر آب خس نمی‌آید

عاشق همه پارسا نباشد

از ماست و ما از آن نژادیم

که به جان در طلب قامت دل‌جوی توام

بستند از محاکمه‌ی فرمان دهان دهان

آنکه یادم هر به ماهی می‌کند

بنده را این مهم که در پیشست

ما را خلاف توبه و پرهیز خوشترست

گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم

زیرا که روشنایی من در فنای اوست

زافرینش بود فراز ترک

دست او می‌گیرد و بر دست هجران می‌دهد

چو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد

سواد طره‌ی مشکین به قتل این تن لاغر

سایه‌ی برگ درختان ترا فر همای

که میان دوستان این همه ماجرا نباشد

پس چه سنجند هیچ این دگران

چرخ را چون که اختیار این بود

فتنه بی‌عدل کزین پیش جانسوزی کرد

که با دو ابروی پیوسته‌ی تو پیوستم

صاحب قصرش به حکم باج ز قیصرستان

با دل من که چو گویم: بنشین برخیزد

خضرای دمن می‌چه‌کند مهر گیاهی

دل شکسته‌ی خواجو در اضطراب افتاد

که نهان باشد جان من جانم

که خرابات عشق در پهلوست

که کلاهی ببایدش زد و برد

میل خلاصی نکرد مرغ گرفتار من

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

پنجه سهلست که با دست توانایی کرد

وین چو رایت نبود نورافزای

صلح فراموش کند ماجرا

تو را هم می‌بباید از میان شد

قد تو دل را نهاد لوح الف در بغل

که حایلست مرا جاه بی‌کرانه‌ی تو

عهد که بسته‌ام به او یک سر موی نشکنم

اگر برکشد آن ستمکار تیغ

هنوز چاره‌ی چون من هزار دانی کرد

هر آن لطیفه که از روزگار پنهانست

مرا که باد بدستست و دل برفت از دست

چاره نبود ز سر خر چو در این پالیزیم

با کسی گرچه نگفتیم که: مهمانی هست

آسمان پای سپر گشته زمین دست‌گرای

پس چرا بر چهره چندین پیچ و تابش می‌دهند

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

کامشبم بگرفت و تا فردا ببرد

ای به هر نیکویی ارزانی

کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را

نرم می‌رو خار می‌خور بار می‌کشی بر صواب

هم آتشی زده باشند کش دخانی هست

حریفانی چو بختت جمله برنا

گر تو را عاشق کند شمع مزار خویشتن

به گوش بنده‌ی خاصت صدای آن برسان

چشمیست ز اشتیاقت و پنجاه کاسه نم

همانا ناورد با من بهانه

چون بمعنی بنگری جز منزل احباب نیست

تو آنی کز برای پا همی‌زد او رگ اکحل

به ازین کشف نشاید که کنم صورت حال

چو چوژه پای به گل درنباشد آخر شین

طلوع صبح محشر شام هجران است پنداری

توانند از جمال یوسفی قطع نظر کردن

خوبرویانند، لیکن خویش کام

که به تدبیر برون برد خرابی از می

طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد

از آرزوش روی به خاک‌اندرون بسود

این قدر بس که نظر باز نگیری ز غلام

هم در آن پرده هم بر آن آهنگ

محفلی نیست که برخیزی و محشر نکنی

اینست که بسته کارم از وی

در قدمت می‌نهم سر که برافراشتم

گر خمیر نان او خود جمله از صابون کنند

کز زخم گوشمال فغان میکند رباب

هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

عقل به اندیشها گذاره ندانست

در ثبات عمر تو بی‌روز محشر یافته

که رخنه در دل خوبان نکرد ناوک آهش

کردم یقین به یک سخن آخر گمان خود

درمان چو نیست گویی: دردم چه میفزاید؟

با مزاج تو ناتوانی باد

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

سالکان را الصلایی می‌زنیم

بر ورود خبر و حکم روان تو بود

زیر ران مبارزان تازی

آه که آن هم نشد حاصل دوران دل

خردسالی کندش ضبط برای عینک

که مرغش در آمد چو ماهی بشست

مصلحت دید علی وان فتنها چون خوابنید

تاب در سینه‌ی پر مهر زلیخا افتاد

تا ابد گام زنان جانب خورشید ازل

درین جوال که بینی از آن هزارانند

گر کند در سایه‌ی چترت نگاه

آن که مشکل می‌پسندد کار آسانم تویی

کمر به بندگی‌اش بسته چرخ مینایی

ما را مراد روی تو از هر جهان که هست

مشت کلپتره و بیهوده به هم درخاید

گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

از شرابی همچو آن بیگانه خوش

و آن نیز خیال بود و پندار

گر ندیدستی بخواه از ساقیانش ساغری

گر سر امید خود را بر جنابت دیدمی

تشریف خاص شمسه گردون مکان رسید

ور نیز نویسم سخن خود، که رساند؟

آری نرسد ملک به هر گمشده جویی

شاهد حال من آن نرگس رعناست که نیست

نه آن مستی که شب آیی ز ترس خلق چون کزدم

شمع داند حدیث گرم و گداز

قهر او ژالهای طوفانی

شمع افروخته را رو به شبستان باید

اثر شعله‌ی آهش نگرید

از در وصلی درآی، تا ندوم دربدر

آرایش باغ ارم گرفته

وز قتل خطا چه غم خورد مست

پیران راه‌بین را بر دارها کشیده

کجا در دین خود گمراه گشتی

به زینی و یک خیمه باز آمدست

جم سرانجام نمی‌جست اگر جام نبود

دم زده آئینه‌ی ما از کمال اشتباه

وانگه فراق یار شوخ شنگ را

دهد دهر بر احتشام تو فتوی

که خادمی تو در شان عنبرآمده است

ز خزینه‌های دل‌ها زر و نقره برگزیدم

خیال خلوت و نور کرامات

نگر تا خویشتن را کمتر از عالم نپنداری

جان شیرین به فدای لب شیرین کارش

این لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به

که چون ز پای در آیم دگر به دست نیفتم

دولت و فتنه در قیام و قعود

نادر آن جا کسی گذار کند

کس نگشت آگاه تا چون این و آن آید پدید

کار جان سهلست، می‌ترسم سزاوارش نباشد

چون سایه‌ی شمعست به کوتاهی

آه اگر چشم بپوشد ز حال سیهش

به طرف باغچه خر گه ز لطف آب و هوا

ترا بر پادشاهان نیز جباری پدید آید

این که این هفت پاسبان دارند

جادوئی مست خفته در محراب

وین جا همه سرگشته‌تر از مهره نردیم

ورنه هم از کناری بفریفتی به مالت

در هجر تو راه کهکشانست

هوش نیاییم از این شراب که مستیم

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

دور ازین در چون توان کردن به آسانی مرا؟

با چنین فر و بها دلها ز غم پرداخته

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

از پس و پیش اگر نگاه کنم

ورنه رخش، هر چه کرد بس بسزا کرده بود

به قدم در نهاد من بفزای

از طره‌ی شب آسا تابنده منظرش بین

شد لقبش محتشم مرغ غزل خوان خان

من ترک بگفتم که عسل را مگسانند

زهی قضا و قدر لا اله الا الله

هرگزت روزی زغفلت سر ز فرمان تافتست ؟

ز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل

گفتا که: دام من نه که زلفست و دانه خال؟

از بس که زنی قرعه و گیری به ادا فال

وز نور تو کی بود که در نار نبودم

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

درون شد باغ را سرو روان داد

زهی زمانه‌ی دون لا اله الا الله

نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق

در همه هستی ز نار چهره او نار زن

لایق اینجا السکوتست السکوت

که زیر تیغ تغافل نشانده یک چندم

صحت گران رکاب و تکسر سبک عنان

جمالت در پناه ناآزموده

زانکه او جز به عدل نگراید

یاقوت روح پرور شیرین بدر بخست

دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم

سنگ‌ها باجان شده با لعل گوید ما و من

آخر از نقش الهی تا به نقش آزری

تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی

به لفظ اندک و معنی بسیار

سعادت یار و دولت کار سازت

چون باد به وقت عفو بشتابی

دردش نکند جفای بواب

آب زن در آتش سوزان من

پشت ما را به خرابات مکن

بدین دو دام همین مرغ صید کرد و بجست

این گریه که دور از لب خندان تو کردم

که مرغ روح من خسته را شود صیاد

ز موبد خواست رسم باج برسم

پشت زمین چون تو به واجب سپرد

بسی رنگ من خرده بر زر گرفت

یک خانه می مغانه دیدم

از طمع چند آفرین گفتم

عید را تهنیت کنند به گاه

که برآورده بسی شور ز هر شیدایی

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

چو نیلوفر سپر افکند بر آب

چون جواهر به گردش احوال

مبند و گر تو ببندی خدای بگشاید

گرچه من بر ناشتا خواهم رسید

قصه غریب آمد و گوینده هم

افکند هزار بی‌نوایی

تاجوران را کمین غلام گرفتم

کشتی ساغر به دریای شراب افکنده‌ایم

کزو شیرین‌تری دوران نبیند

حاجتم را زبان همی دادست

گفت این دم موسم افسانه نیست

تعلقیست نهانی میان موش و پلنگ

بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده‌ام

گر بدان آریم که گویم پر

جایی نمی‌روی که گلستان نمی‌کنی

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

بنفشه در خمار و سرخ گل مست

آسمان را گر اجازت یابد از پیغام تو

تا بگیرد جامه‌ات بوی گلاب

زان دو جادوی راهزن شکنی

کار تو راست در جهان ای بگزیده کار من

نه بهر من ز برای خدای را زنهار

بیرون ز کوی او نگذاریم پای خویش

کاسباب قوت است شکست سپاه او

چو گل صد جای پیراهن دریده

مرغ چربست و آشیانی پست

در هر طرف که می‌شنوم ماجرای اوست

نمی‌بینی که مخمورم که بر خمار می گردم

کو به استهزای آدم شد سیه روی قران

هیچ شیطان ستم نیز دم شیطانی

یا به دامان صبا مشک تر انداخته‌ای

کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است

یک آماج از بساط پیشکه دور

به کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه

که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام

مرگ تیغ از قراب می‌آرد

زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان

وانکه رحمت آورد کار شماست

تا دگر پا نگذارم به سر کوی وفا

طایر روح مرا از قفس تن اخراج

در آن جنبش صلاح آرام خود دید

که هیزم نیست چون آتش برآشفت

خواست شد از دست حالی رایگانش

من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم

ز کان فضل تو تریاق بی‌کران داریم

با نامه‌ی شفا و نسیم نجات باد

هر لحظه پر زند به هوای نشیمنش

که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

چمن گاهیست گردش بیشه‌ای تنگ

نه شاعر و شعر هست مفقود

هم گلی دیدست سعدی تا چو بلبل می‌خروشد

ترسم ز جواب «لن ترانی»

کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن

زین مطول‌تر ولیکن زین مطول‌تر نشد

تا نماند مدعی بر مدعای خویشتن

اقتضای قضا چنان باشد

قوی‌تر گشت روز از روزگارش

اطفال در آن عهد که ابهام مکیده

بستر خواب من از لاله و ریحان همه شب

زانک چون زر در حرمدان توییم

آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین

اینت محنت که با تو افتادست

عشق سر تا به سر عذاب و عناست

و اندر ره معذرت به خاک افتادم

هوا در غالیه سودن صدف‌وار

قلمش فتنه‌بند و قلعه‌گشای

صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش

ایمن نبود ز مکر جانش

معنی والضحی بیاموزم

گهی به غاری اندر خزیده چون مارم

ایمن ز هر گزندی و فارغ ز هر غمی

جان من و جان تو و جان عشق

به چشم افسای همت حقه بازند

ور همی باور نداری رنجه شو من حاضرم

در ملت مطیعان عصیان چه کار دارد

اگر خواهی مثال آن بگوییم

چه کوه و بحر از احبار می بین

بند کمر از میان جوزا

از پرده برگفتن عجز و نیاز من

تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من

سیاهانی چو زنگی عشرت‌انگیز

رای عالیت را کلام اللیل

در روی تو چون روی در آیینه پدیدست

من این ناخوانده‌ام در هیچ بابی

هین بفرما که ما بنده و اشکاریم

آمد اندر زمانه روزی مند

که هم چاه ذقن داری و هم مشکین رسن داری

کز هجر مرد عاشق زار حزین تو

به مشکوی پرستاران سپارم

شیر با گاو اگر برآویزد

در دل تو یک طلب گردد هزار

اندر هوا و سیل و که و جوی ای صنم

زهی مهمانی بی‌آب و بی‌نان

نان نبوید نیز اگر بر نان کنم

دیگران قید جهان گذرانند هنوز

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

که باشد هر بهاری را نهایت

بانگ جزد از تف خورشید چو نفخ صورست

زهی خجالت مردم چرا به سر ندویدم

می‌نمایم خویشتن را بد گهر

ای غلام همچنان چاووش من

آنرا که تو بازیی بیاموزی

دام البته به از دامن گل‌زار بود

در بطن روزگار بدر توامان کند

مرا چون نقش خود نیکو کند حال

احسان آنست و سخت آسانست

سر انگشتت بخون جان مشتاقان خضاب

هر شاخ گوید لاحرج کز صبر دربار آمدم

چشم بند است این عجب یا امتحان عاشقان

همه دیوان شعرم اوصافست

بنده‌ی آن سرو سیمین ساق سیم اندام باش

من از پیر مغان منت پذیرم

هوائی معتدل چون مهر فرزند

از تو روا ندارد هم تو روا مدار

اگر شاهدان بر ثریا روند

بس دل که چو ذره در هوا دیدی

والله که نمی‌دانم جای دگر افتادن

شیر با طوق طاعتش روباه

کسودگی ز ممن و ترسا گرفته‌ای

در خزان زد به مشام دل من بوی بهار

فرامش کرده خواهد خویشتن را

زخمه و نغمه‌ی رباب منست

در میان بحر بی دردانه نتوانم نشست

من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم

سنجق نصرالله و اسپاه شاه ماست این

چه عجب ناقد اسرار قضا و قدری

گر دل به سر آید چه خلل در بصر آید

آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم

پس آنگه صیقلی را کارفرمای

تا ز عدل شاملت معیار و میزان یافته

از ذوق اندرونش پروای در نباشد

می‌خند خوش و همه دهن باش

صد هزاران هزار چندانیم

چونان که جز آنچنان نشاید

چه منت ها که دارد یوسف من بر خریدارش

حور وپری جمال تو بیند اگر به خواب

ز بحر دیده پر گوهر کنارش

محملی بست مرا کرد چو شاهی بر گاه

کز وجودم هر سر موئی زبانی ذاکرست

که نهی چهره سرخت نفسی بر رخ زردم

من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم

وین مثل برخوان که جحی خر نداشت

گر رخ هم چون قمری داشتی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

بمیرد زندگانی باز یابد

به عطا نام تو در افواهست

نشنیدیم عشق و صبر انباز

اندک ز دست دادم بسیار می نبینم

وی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین

اشتری از تحمل کونین

افسانه‌ای ز لعل شکرخای او بود

نوید قتل به جان‌های بی‌قرار مده

به طالع تاجداری تخت‌گیری

چون که واوی که نه مقروست کنی زو نقصان

ترک مستوری بده گر عیش مستان بایدت

ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

چون خلق یار من شود کان می نگنجد در دهن

هر زمان زیر دست رای آرد

هدف تیر بلا خواهم دید

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

نبودی یک زمان بی‌جام و نخجیر

نسخه‌ای بس بی‌نظیر و شیوه‌ای بس بانظام

ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم

کانک ازین هر دو برون شد او عزیز جاودان شد

کز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان

ز تشنگی به غایت نه خشکم و نه ترم

زلفین چلیپا را با چهره قرینش بین

ماه تابانی چو طالع می‌شوی از طرف بام

مقام افتاد روزی چندش آنجا

مطبخش را دیگ شو گردد اثیر مطبخی

چون دوی برخاست توحیدت بتافت

اگر بودی شما را پای محکم

درآی در بر ما ما دوای هر دردیم

شیر بی‌طوق طاعتش روباه

ز کوی دوست رفتن، چشم حسرت بر قفا کردن

که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

به رسم مجرمان غلطید بر خاک

دوروزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

هیچ دل نیست که دنبال نظر می‌نرود

که ز دین بار نیابیم مگر بار کشیم

گفت مترس کمدی در حرم امان من

پیش قلمت هر ز بر نداند

التفاتی به آب حیوانش

افراخت سر به سجده‌ی آن خاک کو مرا

فرو خورد آن تغابن را و تن زد

وگرنه غوطه دادستی جهان را موج رسوایی

که دلم مهر تودر عهد ازل ورزیدست

در خرابات فنا عاقله ایجادیم

که تا دست از تبرک بر تو مالم

همه دو دست به هم برنهاده چون کوزه

کز پی چاره بر غیر به ناچار شدیم

بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز

زمانه کرد لعبت بازی آغاز

زان بنگریزم که آدم را برون کرد از بهشت

چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

بدو گفتم که کم زن بیشتر زد

که در عشقت همی‌سوزند حوران

بی‌شبانروز آسیابان رو

یک جا همه مستجاب دیدم

کان شوخ تماشا دوست سر برکند از بامی

چگونه سنگ می‌برد به پولاد

گازر حادثات را شاید

زانک دار از روی معنی رایت منصور ماست

استاره روز آمد و آثار بدیدیم

زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن

بو که چون مردان مسلم گرددت ملک سکوت

آخر ای شیرین شمایل می‌کشی زین زود و دیرم

پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

یکی را گرد گل سنبل دمیده

اجل معتمد هر مه رساند

سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست

یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی‌دانم

در زمین محبوس بود اشکوفه‌های بوستان

صعب کاریست این عیال گران

مگر که حاجب قصر جلال خاقانی

تا محتشم افرازد رایات سخن رانی

برایشان کرد نقش خوب را زشت

به هرچه روی نهی ناصر تو یزدان باد

که بر گرد نام تو گردیده است

پس بیان چشمه حیوان کنم

مده به دیو تو خاتم مزن تو ملک به هم

تا بخواهم زنابکاری خویش

تا شور حریفان را در بزم به پا بینی

که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

که هر صف زیر خود بینند زنهار

ز سایه‌ی علم و شعله‌ی سنانش زاد

زین گلبنان هنوز مگر گل نچیده‌اند

در جنب نه آسمان نهادم

گفتم خاموش که خر بود به ره لنگر من

عیش تلخم همی بیازارد

کار خود کرد بخت مقبل من

کشید ناله بافغان فغان رسید به جائی

دهد ما را سعادت چشم بد دور

هست شرک خفی و فحش شنیع

عجب مدار که آن عین آن حیوانست

که همچون عقل کلی ذوفنونم

چون هنر در کمیت خواهد افزاییدن

کز درزه رسیده‌ای به دسته

ایمن ز بلای ناگهانم

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

سخن را بهره داد از رنگ و از بوی

گردن از کاج در ندزدیده

هر که ندارد دواب نفس پرستست

چون درآید وقت تن در دام ده

بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین

در کسوت جبه و عمامه

نمی‌پرسی ز احوالم نمی‌کوشی به درمانم

شکسته در کله چرخ بیضه‌ی بیضا

به روغن نرم کرد آهن ز پولاد

بس که با نفس جفا کردم و با عقل ستم

بر گدا گر رحمت آرد نبود از سلطان غریب

موقوف اشارت بهارم

چشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین

کاخر چه می‌کنی و کجایی چه می‌خوری

در نهایت قدرت عجز و انکسارم بین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

تواند بیستون را بیستون کرد

در جماد و در نبات آنگاه در ما بر سری

روی ترش گر کنی تلخ تو شیرین گوار

قراری گیر و دم درکش زمین‌وار

ولی سودا نمی‌تاند ز کاسه سر نگون رفتن

به هر موسم از بس عطاها که دادی

که هیچ معجزه باطل نکرد سحر مبینش

با علیخان میرزا آن عالم آرای دگر

که در ملک سخن صاحبقرانی

چو عین شعر به آخر بری بیاموزی

می‌دوید از هر سوی میدان چو گوی

چونک حجاب دل شود زود قفاش می زنم

ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین

آنرا که تو بازیی درآموزی

حکایت شب تاریک و روز روشن من

تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

که باد افراه را چون دارد او پای

انوری باش می‌چه‌گویی هی

ما بر این در گدای یک نظریم

کان کمان هم هست بر بازوی تو

ناگهان سر برزنی از باغ و ایوان همچنین

کانچه عالی رای ملک‌آرای معنی پرورست

گو از میان مکش تیغ کز کف سپر فکندیم

یابد به آفتاب جهانتاب اتصال

گران شد هر سری از خواب دوشین

گویی که صورت غم و تیمار و دردمی

وانگبینم سخت‌تر از زهر کشت

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

مرغان که معودند با آن

مباد آنکه اندر جهان تو بمانی

که جز این قسمتم از عالم تقدیر نبود

در دست آز از پی فصد تو نشتر است

بشورانید از آن شاه عجم را

گوید قضا تمام شد اکنون طناب خواه

چندان که زنده‌ام سر من و آستان دوست

چون نشان نیست از میانش چون نشان برداشتند

هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن

از اول سالش ار برانی

تویی چون ساقی مجلس چه تقوایی چه آیینی

که بختش را ز تاج و تخت کسری عار می‌آید

سکندر داشت آیینه تو آیین

در زمان دراعه‌ی کحلی ز سر بیرون کند

روی ننماید ترا گردی درو

به بهار سر برآرد که من آن قمرعذارم

اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من

کز گرانی چو کوه بعلوسیست

سپه غمزه خونخوار نداری، داری

گفتمش: والله حالی لایطاق

بگفت اندازم این سر زیر پایش

در بزم صدر عالم رسم سه‌شنبهی

بینم که دست من چو کمر در میان توست

کافور نه کافری رباحی‌ایم

پر از در شاهوار خندان

هست روی از غمت به خون شویان

مهر خموشی زدند بر لب قایل

هزار گونه ثمر سر بر آورد ز حجر

که یک دانه غله صد بیشتر کرد

رخ سیاه مه از نور آفتاب سفید

تا نگنجد هیچ کل در پوست تو

هزار کعبه جان را بگرد تست طواف

ما نه چو رنجورکان عاشق آن بالشیم

آن نه نان خوردن بود دانی چه باشد مدبری

کنون به بند جنون مستحق پند شدم

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

فرو شوید ز هندوستان سیاهی

پشت ابهام از رکوع آن جست

نه چون بقای شکوفست و عشقبازی بلبل

همی هستم چنان کز عشق هستم

ور نه قصد گنبد خضرا مکن

ملک و دین را نظیر همچو تو شاه

حیف بر آن جان که داغ شوق نهشتی

دیدن اندر وی تواند چشم عقل دوربین

توانم بر زمین انداخت آخر

اختصاص خلقته بیدی

کمند زلف تو خورشید را شکار گرفت

اگر بودی شما را پای محکم

شب دراز ز دود و فغان بسیارم

مرا به جای عمل عملهای یونانیست

که داد کشتگان را می‌دهد بعد از ستم کردن

کاورد رو سوی آن بی‌نام شهر

که من یک دل گرفتم کار در پیش

برهمه عالم زبر دستی و جباری کند

از دست خود بده که ز جلاب خوشترست

در معرض این خطر چه سازم

سر من در سر این عالم غداره مکن

کاندر زمانه طبع چهار و جهت ششست

تا بنگری در آینه روی نکوی خویش

من که بی‌تاب و توانم دل و جان می‌بازم

که بندم نقش چین را در تو خوش باش

تا نه زنت غتفره گیرد نه پور

اشک شنگرفی چشمست که بر نامه چکیدست

نه از آن عید بخندم نه از این عود برندم

فراغت دارد از ساقی و از خوان

تن زن آنگاه کاسه‌ی یوزم

خون بدل آب بقا کرده‌ام

لاجرم، از پای تا سر نور شد

اگر خود گربه باشد دل در و بند

به لطف آینه‌ی جرم ماه بزدودست

ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

که تو آنی که من گدای توام

نخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم

سپاهت از گل قهر آفتاب اندوده

مستعد باش که توفان بلا می‌آید

گر نه تیغ تو در میان باشد

به پیش زخم سنگینم سبک باش

چهار آستانست و نه آسمانه

در جان می پرست تو کردست اثر شراب

روید گل زرد ای جان از خاک سر گورم

زنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین

با صبح قدر خاسته از روی پگاهی

به هر تارش گرفتاری، به هر مویش پریشانی

نه عبادت کرد عابد، شب، نه خواب

پرستاران او را داشت رنجور

خدمت این لازمست از بهر جاه و برتری

خصم آنم که میان من و تیغت سپرست

می‌کشی تا بر من مجنون کشی

وی صورتت در چشم من همچون عقیق اندر یمن

شکر کن کاندر همه جایی خدایت یاورست

زان که خود را بارها گم کرده‌ام در جستجویش

کزو چه زلف بتان خاطرم پریشان است

ز شیری و جهانگیری چه سودش

چون تویی را ثنا تواند گفت؟

تا عنان دل شیدا بشد از چنگ مرا

ما در بر معشوق ز انده در امانیم

ملکان را تب لرز است و حریر است نهالین

گردی که مایه و مددش خاک راه اوست

لیکن گویم که چون تو دلبر نشود»

زد به هر بندم هزار آتشکده

زمانه داغ یعقوبی نهادش

نسیمی بدزدم به نیسان فرستم

تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست

دل من برد و تیرباران کرد

پیشتر آ تا بزند بر تو هوای دل من

همیشه پناهش به یزدان بود

اسبان سبکبار و ستوران گرانبار

به سیرت عقل اول یا به صورت یوسف ثانی

شهنشه زین دومی سرمست گشته

می‌آید بوی آشنایی

دست آنکس گیر کو از پای در خواهد فتاد

حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ

خوارزم نبیند و دهستان

کش ازیشان وا ستانی وا خری

جان پی غم هم دوان زانک غمش می‌کشد

از برای خدمت خود آفرید

لطف گنج است و گنج آن بوم دارد

غم جان تو خورده‌ست او چرا در جانش ننشانی

ما را مقام بر سر این کوی خوشترست

رفتم به خاک تاریک از هر دو خر پیاده

بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن

که ای مهر و مهت سنگ ترازو

وقت شد ای مردگان حشر مجدد رسید

شوی به منعی بکری زمان زمان ملهم

به صید آیند بر رسم غلامان

وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری

گفت ازین بگذر که اینها هیچ درویشانه نیست

آن رفتن راهوار عاشق

بی‌زحمت جگر تو ببین خون چه کاره‌ایم

کو طمع آنجا که آن نعمت بود

زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود

هرچه باشد، خود به غارت می‌برند

نه از چشم بد بلکه از چشم خود

مانند زلیخا شده در عشق جوانی

سرپنجه صبر ناتوانست

به جز عفو تو عذرخواهی ندارم

ز تو است ای معلا همه کار و بار مستان

نهانش سد هزاران زهر در نوش

تا بیند کان طراز آمد

محتشم را بهر این دولت دعا خوان یافتند

خدائی جدا کدخدائی جداست

در میان وسوسه او نفس علت خوان تویی

بر مسند سلاطین دربان چه کار دارد

هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل

چون شکر در گداز از آن شیرم

ورنه خود باطل بدی بعث رسل

صبر و قرار و توبه و آرام می‌رود

ترک شد آئین رب العالمین

همان خطبه خوان باز بر منبرش

بر دیده و چشم خود بمالی

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

زنده در زیر کفن باید شدن

ز بند ما نیارد برجهیدن

تو پا می‌بینی و من پر تاووس

چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد

برخیز و می بیار که برخیزد این حجاب

وز آنجا خرد چشم بربسته بود

به دست بوالعجب آیینه داری

پای کوبان دست می‌زد در جنون

که در دنیا بهشت و حور خواهم

که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن

چون سیه گشتی اگر نور از تو بود

فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج

منم که طبع من از خرمی بود ترسان

به فرمان من کرد ملک سخن

تاج شهان همی‌بری ملک ایاز می‌کنی

دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید

تا نمیرد ز خود نشان نرسد

و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان

عزیزان را عزیزی او دهد او

در دو عالم عاقبت او خاصه ایزد شود

تاج سر جمیع سلاطین روزگار

آتش سودای تو آب حیات

نی به گنه همی‌زنی نی به پسند می‌دهی

هیچ می‌دانی کز آنساعت دلم در بند اوست

پس بدانک هر دمی ما می رویم

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

تا چو بینی روی خود یادم کنی

در رسن کرد سر خود ز رسن می‌نرود

آنکه داده خرمن دینت به باد

ره آورد عرش او فرستادمان

قبله‌ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی

مدعی در گفت و گوی و عاشق اندر جست و جوست

چشم بر راه بیقرار تو من

چو مات شاه شدم جمله لعب را بردم

زدی بر نیستی نیرنگ هستی

پرهات بروییده پرهات مبارک باد

هست خوش خاصه کز افراط مکرر بازند

سه دوری در آن خط گرفتار شد

تو از بی‌چونی و در چون نگنجی

که تلخ از آن لب شیرین مقابل شکرست

تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم

فلک که کره تند است ماش رام کنیم

دانک بهر خویش چاهی می‌کنی

بی خطی گر پیشم آید ماه رخساری چه شد

از فروع و اصول، کرده شعار

خضر درین چشمه سبو بشکند

از هر دو فراق وارهانی

گو برو با جفای خار بساز

در سخن آمد به حرف ابر گهرپاش شد

بحریان را هله این باشد معهوده و فن

مگر شیرین لبی را درخورآید

که هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بیند

که آب گردد و بر روی آسمان بدود

گرد جهان دست برآورد چست

که روشنتر از این نبود نشانی

جانم آمد بلب شراب کجاست

زهی شهری که من بنیاد کردم

از گل سرخ پر شود بی‌چمنی کنار جان

نور چشم و دل شد و بیند بلند

ولیک از دام او پرواش نبود

رفته باشی در جهنم، سرنگون

دگر گوهری سر برآرد ز سنگ

در مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی

جفاست گر مژه بر هم زنم ز پیکانش

کز بی خبری یابی آن چیز که جویانی

وعده‌ها اندر سر رندان مکن

چو زلف خود پریشان و مشوش

از وفا رست جفا هم به وفایی برسد

افزوده بر ممالک صد ملک دیگرت باد

بهر مرکزی مایه‌ای می گذاشت

ز درد خم‌های خسروانی

کی کمال صرصرش آید بدست

ما بوم نه‌ایم ار چه در این بوم رسیدیم

در زبان نامده‌ست آن که منم

او چنان شعله بر آن خرمن گماشت

زیرا دعای نوح به شب مستجاب شد

ختم کاشف، از سرشت خوب و زشت

گر تو برانی به که روی آوریم

گر چه سر خم بسته است از کهگل پنداری

بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست

که یک همدم تو را همدم نماند

تو زخمه زنی من تن تننم

چو چشمش نیست سر کوبد به دیوار

آن آهو را کنون شکارید

دهند دست معیشت به هم رمض و اصم

جهان کان گوهر شد او گوهرست

دفعم بمده به شیوه‌ها نی

که پیش اهل دل خاتم حجابست

از این جهان جدایی بدان جهان وصال

شمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من

مرده گشت و زندگی از وی بجست

در سجده دوست کوست مسجود

نفعی ندهد به تو اسطرلاب

معلق چو دودیست بر اوج کوه

دلا می‌سوز دلبر را سپندی

که شبیت خون بریزد که در او قمر نباشد

کار هر نازکی و رعنایی

کو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون

گذرهای خوش و می‌های بیغش

بگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند

که هرچندش به جوشانی شود صلبیتش کمتر

غسل ده این منبر از آلودگان

که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی

چون فکندی بر همش در هم شکن

بی‌زبان هیهای دل هیهای دل

که من نماز شما را لطیف ارکانم

در سیاست پوستش از سر کشید

نیمی دگر چرنده شد و زان همی‌چرید

که می‌خواندشان، مصطفی قرةالعین

نیست عجب زادن گوهر ز سنگ

که ای خورشید خوب اسرار چونی

توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست

منصور ز شوقت به سر دار برآمد

می جهاند تیرهای بی‌کمان ای عاشقان

نه بر هرکس که آید در گشایند

تو ماه و ما استاره‌ای استاره با مه یار شد

که ازین شغل خسیس‌اند عزیزان همه خوار

یکی نیمه‌تر گشت و یک نیمه خشک

بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری

بوسید آستانه و خدمت رساند و رفت

نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم

از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان

که مرض آمد به لیلی اندکی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

به هر کجا که روی، ذکر من بود در کار

درو صورت خویش بشناختم

این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی

ور هست در مجاورت یار محرمست

من نعره‌زنان کجات جویم

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

بفرماید شهنشه فکر ما چیست

کارغنون را زهره جان ساز کرد

وقف ترازوی اوست سنگ ترازو شکن

جهان از طبیعت نوائی گرفت

که بشناسد سواری از غباری

در جهان کس نیست کو خون منش در خورد نیست

نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

که تویی آفتاب و مهتابم

وز شما چاره و ره ارشاد خواست

تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد

همواره نه این دلو را طنابست

خود دو جهان حلقه تسلیم اوست

نداری پای آن خر را شکالی

مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم

در دوم توی هست عین مجاز

از این مرغان نیکو پر برون کن

صدف را غیر بادی زو به کف نیست

که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد

چشم نمناک که از غیر درو نیست غبار

همان چون ددان بر کشیدن غریو

هوا را زیر پا آرد شکافد کره ناری

چو بر قمر سر چوگان عنبری بشکست

که ز تیر خرکمان نگریختم

به گناه چون که ما نظر حقارتی کن

قدس دیگر یافت از تقدیس او

کان چرخ که شد دوتا چه دارد

تا کند ظاهر، عیارش بر محک

شیر خطا گفتم شیر افکنی

رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی

زاری به فلک نمی‌رسانم

چه سود چون ز مکرش یک‌دم امان ندیدی

<