در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصرالدین

تذرو جفت گم کرده کنون با جفت همبر شد جهان چون خانه‌ی پر بت شد و نوروز بتگر شد
درخت رود از دیبا و از گوهر توانگر شد گوزن از لاله اندر دشت با بالین و بستر شد
ز هر بیغوله و باغی نوای مطربی بر شد دگر باید شدن ما را کنون کفاق دیگر شد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

می اندر خم همی‌گوید که یاقوت روان گشتم درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم
اگر زین پیش تن بودم کنون پاکیزه جان گشتم به من شادی کند شادی، که شادی را روان گشتم
مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چسان گشتم نیم زانسان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم
ز خوشرنگی چو گل گشتم ز خوشبویی چو بان گشتم ز بیم باد و برف دی به خم اندر نهان گشتم
بهار آید برون آیم که از وی با امان گشتم روانها را طرب گشتم طربها را روان گشتم
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
می اندر گفتگو آمد، پس از گفتار جنگ آمد خم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد
به گوش من همی از باغ بانگ نای و چنگ آمد کس ار می خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد
مرا باری همه مهر از می بیجاده رنگ آمد زمرد را روان خواهم چو از روی پرنگ آمد
به خاصه کز هوا شبگیر آواز کلنگ آمد ز کاخ میر بانگ رود بونصر پلنگ آمد
کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد به طرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

ملک یوسف کنون در کاخ خود چون رودزن خواند ندیمان را و خوبان را به نزد خویشتن خواند
می بیجاده‌گون خواهد بت سیمین ذقن خواند بتی خواند که او را شاخ باغ نسترن خواند
گروهی ماهرویان را به خدمت بر چمن خواند نگاری از چگل خواند نگاری از ختن خواند
ز خوبی «آیة الکرسی» سه ره بر تن به تن خواند مرا گر آرزوش آید میان انجمن خواند